وقتی برای همیشه خداحافظی کردی
سیگارم را خاموش کردم
برای همیشه
خُب باید چیزی را ترک میکردم
تو را که نمیتوانستم / میتوانستم؟
سُها
من نَنیستم
یعنی
نه اینکه نیستم، هستم
اما نمیخواهم باشم.
سُها
پرندهها
در روزی که به دنیا آمدهاند
کمی پرندهتر هستند
من
در روزی که به دنیا آمدی.
پاییز بانو
غم سختی را که با آن بیرون میروم
وقتی برمیگردم خانه
با یک غم راحت عوض میکنم
اینجا اتاق من است
نمیگذارم کسی بفهمد
غمهای راحتم را توی این اتاق
تنم میزنم.
سُها
بزرگتر از خودش شده بود
هر روز خودکشی میکرد
تا به خودش برسد.
سُها
آن من مُرده
جرمش افتاده گردنِ منِ دیگرم
خونش هم همین جا ریخته
روی همین من
که دارد تمام تلاشش را میکند
این خودِ تنها منِ مانده را
به زبان مادریام بکشد
سُها
بیحسکنندهترین قهوه را
هر صبح
معشوقهٔ من میخورد،
قهوهایترینشان را هم من / هر شب
یا هر وقتِ خواب،
غلت هم میزنم چهجور / آنقدر که دیر میآید به تختخواب.
سُها
خورشید مدتهاست گورش را گم کرده از اتاقم
رفته پی خورشیدیِ خودش
اما من بودم که زیباییِ پنجره را بستم
زشتیِ پرده را من کشیده بودم / تا انتها
و قول داده بودم خودم را نکُشم
چه قولِ روشنی داده بودم به تاریکی
من امروز خودم را حتا یکبار هم نکشتم
دیروز حتا
خودم را من یکبار هم نکشتم
سُها