
شعبدهباز واژگان
۱۶
ساعت نجات هم که بگذرد، ساعت انتقام نمیگذرد.
fateme
۱۱
اگر خاطرهها برگشتند، و لابهلاشان خاطرههایی زنده شد از زمانهایی که من ناامیدت کرده بودم، یا از کارهای ناخوشایندی که شاید مرتکب شده بودم، و کاری کرد وقتی نگاهم میکنی، دیگر مردی را که حالا میشناسی نبینی، دستکم به من این را قول بده، شاهدخت، که احساس قلبت به من الان، در همین لحظه، از یادت نرود. چون زنده شدن یک خاطره از پس بخار چه فایدهای دارد اگر خاطرهٔ دیگری را پس بزند؟
tb
۱۰
چگونه ممکن است روی استخوانهای کشتگان و جادوی جادوگرانْ صلحی ابدی بنا شود؟
زیبای پاییز 🍁
۹
آدمهای آن روزگار ناگزیر بودند با نگاهی قضاوقدری با ایندست خشونتها کنار بیایند.
tb
۷
مگر گذر عمر یا همین باد کافی نیست تا از فرزانهترین راهبان نیز مشتی احمق بسازد؟
Rezvan
۵
اگر از آن زوجها باشند که شما میگویید، از آنها که ادعا میکنند دلبستگیشان بههم خیلی قوی است، در این صورت، من باید از آنها بخواهم که عزیزترین خاطرهٔ خود را برای من تعریف کنند. اول از یکی میخواهم، و سپس از دیگری. هر یک باید جداگانه حرف بزند. به این ترتیب، جنس واقعی پیوندشان خیلی زود آشکار میشود.»
Kamyab Komaee
۴
فقط یک چیز را بدان، رفیق جوان. ساعت نجات هم که بگذرد، ساعت انتقام نمیگذرد.
کاربر نیوشک
۴
«کلمه پیدا نمیکنم که بگویم شنیدن این حرفت چهقدر آرامم میکند،
شعبدهباز واژگان
۳
آسمان مدتهاست که نمیبارد؟
tb
۱
زمانی برای خاک وطن و برای خداوند میجنگیدیم و آنک به خونخواهی همرزمانِ بهخاکافتادهٔ خود، که خود نیز در پی خونخواهی کشته شده بودند.
Farzaneh
۱
«دارم، اکسل. ولی باز از خود میپرسم حسوحالِ امروزمان آیا شبیه این قطرههای باران نیست که هنوز دارد از برگهای خیسِ بالاسرمان روی ما میچکد، با اینکه خودِ آسمان مدتهاست که نمیبارد؟ ماندهام بدون خاطرههامان، چه بر سر عشقمان میآید؟ آیا جز اینکه رنگ ببازد و بمیرد، سرنوشت دیگری دارد؟»
شعبدهباز واژگان
۱
عشقِ ماندگاری را که طی سالها دوام یافته باشد خیلی بهندرت میبینیم.
شعبدهباز واژگان
۱
و گمانم این است که او به خواب من هم میآید، چون معمولاً با خرسندیِ رازآلودهای از خواب بیدار میشوم.
هاکنی
۱
خداوندِ عیسوی و رحیم شما به آدمها مجوز میدهد که در حرص و شهوت زمین و خون غرقه شود، چون میدانند با کمی دعا و ثنا و کمی کفاره و طلب عفو، مشمول بخشش و برکتش خواهد کرد.»
Angiminel
۱
«داشتم فکر میکردم، شاهدخت، اگر بخار در طول این سالها اینطور همهچیزِ ما را ندزدیده بود، آیا عشق ما اینهمه قوت میگرفت؟ شاید همین بخار به زخمهای کهنه مجال داد که خوب بشوند.»
Angiminel
۱
از خود میپرسم حسوحالِ امروزمان آیا شبیه این قطرههای باران نیست که هنوز دارد از برگهای خیسِ بالاسرمان روی ما میچکد، با اینکه خودِ آسمان مدتهاست که نمیبارد؟ ماندهام بدون خاطرههامان، چه بر سر عشقمان میآید؟ آیا جز اینکه رنگ ببازد و بمیرد، سرنوشت دیگری دارد؟
Angiminel
۱
مثل قصهای با پایان خوش، که حتا طفل خردسال هم میداند که در طول قصه نباید از گرهها و فرازوفرودهای ماجراهایش به دل خود ترس راه بدهد. من و اکسل هم زندگیِ خود را باهم، هر شکلی که داشته باشد، به خاطر خواهیم آورد، چون چیزی است که برای هر دوِ ما عزیز بوده.
شعبدهباز واژگان
۰
مرا اینجا تنها نگذار
هاکنی
۰
فکر میکنی وقتی بودنِ ما لازم شود،
KeetaabKhaan
۰
ولی باز اعتراف میکنم؛ روزهایی هست که حسرت داشتن سایهٔ همدم مهربانی را میخورم که در پیام بیاید. حتا اکنون هم گاه بهامیدواری میچرخم که کسی را ببینم. مگر همهٔ جانداران زمین و پرندگان آسمان مشتاق مونسی مشفق نیستند؟
KeetaabKhaan
۰
میترسم از اینکه همهٔ آدمهای دوروبرم میگذارند چیزها از خاطرشان برود و اغلب میبینم فقط خود منم که خاطرههایی را نگه داشتهام
کاربر نیوشک
۰
کموبیش به این میماند که با دیدن یک تابلوِ نقاشی، پا در آن گذاشته باشند و ناگزیر، خودشان نیز یکی از اجزاء نقاشی بشوند.
کاربر نیوشک
۰
«اگر زمان به اختیار خودم بود، همین امروز سوار میشدم، به غرب میرفتم و هوای آن سرزمین را به سینه میکشیدم.
زهره سلیمی
۰
پس بگذارید دستکم در مدتی که بر زمین گام مینهیم، در برابر چشمان خداوندْ زیبا بتابیم!
ایمان
۰
برای یک لحظه، هر سه داشتند رو به یکدیگر فریاد میزدند و زوزهٔ باد نیز صدای چهارم بود
آیدا رنجبر
۰
ساعت نجات هم که بگذرد، ساعت انتقام نمیگذرد.
آیدا رنجبر
۰
برخی از شما بناهای یادبود زیبایی خواهید داشت که چهبسا زندگان با دیدن آن، بدیهایی را که در حقتان شده، به یاد بیارند. برخی از شما تنها صلیب چوبین ساده یا سنگی رنگین خواهید داشت، و کسانی دیگر از شما نیز چهبسا در سایههای تاریخ گم خواهید شد. درهرحال همگیتان در صفوف حرکت دستهجمعی ازلی قرار دارید
آیدا رنجبر
۰
«این چه خدایی است، قربان، که میخواهد خطاها فراموش گردد و بیمجازات و مکافات بماند؟»
آیدا رنجبر
۰
«حماقت است، قربان. زخمهای کهنه چگونه ممکن است بهبود یابد وقتی که چنین لاطائلاتی هنوز اینهمه زنده است و همهجا ریشه دوانده؟ و چگونه ممکن است روی استخوانهای کشتگان و جادوی جادوگرانْ صلحی ابدی بنا شود؟ میبینم چه از ته دل آرزو میکنید کابوسهای گذشته همچون گردوغبار ریزریز شود. اما آنها به هیئت استخوانهایی سفیدرنگ در خاک انتظار میکشند تا مردانی پرده از چهرههاشان کنار بزنند.