«که البته این سؤال رو به وجود میاره که...» سوفی لبهای پوسیدهاش را لیسید.
«چی میشه وقتی یه شرور تبدیل میشه به یه خوب؟»
اینبار، وقتی سوفی لبخند زد، تدروس دندانهایی سفید و براق را دید و با تعجب خودش را عقب کشید.
جلوی چشمهایش، زگیلهای سوفی یکییکی ناپدید شد و چروکهایش صاف شدند و پوست صورتش جوان و درخشان شد. موهای طلاییاش حلقهحلقه از سرش بیرون آمدند و لبهایش رنگ گرفت. آگاتا آرام از بین دستهایش نگاه کرد تا چشمهای سوفی را ببیند که نور سبز زمردی میتاباندند. بدنش جوان شد و زیباییاش خیرهکنندهتر از همیشه به او برگشت.
آگاتا هشدار داد: «برین! همین الآن برین!» اما همیشهها بیحرکت، به سوفی خیره ماندند.
آگاتا برگشت.