جملات زیبای کتاب پرواز با آتش | طاقچه
تصویر جلد کتاب پرواز با آتش

بریده‌هایی از کتاب پرواز با آتش

دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۸از ۲۲ رأی
۴٫۸
(۲۲)
من در جنگ، پنج هواپیمای عراقی زده‌ام. یک میگ ۲۱ و چهار میگ ۲۳ ولی خدا می‌داند که از کشتن دشمن ناراحت می‌شدم.
آرش
بهانه‌ای از دبیرستان فرار می‌کردیم. آگهی‌های فوت را که روی در و دیوار می‌چسباندند جمع می‌کردیم و به ناظم مدرسه نشان می‌دادیم که این‌ها کس و کار ما هستند. یک روز ناظم مدرسه ما را صدا کرد و گفت: فقط به من بگین که شما چند تا فامیلِ زندۀ دیگه دارین که من آمارشون رو داشته باشم؟
مرئوف خدا
شاید حدس می‌زدند که ایران برای تلافی از بغداد شروع کند و چند پالایشگاه مثل کرکوک و موصل را هم بزند ولی این که یک‌دفعه صد و چهل فروند تمام پایگاه‌ها و مراکزشان را بزنند در فکرشان نمی‌گنجید. درست است که وضعیت ما درهم و برهم بود ولی عراقی‌ها هم گیج بودند.
مرئوف خدا
، از یک گروهبان که در محل‌مان بود، مجله‌های نیروی‌هوایی را می‌گرفتم و اف ۸۶ را می‌شناختم. نمی‌دانم آن گروهبان در نیروی‌هوایی چه‌کاره بود ولی آدم چاخانی بود. هرموقع می‌گفتیم: چه خبر؟ می‌گفت: امروز رفتم یه سر به شاه زدم. می‌گفت: یه روز دیدم بچه‌اش داره بازی می‌کنه. یه سکۀ یه تومنی درآوردم، هرکاری کردم نگرفت. بعد شاه رسید و گفت که دست عمو رو رد نکن. یا می‌گفت: رفتم کاخ، با شاه نشستیم روی چمن‌ها. گفتم: اعلی‌حضرت بذارید صندلی بیارم. گفت: نه، همین‌جا درویشی می‌شینیم. بر اساس حرف‌های او ما فکر می‌کردیم که هرکس نظامی باشد، هرموقع دلش خواست می‌تواند شاه را ببیند!
آرش
ارتشی‌های دوران شاه خبر نداشتند که روزی در ایران انقلاب می‌شود، بنابراین خیلی‌ها با معیارهای آن زمان حرکت می‌کردند. بعضی‌ها در دوران شاه مشروب هم می‌خوردند ولی وقتی جنگ شد هرچند همه با یک نیت جلو نرفتند، اما خیلی از آن‌ها مردانه جنگیدند و شهید هم شدند. در این جنگ یکی به‌خاطر وطنش جنگید، یکی به‌خاطر دینش و یکی به‌خاطر ناموسش. به هرحال ما شاهد بودیم که خیلی از بچه‌ها که حتی جزو پاکسازی‌ها بودند در جنگ شرکت کردند و بهترین پروازها را کردند و خیلی‌های‌شان شهید شدند، جانباز شدند یا اسیر. اکثر ارتشی‌ها، وظیفه‌شان را در جنگ انجام دادند و از این امتحان سربلند بیرون آمدند
آرش
بچه‌ها که از اسارت می‌آمدند، ما با اشتیاق به دیدن‌شان می‌رفتیم. یکی از بچه‌های آزاده‌ای که شرمنده‌اش هستم، سرگرد خسرو غفاری است. من و خسرو سالیان سال با هم دوست بودیم. در بندرعباس و تهران در یک پایگاه بودیم و رفت و آمد خانوادگی داشتیم. سال ۶۳ که از همدان به بندرعباس منتقل شدم، خسرو به جای من فرمانده گردان آن‌جا شد و بدتر از من، همۀ پروازها را خودش برمی‌داشت. این‌قدر پرواز کرد تا اسیر شد. روزی که فهمیدم آمده، خیلی دلم می‌خواست ببینمش ولی بعد از بازنشستگی پول کافی نداشتم که برایش یک سبد گل بگیرم. هنوز هم نمی‌داند که علت نرفتنم بی‌پولی بود، نه بی‌معرفتی.
آرش
موقعی که می‌رفتیم خدمت امام، در همان کوچهٔ باریک که به سمت حسینیه می‌رفت یک اتاقک چوبی گذاشته بودند و بازدید بدنی می‌کردند. برای من سنگین بود که ما با آن همه بمب و راکت می‌رویم و می‌آییم حالا چند نفر دارند ما را می‌گردند؛ طوری که کفش‌های‌مان را هم باید دربیاوریم. بغل دست من، شهید فکوری فرمانده نیروی‌هوایی را هم می‌گشتند که معمولاً بیست و چهار ساعته آن‌جا رفت و آمد داشت. تعجب کردم و به یکی از آن‌ها گفتم: قربون شکلت برم، من زمان شاه رفتم جلوی شاه ازش جایزه گرفتم، این‌قدر منو نگشتن!
آرش
در میان پروازهای جنگی و مأموریت‌های این‌چنینی، من و جناب ناصر کاظمی را- که واقعاً از خلبان‌های بی‌نظیر نیروی‌هوایی است و در جنگ، پروازهای خوبی هم کرده- به کلاس قرآن فرستادند. هرچه گفتیم جنگ است و ما کار داریم، زیر بار نرفتند.
آرش
وضع مالی یک خلبان در زمان شاه خیلی خوب بود. شاه خودش به ما گفته بود که من از حلقوم مردم می‌کشم بیرون و می‌گذارم دهن شما. قبل از انقلاب من هفده هزار تومن در ماه حقوق می‌گرفتم که مبلغ زیادی بود. تا سال ۶۷ و پایان جنگ، حقوق من فقط هزار تومن بیش‌تر شد. وقتی هم که بازنشسته شدم، حق پروازم قطع شد و حقوق من به شش هزار تومن رسید، در حالی که آن موقع مستأجر بودیم و ماهی پانزده هزار تومن اجاره خانه می‌دادیم. حالا من مانده بودم با اجاره و خورد و خوراک و بقیه خرج‌ها. در این شرایط، خانمم با من خیلی همراهی می‌کرد.
آرش
قبل از انقلاب، بچه‌ها را در دبستان‌ها، داوطلبانه پیش‌آهنگ می‌کردند. آقای شبان‌کاره معلم ورزش ما که بسیار مقرراتی و جدی بود، سرپرست پیش‌آهنگی هم بود. بعدها که وارد دانشکده خلبانی شدم، متوجه شدم که سخت‌گیری‌های این شخص کم‌تر از محیط ارتش نبود. ایشان ماهی یکی، دو بار ما را به اردوی منظریه می‌برد. آن‌موقع، شهر تهران از خیابان ولی‌عصر فعلی به خیابان طالقانی نمی‌رسید و بقیه، تا کوه‌های شمیران بیابان بود. تمام سینۀ کوه‌های شمال تهران هم درخت‌های ازگیل خودرو درآمده بود. بعد از اردو، هرکدام‌مان دو، سه کیلو ازگیل می‌کندیم که در حکم سوغات اردو بود.
آرش
برای خلبانی، کف پا نباید صاف باشد چون ترمز هواپیما پایی است، اگر دو تا ترمز هم‌زمان گرفته نشوند، هواپیما می‌پیچد و از باند بیرون می‌رود.
مرئوف خدا
آقای حقیقت بسیار آدم بداخلاقی بود. سنش از کاووسی بیش‌تر بود و بسیار بدعنق. قد بلندی داشت و سیاه‌چهره بود. هیچ‌کس دلش نمی‌خواست با او پرواز کند چون وسط زمین و آسمان، هواپیما را ول می‌کرد و شروع می‌کرد دانشجو را زدن!
مرئوف خدا
نیروی صاف و ساده و خالص بسیجی بوده و در نوجوانی به شکل داوطلب به جبهه رفته. او می‌گوید: اوایل جنگ یک تفنگ گرفتم ولی بلد نبودم خوب تیراندازی کنم. یک‌بار ستون در مسیری نشست تا نیروها استراحت کنند. من به دیوار تکیه داده بودم که دیدم یک مار از بغل درخت، سرش را آورده بالا و من را نگاه می‌کند. ترسیدم. تفنگم را برداشتم و ماشه را چکاندم و تیر خورد به گلوی مار و کشته شد. آن‌جا بود که من تیراندازی یاد گرفتم.
مرئوف خدا
این آقا می‌گفت در جبهه، حقوقی نداشته و گاهی اسکناس‌های پنجاه تومنی، بیست تومنی و ده تومنی را توی سینی می‌چیدند و جلوی‌شان می‌گرفتند. یکی صلوات می‌فرستاده، یکی می‌گفته ما بخشیدیم به رزمنده‌ها و یکی هم مثلاً یک پنجاه تومنی برمی‌داشته. سینی دور می‌زده و می‌رفته، شاید از آن همه آدم سه، چهار نفر برمی‌داشتند و ما تازه به هم می‌گفتیم: یارو رو نگاه کن، چقدر پولکیه!
مرئوف خدا
یک روز بعد از پرواز، یک پیرزن در پای هواپیما، سه چهار تا تخم‌مرغ به عنوان کادو به من داد. تخم‌مرغ‌ها را بردم خانه ولی دلم نیامد بخورم و مدت‌های زیادی آن‌ها را داشتم. کار آن پیرزن برایم خیلی قشنگ بود.
مرئوف خدا
پدافند موشک‌های راداری زمینی و هوایی عراق وقتی روی هواپیما قفل می‌کرد، راوسیستم (Raw) با بوق خبر می‌داد. راوسیستم زیر چرخ جلو بسته می‌شود و نوع موشک پرتاب شده و سمت آن را می‌گوید. هرچه موشک نزدیک‌تر شود، فاصلۀ بوق کم‌تر می‌شود تا جایی که خلبان را کلافه می‌کند و اعصاب او را به هم می‌ریزد. مقابله با این موشک‌ها که بعد از قفل‌شدن روی هدف تا نخورند آن را ول نمی‌کنند، فقط یک راه دارد که هم حس دقیقی می‌خواهد و هم دل و جرئت. خلبان باید بگذارد که موشک خیلی نزدیکش بشود، آن‌وقت به‌شدت بپیچد. چون موشک نمی‌تواند مثل هواپیما بپیچد و دور بزند، قفل راداری‌اش در فاصلۀ سی پایی هواپیما، شکسته می‌شود و خودکشی می‌کند. خودکشی موشک از روی غصه نیست بلکه رادارش به او فرمان می‌دهد که منفجر شود به این امید که شاید ترکش‌هایش به هواپیما بخورد.
مرئوف خدا
به‌محض رسیدن، دریایی از آدم و تانک و ادوات به چشمم آمد که روی جاده آرایش گرفته بودند! روی سر تانک‌ها، جناب ندیمی گفت: پیکل و خودش بمب‌هایش را ریخت و رد شد. من مقداری بالاتر بودم، دستم را بردم روی دکمه ولی دلم نیامد فشار بدهم، چون می‌دیدم که عراقی‌ها از وحشت، خودشان را از روی تانک‌ها پرت می‌کنند پایین و فرار می‌کنند. آقای حسین‌نژادی دید که معطل می‌کنم و الان است که از روی سر عراقی‌ها رد شویم، با تعجب پرسید: چرا نمی‌زنی؟ گفتم: دلم نمیاد! با هیجان گفت: من می‌زنم... و زد. البته این حرف برای یک نظامی در موقعیت من خوشایند نبود، به هرحال جنگ بود ولی بار اول واقعاً دلم نیامد عراقی‌ها را بکشم. دوست نداشتم آدم‌ها کشته بشوند. در آن پرواز، کار ما انجام شد و ما برگشتیم و کسی هم چیزی نگفت ولی برای من وجهه خوبی نداشت و پیش خودم خیلی شرمنده بودم. البته دفعه‌های بعد، تلافی گذشته را درآوردم. به خودم تلقین می‌کردم که آن‌ها ما را می‌کشند، ما هم باید بکشیم.
مرئوف خدا
آن‌موقع ایران و پاکستان متحد آمریکا بودند. آمریکا بعضی هواپیماها را به عنوان کمک نظامی به ایران می‌داد ولی وقتی ما تعدادی هواپیما می‌گرفتیم، دیگر گرفتارش می‌شدیم و مجبور بودیم اسکادرانش را تکمیل کنیم. مثلاً ده تا هواپیما به ما می‌دادند ولی یک اسکادران، بیست و پنج فروند هواپیما می‌خواست و ما مجبور بودیم پانزده‌تای بقیه را بخریم. هواپیماهایی را که آمریکا به عنوان کمک به ما می‌داد، ما بعد از استفاده به پاکستان می‌دادیم. در واقع ما در پاکستان با هواپیماهای خودمان آموزش می‌دیدیم. پاکستانی‌ها این هواپیماها را طوری تعمیر می‌کردند که انگار تازه از کارخانه بیرون آمده‌اند. آن‌ها مثل راننده‌های آژانس، همیشه پارچه دست‌شان بود و هواپیماها را برق می‌انداختند. پاکستان کشور فقیری بود و از همانی که داشت نهایت استفاده را می‌کرد، اما ایران پول‌دار بود ولی دلسوز نداشت.
آرش
در پاکستان وسیله رفت و آمد اغلب مردم، گاری بود یا درشکه‌هایی که به آن‌ها «تانگو» می‌گفتند. مثل درشکه‌های قدیمی خودمان بودند ولی خیلی شیک‌تر با کلی تزیینات که به آن‌ها آویزان بود. ما چون برای تفریح جایی را نداشتیم، سوار می‌شدیم و درشکه‌چی ما را ده دور می‌گرداند و یک روپیه می‌گرفت که به پول ما می‌شد هفت قِران و ده شاهی.
آرش
گاهی لب جدول کنار خیابان می‌نشستیم و با تک و توک مردمی که رد می‌شدند حرف می‌زدیم. یک روز چوپانی جلوی گاوهایش بلال ریخته بود. وقتی خواستیم از او بخریم، تعجب کرد و اجازه داد هر چند تا می‌خواهیم برداریم. با بچه‌ها آتشی درست کردیم و بلال‌ها را کباب کردیم. چوپان هم ایستاده بود و تماشا می‌کرد. تعارفش کردیم، او هم خورد. از فردا همین آقا که دنبال گاو بود، آتشی عَلَم کرد و به دانشجوها بلال می‌فروخت و شده بود کاسب محل و لذت هم می‌برد که دانشجوهای ایرانی دورش جمع می‌شوند.
آرش
در طول مرخصی، از بابا که فرش می‌شناخت، خواستم دو تا قالیچه برای استادم بگیرد. بابا دو قالیچه دستی کوچک که در بازار معروف بود به «زر و نیم» گرفت. برای خانم استاد هم ادکلن بردم. ادکلن آن‌جا خیلی کم بود و آن‌ها خیلی علاقه داشتند. وقتی ادوکلن و قالیچه‌ها را دیدند انگار دنیا را به‌شان داده‌اند چون در خانه‌های‌شان معمولاً حصیر می‌انداختند.
آرش
بعد از تمام شدن آموزش ابتدایی که تقریباً ما را یک خلبان نیمه‌حرفه‌ای کرده بود، باید آموزش‌های حرفه‌ای را شروع می‌کردیم، مثلاً فُرمِیشِن (پرواز جمع، پرواز گروهی هواپیماها) می‌رفتیم و حالت درگیری با هم را مانور (تمرین) می‌کردیم. یکی هواپیمای دشمن می‌شد و یکی در دُمش می‌افتاد که او را بزند و او سعی می‌کرد فرار کند. ما این آموزش‌ها را می‌دیدیم برای جنگی که فاصلۀ زیادی با ما نداشت و ما از آن بی‌خبر بودیم.
آرش
ا این آموزش‌ها را می‌دیدیم برای جنگی که فاصلۀ زیادی با ما نداشت و ما از آن بی‌خبر بودیم.
آرش
پاکستانی‌ها چون چندین بار با هند جنگیده بودند، در پروازهای ارتفاع پایین مهارت داشتند. هواپیماهای آن‌ها مثل هواپیماهای امروزی، کامپیوترایز (کامپیوتری) نبود و خلبان‌ها برای فرار از رادار و قرارگرفتن زیر زاویۀ گلولۀ توپ ضدهوایی مجبور بودند در ارتفاع پایین پرواز کنند. پرواز لو لِوِل توی خون‌شان بود و به ما هم آموزش می‌دادند. آموزشی که در جنگ، خیلی به درد ما خورد. این کار از نظر ارتش ایران بی‌انضباطی بود ولی وقتی من به ایران برگشتم، پنهانی به این بی‌انضباطی‌ها ادامه دادم و هرکس هم می‌خواست بی‌انضباطی کند با من می‌رفت ولی متأسفانه گاهی بی‌انضباطی‌های ما مردم‌آزاری بود.
آرش
ما در اطراف بوشهر از روی سیاه‌چادر عشایر رد می‌شدیم و دُم هواپیما را پایین می‌آوردیم و موتور می‌دادیم. دود به‌شدت از اگزوز هواپیما خارج می‌شد و چادرها را بلند می‌کرد، یا در جاده‌ها از روبه‌رو و در ارتفاع پایین از روی سر ماشین‌ها رد می‌شدیم و راننده‌ها از ترس، از جاده منحرف می‌شدند یا بعضی موتورسوارها قیقاج می‌رفتند و زمین می‌خوردند. ما از روی نادانی این کارها را می‌کردیم، اما همۀ بی‌انضباطی‌های ما مردم‌آزاری نبود. سدی نزدیک شیراز بود که موقع رد شدن از رویش، به سرعت دم هواپیما را پایین می‌کشیدیم و آب به شکل پودر پخش می‌شد در هوا، انگار که از هواپیما دود سفید بیرون می‌آید-این کار را از استاد مقصود یاد گرفته بودم- و یا بالای کهریزک منطقه‌ای بود که آب فاضلاب، یک دریاچۀ کوچک درست کرده بود و دور و برش سبز بود. گله‌های اسب وحشی لب این دریاچه جمع می‌شدند و ما در ارتفاع پایین دنبال آن‌ها می‌کردیم.
آرش
یک روز رُک از جناب پرتوی پرسیدم: شما چه مشکلی با من داری؟! گفت: آقای یزدان‌دوست! یادت هست توی مهرآباد چقدر اذیت کردی؟ گفتم: جناب سروان، من یزدان‌دوست نیستم، من عتیقه‌چی‌ام. با تعجب گفت: راست می‌گی؟... ببخشین! از اون‌جا سفارش کرده بودن که هروقت یزدان‌دوست اومد اذیتش کنین.
آرش
آمریکایی‌ها در طبقهٔ خودشان یک باشگاه راه انداخته بودند و هر شب، بساط بزن و بکوب و مشروب‌شان به راه بود. خیلی از آن‌ها فنی بودند و متخصص ولی تعدادی را هم بیخودی فرستاده بودند. مثلاً یک نجار با این گروه بود و حقوق آن‌چنانی می‌گرفت که در پایگاه کاری نداشت ولی اگر قرار بود در باشگاه یک بارِ مشروب درست کنند، نجار خودشان درست می‌کرد. یعنی ایرانی‌ها را به بازی نمی‌گرفتند و در کارها داخل نمی‌کردند. آمریکایی‌ها وقتی می‌خواستند به کسی امتیاز مالی بدهند، او را به ایران می‌فرستادند. اصلاً برای‌شان دکان شده بود و یک منبع درآمد بود. آن‌ها حقوق‌های بالایی می‌گرفتند و حقوق ما که آن‌موقع زیاد بود، نسبت به آن‌ها هیچ بود.
آرش
بعد از بازنشستگی، حقوق یک خلبان با یک افسر هم‌درجه، یکی شد یعنی حق پرواز قطع شد. حالا کسی که در توپخانه بوده یا فنی، حق توپ یا حق فنی در حقوقش لحاظ می‌شود ولی یک خلبان چون حق پرواز جزو حقوقش نبوده، دیگر به او تعلق نمی‌گیرد. بچه‌های ما بعد از بازنشستگی کاملاً فراموش شدند.
آرش
سال ۵۴ من و داود، دوره کابین جلویی را تمام کرده بودیم و با هم به گردان ۱۲ مهرآباد رفته بودیم. آن زمان کلید ساخت فرودگاه امام خمینی فعلی زده شده بود و قرار بود مهرآباد به‌طور کلی تعطیل بشود. ما در پروازها، باند خاکی فرودگاه را می‌دیدیم و منتظر تکمیل شدن باند جدید بودیم تا به آن‌جا منتقل شویم ولی ساخت آن طولانی شد.
آرش
این جنگ دست خیلی‌ها را رو کرد، دست آن‌هایی که ادعا داشتند ولی به بهانه‌های مختلف از پروازهای جنگی طفره می‌رفتند. مثلاً یک نفر با هفت‌تیر به وسط انگشت پایش شلیک کرد تا پرواز جنگی نرود. یا کسی دستش را لای کاپوت ماشین گذاشت که گچ بگیرد و پرواز نکند. این آدم‌ها بودند ولی مملکت، بچه‌های فداکار مثل داود هم زیاد داشت
آرش

حجم

۱٫۶ مگابایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۵۱۲ صفحه

حجم

۱٫۶ مگابایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۵۱۲ صفحه

قیمت:
۵۵,۰۰۰
تومان