در خونهای لخته خیره ماندهام
انگار بخواهم از روی ردِ زخمها
فال خون بگیرم به سیاقی که در فنجانهای قهوه
رد خطها و شیارها را میگیرم بالا میآیم
میرسم به لبهای فروبسته و دُهانهایی چاکچاک
در ما زخمخوردهای باقی مانده از سالهای دور
و هربار به شکلی زندگیاش را از سر میگیرد.
Eli N
«... و تاریکی را به اندازه کافی به شعر خود راه ده، زیرا آن
کس به حقیقت سخن میگوید که سایه را میگوید.»
فروغ
دری نیمهبازم به تاریکی
تا آنها که رفتند از من بازگردند
Eli N
بیخوابی عمیق
پلکهایم سنگینی میکنند
میافتند، برمیخیزند
میافتند، برمیخیزند
ردیف درختهای سپیداری را که باهم قدم میزدیم
پلک برهم میگذارم
درهم میآمیزد اندامم به رنگ سرخ مبل
پلک برمیدارم
کارد از میان انگشتانم بر زمین میافتد
پلک برهم میگذارم
فرو میروم در شعرهایم
دستم بیرون مانده با انگشتهایی گرهکرده
پلک برمیدارم
و یکییکی انگشتهایم فرو میافتند
پلک میزنم مدام در بیخوابی عمیق
هربار دیوار خانهام به رنگی درمیآید
در این نما همهچیز تاریکِ تاریک...
Ebtesam shaverdi