بیخوابی عمیق
پلکهایم سنگینی میکنند
میافتند، برمیخیزند
میافتند، برمیخیزند
ردیف درختهای سپیداری را که باهم قدم میزدیم
پلک برهم میگذارم
درهم میآمیزد اندامم به رنگ سرخ مبل
پلک برمیدارم
کارد از میان انگشتانم بر زمین میافتد
پلک برهم میگذارم
فرو میروم در شعرهایم
دستم بیرون مانده با انگشتهایی گرهکرده
پلک برمیدارم
و یکییکی انگشتهایم فرو میافتند
پلک میزنم مدام در بیخوابی عمیق
هربار دیوار خانهام به رنگی درمیآید
در این نما همهچیز تاریکِ تاریک...