یک ربع تمام است یکلنگهپا توی راهرو معطلم که چند دقیقه افسانه را ببینم و بروم. همهٔ سالنها امشب اجرا دارند و داخل راهرو پر است از بازیگرهایی که از زور گرما هجوم آوردهاند بیرون. چند نفری بازیشان تمام شده و بقیه منتظرند نوبتشان بشود. سرم را که برمیگردانم یکی از بازیگرهای مرگ فروشنده را میبینم که روبهرویم ایستاده و نفسنفسزنان از من سیگار میخواهد. پشت لباسش از زور گرما خیس شده و بوی تند عرق میدهد.
کاربر ۱۲۵۳۷۳۵