با به زبان آوردن آنچه در فکرم بود به دنیای غریبی پا میگذاشتم. زندگیام تا پیش از آن لحظه معلق بود، مانند وقتی هوای بیرون واقعاً گرم و دمکرده باشد و بدانی میخواهد باران ببارد، و آن همه رطوبت شکافته خواهد شد و دل ابر از آب خواهد ترکید. میایستی و منتظر میمانی و میمانی زیر آن آسمان خاکستری، اما آب از آب تکان نمیخورد. تا اینکه میآید، میبارد، دیرتر از دیر، شب هنگام که دیگر فرقی نمیکند برایت، زیرا که در خانهای و در امن و امان.