
٪۷۰
Samane Ashrafi
۱۵
ولی ما به خاطر اینکه دامن پوشیده بودیم و ممکن بود باد بوزد و پاهایمان دیده شود، حتی فکرش را هم نمیکردیم که چنین آزادیهایی، مثل سوار شدن بر تاب را داشته باشیم. فقط پسرها میتوانستند طعم آزادی را بچشند. فقط آنها میتوانستند بدوند و بپرند. فقط آنها میتوانستند در آسمان باشند.
هنوز هم حتی یک بار روی تاب ننشستهام. این یکی از آرزوهای من است.
Samane Ashrafi
۱۲
چیزهای ممنوعه راهی برای تخیل باز میکنند.
Mary gholami
۸
شرط است که هر زن مجموعهای از انگیزههای مشابه داشته باشد، جز این باشد، هیولاست.
مروارید ابراهیمیان
۷
باور نمیکنی که آسمان دارد میافتد، مگر اینکه تکهای از آن رویت بیفتد.
علیزاده
۷
جوانان آدمهایی آرمانگرا هستند و مرگ را از خودشان دور میبینند و از عطش اغراق شدهای برای عدالت، رنج میبرند.
F.A
۶
دادن نیروی ناگهانی به افراد دونپایه از آنها بدترین متجاوزان را میسازد
کاربر ۱۱۸۰۸۱۰
۶
در سنی بودم که پدر و مادرها ناگهان از آدمهایی که همه چیز میدانند تبدیل میشوند به کسانی که هیچ چیز نمیدانند.
Z.G
۴
به آن میگفتند سلطنت ترور، اما ترور سلطنت نمیکند. درعوض فلج میکند. امان از این سکوت نابههنجار.
M.Taha
۴
امیدوارم شما هم این را به یاد بیاورید. که همهٔ ما یک جنس دلتنگی داریم، برای آن مهربانیهای آشنای فصل کودکی، هرقدر هم شرایط دوران کودکیمان برای دیگران عجیب باشد.
مروارید ابراهیمیان
۳
در زمانهٔ ما تنها دو راه وجود دارد: بالا رفتن یا سقوط کردن.
Z.G
۲
«خدا اونطوری که اونها میگن نیست.» گفت تو یا میتوانی به گیلیاد ایمان داشته باشی یا خدا، اما نه هر دو.
مروارید ابراهیمیان
۲
چه کسی گفته همیشه یکجور بودن فضیلت است؟
رز قرمز
۲
میگفتند پدرم در آنجا کارهای مهمی انجام میدهد. کارهای مهمی که مردها انجام میدادند، مهمتر از آنکه زنها بتوانند از پسشان بربیایند، چون زنها مغزهای کوچکتری داشتند که قادر نبود دربارهٔ چیزهای بزرگ فکر کند. این حرفی بود که عمه ویدالا میزد. کسی که به ما درس دینی میداد.
MaRJaN
۲
چند زن آمدند. یکیشان بچهای با خودش داشت. آنها واقعاً به هم ریخته به نظر میرسیدند و همینطور هم ترسیده. زن سنکچوکر رفت طرفشان و به آنها خوشآمد گفت و گفت: «شما الان اینجایین، همه چی خوبه.» و زنان اهل گیلیاد شروع به گریه کردند. در آن زمان با خودم فکر کردم چرا گریه، باید خوشحال باشید، شما رها شدید. اما بعد از اتفاقهایی که آن روز از سر گذرانده بودم، میفهمیدم چرا. تو آن را در خودت نگه میداری، هر قدر باشد، تا وقتی بتوانی از بدترین بخش عبور کنی. بعد به محض اینکه در امان بودی، میتوانی گریه کنی و به اندازهٔ تمام وقتهایی که نمیتوانستی، با اشک ریختن زمان را هدر بدهی.
MaRJaN
۲
زنهای مسئول به آنها دستمالکاغذی دادند. حرفهای تسکیندهنده به آنها میگفتند، مثلاً اینکه باید قوی باشی. سعی میکردند اوضاع را بهتر کنند، اما این حرف که باید قویتر باشی میتواند روی آدم فشار بیشتری بگذارد. این چیز دیگری است که یاد گرفتهام.
Violette
۱
همانطور که یک نفر گفته، پایانِ من، آغاز من است. چه کسی این را گفته؟ ماری، ملکهٔ اسکاتلند، اگر تاریخ دروغ نباشد.
Samane Ashrafi
۱
این بخش کینهتوز طبیعت من است که شرمندهام از گفتن اینکه در فرونشاندنش به طور کامل شکست خوردهام.
MaRJaN
۱
پایانِ من، آغاز من است. چه کسی این را گفته؟ ماری، ملکهٔ اسکاتلند، اگر تاریخ دروغ نباشد. اندرزش به همراه تصویر یک ققنوس برآمده از خاکستر گلدوزی شده و روی دیوار نصب است.
Nahal Lak
۱
اما وقتی فهمیدم گیلیاد چه چیزهایی را تغییر داده، چه چیزی اضافه شده و چه چیزی حذف شده، ترسیدم شاید ایمانم را از دست بدهم.
اگر هیچ وقت ایمان نداشتهاید نمیدانید چه معنایی دارد. احساس میکنی بهترین دوستت در حال مرگ است، که همهٔ چیزهایی که برایت معنا داشته دارد میسوزد و از بین میرود، که کاملاً تنها میمانی. حس تبعید شدن داری، انگار در جنگلی تاریک گم شده باشی. احساسم شبیه وقتی بود که تیباتا مُرد. جهان داشت از معنای خود خالی میشد. همه چیز پوچ بود، همه چیز رو به ویرانی و زوال میرفت.
Faeze Rastiii
۱
آزادی بار سنگینی است، باری سترگ و غریب که روح آن را بر دوش میکشد... هدیهاش نمیکنند، بلکه یک انتخاب است، انتخابی که شاید توانفرسا باشد.
ــ از کتاب «گورهای آتوان» نوشتهٔ «اورسولا لو گویین»
Faeze Rastiii
۱
بعدترها وقتی عمیقاً به این ماجرا فکر کردم، این سؤال برایم پیش آمد چهطور ایوب متقاعد شد که بچههای تازه را قبول کند و خدا از او توقع داشت وانمود کند بچههای مردهاش دیگر مهم نبودند؟
nahid nikparsa
۱
همهمان رُسمان کشیده شده، میلرزیم، ارتعاش داریم و همیشه در معرض هشداریم. به آن میگفتند سلطنت ترور، اما ترور سلطنت نمیکند. درعوض فلج میکند. امان از این سکوت نابههنجار.
nahid nikparsa
۱
توانایی فریب دادن با دروغهای باورپذیر یک استعداد است که نباید آن را دستکم گرفت.
Raha1300
۱
ذهن در نبود دیگران بهسرعت افسرده و بیحوصله میشود. آدم تنها، یک آدم کامل نیست. ما آدمها در ارتباط با دیگران وجود داریم. من یک نفر بودم، این خطر وجود داشت تبدیل به هیچ شوم.
کاربر ۱۱۹۶۸۱۵۳
۱
در میانهٔ این شادمانی سرکوب شده، من برای خودم ابری تیره بودم.
کاربر ۱۱۹۶۸۱۵۳
۱
در میانهٔ این شادمانی سرکوب شده، من برای خودم ابری تیره بودم.
کاربر ۱۱۹۶۸۱۵۳
۱
زندگی که تعطیلات نیست.»
madi
۱
گفتم: «گیلیاد از بین رفته؟»
احساس خوشحالی میکردم
Z.G
۰
اگنس آهسته گفت: «نگاه کن، من هیچ وقت چیزی به این قشنگی ندیده بودم. مثل یه دنبالهٔ نور میمونه.» در آن لحظه حس کردم سنم از او بیشتر است.
رز قرمز
۰
تا آن زمان من به طور جدی به درست بودن و به ویژه به صداقت حرفهای مذهبی گیلیاد شک نکرده بودم. اگر در اوج چیزی شکست میخوردم، نتیجه میگرفتم تقصیر خودم است. اما وقتی فهمیدم گیلیاد چه چیزهایی را تغییر داده، چه چیزی اضافه شده و چه چیزی حذف شده، ترسیدم شاید ایمانم را از دست بدهم.
