«هیچکس نمیتونه ما رو قضاوت کنه. هر چی هم بگم نمیتونی تصور کنی ما کجا بودیم. فقط دو راه داشتیم: یا باید یهجوری نجات پیدا میکردیم، یا اینکه میمردیم.»
هانا میخندد. سیلکا با خشمی دوچندان به او مینگرد. تا حالا باید به این شرایط عادت کرده باشد - مردم از خودشان سلسلهمراتبی از خیر و شر درست میکنند و بعد تصمیم میگیرند که جایگاه تو کجاست.