جملات زیبای کتاب به هوای دزدیدن اسب‌ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب به هوای دزدیدن اسب‌هاsubscriptionAvailable

کتاب به هوای دزدیدن اسب‌ها

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۵۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
پر پترسون، فرشته شایان
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
سیّد جواد
۷۸
لحظه‌ای پیش از مُردن، وقتی می‌فهمی که همه‌چیز تمام شده، آن موقع چه حسی داری؟
Tna
۲۵
خوب می‌دانستم که مُردن اصلاً شبیه هیچ حسی نیست. وقتی بمیری مُرده‌ای. اما لحظه‌ای پیش از مُردن، وقتی می‌فهمی که همه‌چیز تمام شده، آن موقع چه حسی داری؟
yellow girl
۲۱
بگذار گرگ‌ها آن بیرون زوزه بکشند، این‌جا در جوار آتش جای من امن است.
Aysan
۱۶
خب زندگی همین است.
🍂پاییزه🍂
۱۴
و این خود ما هستیم که معین می‌کنیم خار ناملایمات کی بر روح و تن‌مان بنشیند.
محمدحسین
۱۰
گفتم «خیلی وقت است منتظری؟» «تازه رسیده‌ام.» همیشه همین را می‌گفت و من هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم راست می‌گوید یا نه.
مه....
۶
مردم دوست دارند بخش‌های درخوری از تجربیاتت را فروتنانه و با لحنی صمیمی با آن‌ها در میان بگذاری، آن‌ها فکر می‌کنند این‌طوری می‌توانند تو را بشناسند، اما نمی‌توانند، فقط با این حرف‌ها کمی بیش‌تر درباره‌ات می‌فهمند چون چیزهایی را که برای‌شان فاش می‌کنی بخشی از حقایق زندگی تواند نه احساساتت، نه عقایدت، نه توصیف چگونگی اتفاقی که برایت افتاده، نه تحلیل این‌که تصمیماتی که گرفته‌ای چگونه تو را به آدمی که الآن هستی تبدیل کرده‌اند. آن‌ها احساسات و عقاید و فرضیات خودشان را دربارهٔ تو به کار می‌گیرند و در ذهن‌شان زندگی‌ای برایت می‌سازند که کم‌ترین ارتباطی به حقیقت زندگی تو ندارد و همین تو را از مخمصه نجات می‌دهد. هیچ‌کس نمی‌تواند در زندگی شخصی‌ات دخالت کند مگر این‌که خودت این اجازه را بدهی، تو فقط باید مؤدب باشی و لبخند بزنی و افکار بدبینانه را از خودت دور کنی چون آن‌ها به هرحال از تو حرف خواهند زد و برای‌شان مهم نیست که تو چه‌قدر رنجیده‌خاطر خواهی شد، این مسئله اجتناب‌ناپذیر است، خود تو هم همین کار را در حق دیگران انجام می‌دهی.
خاطره
۶
او به من یاد داده بود که بی‌پروا باشم. که اگر خودم را رها کنم و با فکروخیالِ بیش‌ازاندازه از سرعت فعالیت‌هایم نکاهم به موفقیت‌هایی دست پیدا می‌کنم که پیش از آن در نظرم محال و ناشدنی می‌آمده‌اند.
Yasaman
۶
«همیشه با خودم فکر می‌کردم جملات آغازین این رمان قدری ترسناک‌اند چون نشانگر این حقیقت‌اند که ما لزوماً شخصیت‌های اصلی زندگی خودمان نیستیم. نمی‌توانستم چگونگی‌اش را مجسم کنم. خیلی ترسناک بود؛ یک‌جور زندگی شبح‌وار که در آن من هیچ‌کاره بودم و شخص دیگری جای مرا گرفته بود. شاید عمیقاً از او متنفر بودم یا به او حسادت می‌کردم چون مرا در زمان نامعلومی از زندگی‌ام انداخته بودند بیرون توی خلأ، مثل بیرون افتادن از هواپیما ــ من این‌طور پیش خودم تصورش می‌کنم ــ و آن‌جا از این‌سو به آن‌سو کشیده می‌شدم و نمی‌توانستم برگردم، و در این اثنا کسی دیگر صندلی مرا غصب کرده بود، درحالی‌که آن صندلی مال من و بلیتش در دست من بود.»
Yasaman
۶
این خود ما هستیم که معین می‌کنیم خار ناملایمات کی بر روح و تن‌مان بنشیند.
فایزه . ح!
۳
مردم دوست دارند بخش‌های درخوری از تجربیاتت را فروتنانه و با لحنی صمیمی با آن‌ها در میان بگذاری، آن‌ها فکر می‌کنند این‌طوری می‌توانند تو را بشناسند، اما نمی‌توانند، فقط با این حرف‌ها کمی بیش‌تر درباره‌ات می‌فهمند چون چیزهایی را که برای‌شان فاش می‌کنی بخشی از حقایق زندگی تواند نه احساساتت، نه عقایدت، نه توصیف چگونگی اتفاقی که برایت افتاده، نه تحلیل این‌که تصمیماتی که گرفته‌ای چگونه تو را به آدمی که الآن هستی تبدیل کرده‌اند. آن‌ها احساسات و عقاید و فرضیات خودشان را دربارهٔ تو به کار می‌گیرند و در ذهن‌شان زندگی‌ای برایت می‌سازند که کم‌ترین ارتباطی به حقیقت زندگی تو ندارد و همین تو را از مخمصه نجات می‌دهد.
shirin
۳
«خیلی وقت است منتظری؟» «تازه رسیده‌ام.» همیشه همین را می‌گفت و من هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم راست می‌گوید یا نه. م
Yasaman
۳
هیچ‌کس نمی‌تواند در زندگی شخصی‌ات دخالت کند مگر این‌که خودت این اجازه را بدهی، تو فقط باید مؤدب باشی و لبخند بزنی و افکار بدبینانه را از خودت دور کنی چون آن‌ها به هرحال از تو حرف خواهند زد و برای‌شان مهم نیست که تو چه‌قدر رنجیده‌خاطر خواهی شد، این مسئله اجتناب‌ناپذیر است، خود تو هم همین کار را در حق دیگران انجام می‌دهی.
Niyaz.h
۳
هیچ‌کس نمی‌تواند در زندگی شخصی‌ات دخالت کند مگر این‌که خودت این اجازه را بدهی
یوهان
۳
نشانگر این حقیقت‌اند که ما لزوماً شخصیت‌های اصلی زندگی خودمان نیستیم. نمی‌توانستم چگونگی‌اش را مجسم کنم. خیلی ترسناک بود؛ یک‌جور زندگی شبح‌وار که در آن من هیچ‌کاره بودم و شخص دیگری جای مرا گرفته بود.
sara
۳
نفسِ عمیق کشیدم و با خودم فکر کردم هر طور که زندگی با من تا کند و به هر کجای دنیا که سفر کنم، این‌جا، همین‌طوری که الآن هست، برای همیشه در خاطرم باقی خواهد ماند و دلتنگش خواهم شد.
Tna
۲
مردم دوست دارند بخش‌های درخوری از تجربیاتت را فروتنانه و با لحنی صمیمی با آن‌ها در میان بگذاری، آن‌ها فکر می‌کنند این‌طوری می‌توانند تو را بشناسند، اما نمی‌توانند، فقط با این حرف‌ها کمی بیش‌تر درباره‌ات می‌فهمند چون چیزهایی را که برای‌شان فاش می‌کنی بخشی از حقایق زندگی تواند نه احساساتت، نه عقایدت، نه توصیف چگونگی اتفاقی که برایت افتاده، نه تحلیل این‌که تصمیماتی که گرفته‌ای چگونه تو را به آدمی که الآن هستی تبدیل کرده‌اند. آن‌ها احساسات و عقاید و فرضیات خودشان را دربارهٔ تو به کار می‌گیرند و در ذهن‌شان زندگی‌ای برایت می‌سازند که کم‌ترین ارتباطی به حقیقت زندگی تو ندارد و همین تو را از مخمصه نجات می‌دهد.
Ailin_y
۲
با خودم فکر کردم هر طور که زندگی با من تا کند و به هر کجای دنیا که سفر کنم، این‌جا، همین‌طوری که الآن هست، برای همیشه در خاطرم باقی خواهد ماند و دلتنگش خواهم شد
پویا پانا
۲
چرا نباید خسته شوم؟ مگر در زندگی‌ام چی دارم که بخواهم توان و نیرویم را برایش نگه دارم؟
shirin
۱
«این خود تو هستی که معیّن می‌کنی کِی دستت را زخمی کنند.
Mavi
۱
مردم دوست دارند بخش‌های درخوری از تجربیاتت را فروتنانه و با لحنی صمیمی با آن‌ها در میان بگذاری، آن‌ها فکر می‌کنند این‌طوری می‌توانند تو را بشناسند، اما نمی‌توانند، فقط با این حرف‌ها کمی بیش‌تر درباره‌ات می‌فهمند چون چیزهایی را که برای‌شان فاش می‌کنی بخشی از حقایق زندگی تواند نه احساساتت، نه عقایدت، نه توصیف چگونگی اتفاقی که برایت افتاده، نه تحلیل این‌که تصمیماتی که گرفته‌ای چگونه تو را به آدمی که الآن هستی تبدیل کرده‌اند. آن‌ها احساسات و عقاید و فرضیات خودشان را دربارهٔ تو به کار می‌گیرند و در ذهن‌شان زندگی‌ای برایت می‌سازند که کم‌ترین ارتباطی به حقیقت زندگی تو ندارد و همین تو را از مخمصه نجات می‌دهد.
Ailin_y
۱
از خودم می‌پرسم یعنی تنها زیستن به مدت طولانی آدم را به این‌جا می‌رساند؟ این‌که وسط فکر کردن یکهو شروع می‌کنی به حرف زدن با صدای بلند، این‌که تفاوت میان حرف زدن و حرف نزدن به‌تدریج از بین می‌رود
پویا پانا
۱
بگذار گرگ‌ها آن بیرون زوزه بکشند، این‌جا در جوار آتش جای من امن است.
Shirin
۱
من آدمِ خوشبختی بوده‌ام. اما حتی همان موقع هم، مثلاً در گرماگرم عشقبازی، زمانی که حرف‌هایی که دوست داشتم بشنوم زیر گوشم زمزمه می‌شد، ناگهان تمنای بودن در سکوت مطلق به سراغم می‌آمد.
Bud
۱
تو فقط باید مؤدب باشی و لبخند بزنی و افکار بدبینانه را از خودت دور کنی چون آن‌ها به هرحال از تو حرف خواهند زد و برای‌شان مهم نیست که تو چه‌قدر رنجیده‌خاطر خواهی شد، این مسئله اجتناب‌ناپذیر است، خود تو هم همین کار را در حق دیگران انجام می‌دهی.
mahii
۱
ما لزوماً شخصیت‌های اصلی زندگی خودمان نیستیم.
Niyaz.h
۱
مردم دوست دارند بخش‌های درخوری از تجربیاتت را فروتنانه و با لحنی صمیمی با آن‌ها در میان بگذاری، آن‌ها فکر می‌کنند این‌طوری می‌توانند تو را بشناسند، اما نمی‌توانند، فقط با این حرف‌ها کمی بیش‌تر درباره‌ات می‌فهمند چون چیزهایی را که برای‌شان فاش می‌کنی بخشی از حقایق زندگی تواند نه احساساتت، نه عقایدت، نه توصیف چگونگی اتفاقی که برایت افتاده، نه تحلیل این‌که تصمیماتی که گرفته‌ای چگونه تو را به آدمی که الآن هستی تبدیل کرده‌اند.
Niyaz.h
۱
«من خونم را با سرنوشت درآمیخته‌ام و با آغوش باز پذیرای هر اتفاقی هستم!»
Niyaz.h
۱
توی شرایطی گیر افتاده‌ام که خودم در به وجود آمدنش دخالتی نداشته‌ام.
Niyaz.h
۱
خودم خودم را از تنهایی درمی‌آورم.