صدای تو
پونهٔ خشک است
در دستانم
که هر چه بیشتر خُردش میکنم
بیشتر عطرش زندگی را برمیدارد
Limou
۲۲
لبخند تو درخت پرتقال است
که حیاط را نارنجی میکند
reyhan
۲۱
میان اینهمه غریبه
انگار درخت سیبی هستم
که میان باغ آلبالو کاشتهاند
Limou
۲۰
من نمیخواستم او را از دست بدهم
مثل کتابی که از کتابخانه گرفتی
اما دوست نداری آن را پس بدهی
Limou
۱۴
هربار بیشتر دوستت دارم
ماهی قرمزی در حوض قلبم میغلتد
Limou
۱۱
هربار نگاهت میکنم
غم را در دلم مثل تاقههای پارچه روی هم میچینند
Limou
۱۰
شاید ماشین لباسشویی
زنی خانهدار است
که دودستی افتاده به جان لباسها
تا عطر تُند زنی دیگر را از پیراهنت پاک کند
پاییز بانو
۸
هیچکس نمیتواند از نامش فرار کند
گل بنفشه!
هیچ چراغقوهای نمیتواند از شب فرار کند
ما غصههایمان را با خودمان همهجا میبریم
مثل گلها
که عطرشان را برمیدارند و میبرند
سِـرِشک سَبــز
۵
تو نیستی
و کارگران خسته
غم را شبیه گونیهای برنج
در من حمل میکنند
غمسایه
۵
در بین دوستانم کسی است
که فراموشی دارد
او را به هر نامی که صدا بزنی برمیگردد
پاییز بانو
۴
به من بگو
چهطور میشود بهار را در قوطیهای عطاری تازه نگه داشت؟
دمنوش
۴
غم مرا جدا کرده است
و نمیتوانم دیگر به شاخههای گیلاس نزدیک شوم
فاطمه.💘
۴
یک روز به خودم آمدم دیدم
زندگی گودال بزرگی است
آنقدر کندم
کندم
کندم
کندم تا دستهایم تمام شدند
غمسایه
۴
تو نیستی
و کارگران خسته
غم را شبیه گونیهای برنج
در من حمل میکنند
Taranom
۳
ما غصههایمان را با خودمان همهجا میبریم
مثل گلها
که عطرشان را برمیدارند و میبرند
«سآج»
۳
تو از همه به من نزدیکتر بودی
و رفتنت مرا از همه غمگینتر کرد...
«سآج»
۳
شادی از کجای صورت شروع میشود؟
دمنوش
۲
صدایت را بردهای
و میترسم میان اینهمه غریبه
انگار درخت سیبی هستم
که میان باغ آلبالو کاشتهاند
فاطمه.💘
۲
ما غصههایمان را با خودمان همهجا میبریم
مثل گلها
که عطرشان را برمیدارند و میبرند
atena
۲
می خواستم برای همه
از تو بنویسم
اما دست چرخاندن در کندو
جرئتی میخواهد
که در دستهای من نیست
Taranom
۲
دیدم سؤالهای زیادی دارم که از هیچکس نپرسیدم
یک روز به خودم آمدم دیدم
زندگی گودال بزرگی است
آنقدر کندم
کندم
کندم
کندم تا دستهایم تمام شدند
ماهک
۲
اگر مرگ نبود
دندانها فرسوده میشدند
استخوانها فرسوده میشدند
و مفصلها فرسوده میشدند
و زیبایی دیده نمیشد
غمسایه
۲
هیچ محبتی از بین نمیرود
تنها از شکلی به شکل دیگر تغییر میکند
«سآج»
۲
داشتم
یکییکی غمها را جدا میکردم
انگار از جعبهٔ میوه
سیب سالم جدا میکردم
reyhan
۱
چه فایده دارد
خرید جعبهٔ مدادرنگی
برای پسربچهای که شکل کوه و پرنده را از یاد برده است
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
۱
هیچچیز غمگینتر از این نیست
که خیاطِ لباسِ یک جانباز باشی
ندانی
آستینها را چهقدر اندازه بگیری.
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
۱
هیچکس نمیداند
چرا گلی را که برای تو چیدهام
نبوییدهام.
sasa
۱
تو آسمان روشن من بودی
sasa
۱
یک روز به خودم آمدم دیدم
زندگی گودال بزرگی است
آنقدر کندم
کندم
کندم
کندم تا دستهایم تمام شدند
atena
۱
شاید ماشین لباسشویی
زنی خانهدار است
که دودستی افتاده به جان لباسها
تا عطر تُند زنی دیگر را از پیراهنت پاک کند
زنی گریان گوشهٔ آشپزخانه
که هزاربار در دقیقه به تو چنگ میزند
به تو چنگ میزند
تا کنار او زندگی کنی