جملات زیبای کتاب آفتاب‌پرست‌ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب آفتاب‌پرست‌هاsubscriptionAvailable

کتاب آفتاب‌پرست‌ها

نوع کتاب
۲.۹(از ۱۹ امتیاز)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
javadazadi
۹
«خودت چی؟ شادی نصیب تو هم می‌شود؟» «به آرامش رسیده‌ام. از چیزی نمی‌ترسم، آرزوی چیزی ندارم. گمانم بشود به این گفت شادی. می‌دانی آلدوس هاکسلی چه می‌گفت؟ شادی هرگز باشکوه نیست.»
مهسا
۹
اگر باز زاده می‌شدم، دوست داشتم چیزی می‌شدم سراپا متفاوت. دوست داشتم نروژی بشوم. یا شاید ایرانی. اما نه اوروگوئه‌یی ــ این احساسی به آدم می‌دهد که انگار رفته‌ای پایین‌دست خیابان. خورخه لوئیس بورخس
javadazadi
۶
ما دم کوتاهی که چشم‌ها را می‌بندیم شادیم.
Maryam
۵
رؤیاهایم تقریباً همیشه بیش از واقعیت به زندگی شباهت دارند.
totoro
۴
اگر باز زاده می‌شدم، دوست داشتم چیزی می‌شدم سراپا متفاوت. دوست داشتم نروژی بشوم. یا شاید ایرانی. اما نه اوروگوئه‌یی ــ این احساسی به آدم می‌دهد که انگار رفته‌ای پایین‌دست خیابان. خورخه لوئیس بورخس
محمد جواد اخباری
۴
نه چیزی می‌گذرد، نه سپری می‌شود، گذشته اکنون است رودْ خفته ـ خاطره هزاربار دروغ می‌گوید. آب‌های رود به خواب رفته و در آغوشم روزها خفته‌اند ـ زخم‌ها خفته‌اند، و رنج‌ها. هیچ‌چیز نمی‌گذرد، سپری نمی‌شود، گذشته اکنون است رودی خفته، گفتی مُرده، به‌زحمت نفس می‌کشد ـ اما بیدارش کن تا جان بگیرد.
mahii
۴
به فرزندان‌تان گذشتهٔ بهتری بدهید.
javadazadi
۳
حافظهٔ ما تا حد زیادی از آن‌چه تغذیه می‌کند که دیگران از ما به خاطر دارند. ما خاطرات دیگران را همچنان به یاد داریم که انگار از آنِ ماست ــ حتا خاطرات جعلی را.
رها
۳
«به آرامش رسیده‌ام. از چیزی نمی‌ترسم، آرزوی چیزی ندارم. گمانم بشود به این گفت شادی.
javadazadi
۲
امید همیشه آخرسر می‌میرد
Maryam
۲
من نقشه‌هایی برای زندگی می‌کشم. صبح تا غروب آن‌قدر چیزها سر هم می‌کنم، آن هم با چه شوروشوقی، که گاهی شب‌ها در هزارتوی ساخته‌های خودم گم می‌شوم...
mahii
۲
پس حالا یک رئیس‌جمهور خیالی داریم؟ آره، من که شک برم داشته بود. یک دولت خیالی داریم. یک نظام عدالت خیالی ــ به عبارت دیگر ــ یک کشور خیالی داریم.
رها
۲
زن‌ها از اظهار عشق، هر قدر که مسخره باشد، به هیجان می‌آیند.
رها
۲
آن‌جا که روشنایی هست، سایه هم هست.
مهرنوش
۲
پلید بود و خودش نمی‌دانست. حتا نمی‌دانست پلیدی یعنی چه. یعنی پلید ناب بود.
Maryam
۱
مرد بینوا لبخند حیرانی زد و گفت: واقعاً نمی‌دانم، همه‌اش تند و تند گذشت... . از صد سال عمرش چنان گفت که انگار مصیبتی بوده که چند لحظهٔ پیش اتفاق افتاده.
Maryam
۱
به من گفت چند روز پیش در ضیافت ناهاری به مناسبت رونمایی رمان یک نویسندهٔ آوارهٔ آنگولایی شرکت کرده. شخصیت ناخوشایندی داشت، از لحاظ حرفه‌یی خشمگین، که بیشتر خط مشی کارش را در خارج ساخته بود و هراس‌های ملی ما را به خوانندگان اروپایی می‌فروخت. فلاکت همیشه در کشورهای ثروتمند خریدار دارد.
Maryam
۱
«واقعیت دردناک و ناقص است. همین است که هست، و این‌طور است که آن را از رؤیا تمیز می‌دهیم. وقتی چیزی خیلی شیرین و دوست‌داشتنی باشد، خیال می‌کنیم خواب و رؤیاست و خودمان را وشگون می‌گیریم تا مطمئن شویم خواب نمی‌بینیم ــ اگر دردمان آمد، معلوم می‌شود خواب نیستیم. واقعیت، حتا در آن لحظاتی که شاید به نظرمان رؤیا باشد، می‌تواند به ما لطمه بزند. می‌توانی هر چه را که در دنیا وجود دارد توی کتاب‌ها پیدا کنی ــ گاهی با رنگ‌های واقعی‌تر و خالی از درد واقعیِ هر چه واقعاً وجود دارد.
hadiseh4411
۱
«تصور می‌کنید زندگی از ما انتظار شفقت دارد؟ من که خیال نمی‌کنم. آن‌چه زندگی از ما انتظار دارد این است که ستایشش کنیم.
hadiseh4411
۱
نویسنده چند لحظه تردید کرد. بعد به حملهٔ متقابل دست زد. فریاد زد «حرفه‌ام دروغ گفتن است. شادمانه دروغ می‌گویم! ادبیات تنها مجال است برای دروغ‌گوی حقیقی تا به نوعی پذیرش اجتماعی دست یابد.»
hadiseh4411
۱
بعضی وقت‌ها توی زندگی همه‌مان به بدل‌مان متوسل می‌شویم.»
hadiseh4411
۱
من همین بودم که بودم، چون شجاعت آن را نداشتم که خودم را عوض کنم.
hadiseh4411
۱
فرق است بین رؤیا دیدن و رؤیا بافتن.
رها
۱
پا به سن که می‌گذاریم تنها یقینی که برای‌مان می‌ماند این است که باز پیرتر می‌شویم.
Rahele Kia
۱
خارجی با اشتهای غریبی می‌خورد، انگار نه‌تنها گوشت سفت ماهی اسناپر را، بلکه همهٔ زندگیِ آن را، سالیان سال لغزیدن در میان یورش ناگهانی خیل ماهیان را، پیچ‌وتاب آب را، رشته‌های ضخیم نور را که غروب‌دمانِ آفتابی یک‌راست بر ژرفاهای آبی می‌افتد، همه را یک‌جا می‌بلعد.
Rahele Kia
۱
می‌شود استدلال کرد که همه در حال تغییر مدام‌ایم. درست است، من هم درست همانی نیستم که دیروز بودم. تنها چیزی که در مورد من تغییر نمی‌کند، گذشتهٔ من است: خاطرهٔ گذشتهٔ انسانی من. گذشته معمولاً ثابت است، چه زشت و چه زیبا همیشه سرجایش است و تا ابد خواهد بود.
Rahele Kia
۱
بعد دوستم برگشت خانه و به من گفت: «زن برجسته‌ای را دیده‌ام. آه، دوست من، برای وصفش کلام مناسب نیست ـ هر چیزی درباره‌اش روشنایی است.» گمان کردم اغراق می‌کند. آن‌جا که روشنایی هست، سایه هم هست.
mahii
۰
حسرت آن ایام را می‌خورم که پستچی برای‌مان نامه می‌آورد، چه‌قدر خوشحال می‌شدیم، چه‌قدر تعجب می‌کردیم از نامه‌ای که به دست‌مان می‌رسید، بازش می‌کردیم و می‌خواندیم و وقتی جواب می‌دادیم، چه مراقبتی می‌کردیم، هر کلمه را انتخاب می‌کردیم، سبک‌سنگینش می‌کردیم، سبکی آن را می‌آزمودیم، رایحه‌اش را حس می‌کردیم، چون می‌دانستیم گیرنده هم هر کلمه را سبک‌سنگین می‌کند، ارزیابی می‌کند، می‌بوید، می‌چشد، همچنین می‌دانستیم برخی از این‌ها از گزند زمانه در امان می‌ماند تا سال‌ها بعد آن‌ها را بخوانند.
mahii
۰
«پلید بود و خودش نمی‌دانست. حتا نمی‌دانست پلیدی یعنی چه. یعنی پلید ناب بود.»
mahii
۰
«پلید بود و خودش نمی‌دانست. حتا نمی‌دانست پلیدی یعنی چه. یعنی پلید ناب بود.»