مردم دوست دارند بخشهای درخوری از تجربیاتت را فروتنانه و با لحنی صمیمی با آنها در میان بگذاری، آنها فکر میکنند اینطوری میتوانند تو را بشناسند، اما نمیتوانند، فقط با این حرفها کمی بیشتر دربارهات میفهمند چون چیزهایی را که برایشان فاش میکنی بخشی از حقایق زندگی تواند نه احساساتت، نه عقایدت، نه توصیف چگونگی اتفاقی که برایت افتاده، نه تحلیل اینکه تصمیماتی که گرفتهای چگونه تو را به آدمی که الآن هستی تبدیل کردهاند. آنها احساسات و عقاید و فرضیات خودشان را دربارهٔ تو به کار میگیرند و در ذهنشان زندگیای برایت میسازند که کمترین ارتباطی به حقیقت زندگی تو ندارد و همین تو را از مخمصه نجات میدهد. هیچکس نمیتواند در زندگی شخصیات دخالت کند مگر اینکه خودت این اجازه را بدهی، تو فقط باید مؤدب باشی و لبخند بزنی و افکار بدبینانه را از خودت دور کنی چون آنها به هرحال از تو حرف خواهند زد و برایشان مهم نیست که تو چهقدر رنجیدهخاطر خواهی شد، این مسئله اجتنابناپذیر است، خود تو هم همین کار را در حق دیگران انجام میدهی.