
Maryam Bagheri
۲۸
و ـ وحشت من نيز از هم اينجاست که همه چيز را میفهمم!
Maryam Bagheri
۱۱
زيرا مهربانها و نازنينها زياد مقاومت نمیکنند. اگرچه قلبشان را نيز به روی طرف نمیگشايند، ولی نمیتوانند از صحبتی که شروع شده است بگريزند و کناره بگيرند. کم حرف هستند، جوابهای کوتاه میدهند، ولی جواب میدهند و هرچه در گفتگو پيشتر بروی بيشتر جواب میدهند. و اگر میخواهيد در برخورد با ايشان موفق شويد و اگر به آنها احتياج داريد فقط سعی کنيد خودتان خسته نشويد.
deniro
۶
وقتی که هر کس به صرف داشتن کمی معرفت عمومی، درباره مسائل تخصصی قضاوت و اظهارنظر میکند، من نمیتوانم تحمل کنم. اما فعلاً در پيش ما اين کار متداول است و همه بدون استثنا مبادرت به آن میکنند.
deniro
۴
«خودمان نمیدانيم چی بخوريم. با دهان زيادی تو چه کنيم.»
Milad
۳
نجيبترين مردم باش ولی خودت باور مکن
deniro
۲
میدانيد که اين حس، حسی که ديگر انسان در يک مطلبی شک نکند، بسيار شادیبخش و تعجبآور است...
خاک
۲
وقتی که هر کس به صرف داشتن کمی معرفت عمومی، درباره مسائل تخصصی قضاوت و اظهارنظر میکند، من نمیتوانم تحمل کنم. اما فعلاً در پيش ما اين کار متداول است و همه بدون استثنا مبادرت به آن میکنند.
AbolfazlModirroosta090
۲
میگويند که خورشيد، به دنيا زندگی میبخشد، فقط يک لحظه به او نگاه کنيد، وقتی که باختر فرو میرود؟، نگاهش کنيد، آيا مثل يک نعش مرده نيست؟ همه چيز مرده است. همه جا مردهها هستند. مردم نيز تنها هستند و اطراف ايشان خاموشی است. اين وضع زمين ماست
aram0_0
۲
مردم در روی زمين تنها هستند، همين بدبختی است!
deniro
۱
پس او متکبر هم هست، بسيار خوب، من نيز متکبرها را بر ديگران ترجيح میدهم، متکبرها زيبايی بهخصوصی دارند، وقتی که... وقتی که انسان از تسلط و قدرتش بر روی ايشان مشکوک نباشد.
Siavash Haji
۱
هميشه يا همه چيز را میخواستم و يا اصلاً هيچ
aram0_0
۱
آه که من هميشه متکبر بودم، هميشه يا همه چيز را میخواستم و يا اصلاً هيچ! و به همين دلايل بود که نمیتوانستم با نيمه خوشبختی راضی باشم. بلکه برای تمام خوشبختی در تلاش و تکاپو بودم
aram0_0
۱
زنها حس شخصيت و ابتکار از خود ندارند. اين حقيقتی است، و من هنوز اين نکته را يک نص صريح میدانم!
aram0_0
۱
خيال میکنم که بسياری از خودکشیها و حتی جنايات و قتلها فقط به اين دليل اتفاق افتادهاند که اجراکنندگان آنها در آن لحظه عمل طپانچه را به دست گرفته بودهاند. اين نيز چون گرداب يا پرتگاه و يا سراشيب بسيار تند چهل و پنج درجهای است که از آن نمیتوان به پايين نلغزيد. و يک چيزی انسان را بر آن میدارد که ماشه را بکشد.
aram0_0
۱
سکوت ادامه داشت، غفلتاً تماس آهن سرد را روی موهای شقيقهام حس کردم. ممکن است بپرسيد که آيا من در آن لحظه به نجات خود اميدوار بودم؟ میخواهم برای شما نيز چنانکه در مقابل خدا میگويند بگويم: که هيچ اميد نداشتم، و شانس زندگيم يک درصد بود، چرا اين طور از مرگ استقبال میکردم؟ من نيز از شما میپرسم: موجودی را که میپرستيدم بعد از آنکه طپانچه به رويم کشيد، آيا در آن صورت زندگی ديگر چه ارزشی برايم داشت؟
aram0_0
۱
اين نکته را فقط به اين علت میگويم که بدانيد چيزی فشاردهندهتر و تحملناپذيرتر از آن نيست، و نمیتواند باشد، که انسان فقط در اثر يک اتفاق به کلی نابود شود، فقط در اثر يک اتفاق، اتفاقی که ممکن بود اصلاً واقع نشود، انسان از بين برود فقط به علت تراکم پيشآمدهای شومی که ممکن بود، چون لکهای از ابر، از کنار ما بگذرند و ناپديد شوند. تصور اين موضوع برای انسانی که میفهمد مخصوصاًً توهينآميز است
آزادی
۱
آن روز بلافاصله فهميدم که او چقدر مهربان و نازنين است. زيرا مهربانها و نازنينها زياد مقاومت نمیکنند. اگرچه قلبشان را نيز به روی طرف نمیگشايند، ولی نمیتوانند از صحبتی که شروع شده است بگريزند و کناره بگيرند. کم حرف هستند، جوابهای کوتاه میدهند، ولی جواب میدهند و هرچه در گفتگو پيشتر بروی بيشتر جواب میدهند. و اگر میخواهيد در برخورد با ايشان موفق شويد و اگر به آنها احتياج داريد فقط سعی کنيد خودتان خسته نشويد.
deniro
۰
میگويند که محکومين به مرگ نيز در آخرين شب زندگی خود به خواب عميقی فرو میروند... همين طور نيز بايد باشد طبيعی است والا طاقت نمیآوردند.
deniro
۰
به نظر من عاقلترين خلق کسی است که اقلاً يک مرتبه در ماه آزادانه و بیپروا خودش را الاغ معرفی کند، و البته امروز اجرای چنين کاری استعداد بسيار نادری میخواهد که نيست. سابقاً الاغ اقلاً يک مرتبه در سال اظهار میکرد که الاغ است ولی امروز ـ به هيچ وجه، هيچ وقت نخواهد گفت.
deniro
۰
طبيعی است اگر در مقابل همه چيز متعجب شويم که احمقانه است، و اما اگر در مورد هيچ چيز متعجب نشويم، بسيار مطبوعتر و به علتی نامعلوم حتی قابل تقدير است. اما در واقع که بنگريم اصلاً چنين نيست. و به عقيده من درباره هيچ چيز متعجب نشدن به مراتب احمقانهتر از آن است که درباره همه چيز متعجب شدن، بله، اين حالت تقريباً برابر است با، به هيچ چيز دقت و توجه نداشتن. ولی طبعاً يک نفر احمق نيز نمیتواند بفهمد که چگونه توجه و دقت بايد کرد.
Siavash Haji
۰
آن روز بلافاصله فهميدم که او چقدر مهربان و نازنين است. زيرا مهربانها و نازنينها زياد مقاومت نمیکنند. اگرچه قلبشان را نيز به روی طرف نمیگشايند، ولی نمیتوانند از صحبتی که شروع شده است بگريزند و کناره بگيرند. کم حرف هستند، جوابهای کوتاه میدهند، ولی جواب میدهند و هرچه در گفتگو پيشتر بروی بيشتر جواب میدهند. و اگر میخواهيد در برخورد با ايشان موفق شويد و اگر به آنها احتياج داريد فقط سعی کنيد خودتان خسته نشويد.
Siavash Haji
۰
«میبينيد که من قسمتی از همان نيرو هستم که میخواهد بدی و زشتی کند، ولی خوبی و نيکی به بار میآورد و به آن رفتار میکند
Siavash Haji
۰
از کودکی، و جوانی، از خانه پدری، از پدر و مادرش از همه جا میگفت. ولی من اين حالت جادوزده و گرم او را گويی با ريزش آب سردی از بیاعتنايی خاموش میکردم. نقشه من اين بود، تحريکها و جذبههای او را با سکوت جواب میدادم. با يک نوع خاموشی عمدی، او میتوانست از اين حرکات من نتيجه بگيرد که ما با هم تفاوت داريم، و من در حقيقت معمايی هستم. و عمده مطلب همين بود که من تعمد داشتم که در نظر او معمايی باشم! اصولاً شايد همه اين حماقتها را به آن جهت کردم که او به حل اين معمال مشغول شود
aram0_0
۰
وه، که آن روز بلافاصله فهميدم که او چقدر مهربان و نازنين است. زيرا مهربانها و نازنينها زياد مقاومت نمیکنند.
aram0_0
۰
«بديهی است که در هر موقعيت و در هر قلمرويی از زندگانی میتوان خوبی کرد، و ممکن است.»
aram0_0
۰
ميل دارم که خودم را محاکمه کنم و میکنم. موظف هستم که هم به سود خودم و هم به زيان خودم حرف بزنم و میزنم.
aram0_0
۰
نخوابيدم؛ چطور میتوانستم بخوابم، مثل اين بود که دائماً در سرم چکش بکوبند. دلم میخواهد که همه چيز را بفهمم، همه اين کثافتها را درک کنم.
aram0_0
۰
با يک نوع خاموشی عمدی، او میتوانست از اين حرکات من نتيجه بگيرد که ما با هم تفاوت داريم، و من در حقيقت معمايی هستم. و عمده مطلب همين بود که من تعمد داشتم که در نظر او معمايی باشم! اصولاً شايد همه اين حماقتها را به آن جهت کردم که او به حل اين معمال مشغول شود!
aram0_0
۰
گذشته گذشت. انسان! جسورتر و متکبرتر باش، تو که گناهی نداری!
Siavash Haji
۰
همه اين مطالب را دقيقاً به خاطر میآورم. از پلهها پايين آمدم، به خيابان رسيدم، و مستقيماً پيش میرفتم، تا انتهای آخرين خيابان رفتم، و بالاخره ايستادم و خيره به يک نقطه متوجه شدم. مردم از جلوی من عبور میکردند، به من تنه میزدند، ولی من نه میديدم و نه میشنيدم