سربههوا شده بود
آخرینبار که از خانه بیرون زد
پیراهنش
بوی خون گرفت و باروت
فرشتهها میگویند:
او را دیدهاند در آسمان
فرشتهها میگویند:
با ستارهها شادنوشی میکند
و ابرهای بازیگوش
در سوراخهای سینهاش
پنهان میشوند
فرشتهها میگویند:
هنوز هم گاهی
کلید خانهاش را گم میکند