
٪۵۰
کتاب پیراهنهای همیشه
مردان فوتبال: تکنگاریها
پدیدآورندگان:
حمیدرضا صدرانتشارات:
نشر چشمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
farez
۳۲
زندگی در نمای دور کمدی میشد و در نمای نزدیک تراژدی.
شعبدهباز واژگان
۹
فوتبال با رفتن مارادونا آخرین یاغی واقعیاش را از دست داد. آخرین نافرمانش را، آخرین شورشیاش را، آخرین لشکر یکنفرهاش را.
farez
۸
در روزهای سقوط، شکست یگانه گناهی است که آمرزیده نمیشود.
aghamilad
۶
سوت پایان را که زدند، همه به سویش برگشتند: دوربینها، میکروفُنها. بغضش گرفت. برابر هزاران تماشاگری که روی سکوها چشمهایشان خیس شده بود بیتابانه راه رفت. گفت «میدونید اهل حرف زدن نیستم» و ادامه داد «احساس بچه بودن رو که میفهمید، رؤیاپردازی رو... ولی این رؤیا نیست. این زندگی واقعیه.»
زندگیِ توتی را بنری که طرفداران بالا بردند توصیف کرد «توتی خود رم است.» و «رم» یعنی هم باشگاهِ رم و هم شهر رم؛ رمِ جاودانه.
rain_88
۵
فرانچسکو توتی: باد همهچیز را با خود نخواهد برد
هر سفری پایانی دارد و سفر او جایی پایان یافت که از آنجا آغاز شده بود: در رم و با پیراهن رم. وقتی در مارس ۱۹۹۳ برابر برشا با پیراهن رم به میدان رفت شانزده سال داشت، همان پیراهن را که در مه ۲۰۱۷ برابر جنوا درآورد چهلساله شده بود.
Gray
۵
بدون قرص و شیمیدرمانی. روی چمن سبز. وسط دروازه. با پیراهنی زرد یا سبز. با شورت ورزشی. با موهای کمی بلند. راستقامت. چابک و قبراق. سرزنده و شاداب. ناصرِ همیشگی. حجازیِ دوستداشتنی و خونسرد ما. آماده برای مهار ضربهها. هوشیار برای دفع شوتها.
نگاهتان میکنیم آقای حجازی. نگاهتان میکنیم.
Gray
۴
میگفت «کسی که عزمش را جزم کرده جهان را مطابق میلش عوض میکند.»
Gray
۴
دلتنگیهای همایونخان در سالهای پس از انقلاب آنقدر عمیق بود که او را از خاطرههای ورزشیاش، و همینطور خاطرههای همهتان، دور کرد و دورتر. او هرگز دربارهٔ پروازهای چندمتریاش در هوا حرف نزد، هیچوقت تعداد گلهایش را نشمرد، جزئیات قهرمانیاش در آسیا را توصیف نکرد و سه گلش برابر تاج / استقلال را به رخ نکشید. دیدار با او طی همهٔ این سالها با دردِدل آغاز میشد و با دردِدل هم بهپایان میرسید. به نظر میرسید همهچیز برایش بدل شده به سقوط از پرتگاهی بلند با حرکت آهسته.
حالا، در این بعدازظهرِ زمستانیِ نکبتی، از پشت این پنجرهٔ کوچک، جایی در حوالی بوستون که برف آنسویش را در هوایی ده درجه زیر صفر سپید کرده، نگاهی به بیرون انداختهای و زمزمه کردهای «راحت شدی همایونخان، راحت شدی… ممنون برای همهٔ خاطرههای شیرین. وداع طولانیات سرانجام تمام شد، تمام.» بعد زدهای زیر گریه.
farez
۴
او قانون طلایی فوتبال را ترسیم کرد: بازیکن خوب آن بازیکنی است که بدون توپ هم خوب بازی کند.
X
۳
«دو مسیح وجود دارد. یکی برای بارسا بازی میکند و دیگری در بهشت است.»
aghamilad
۲
«کسی که عزمش را جزم کرده جهان را مطابق میلش عوض میکند.
X
۲
بازیکن خوب آن بازیکنی است که بدون توپ هم خوب بازی کند.
X
۲
«کسی که عزمش را جزم کرده جهان را مطابق میلش عوض میکند.»
X
۲
پپ گفت «آندرهس موهاش رو رنگ نمیکنه، گوشواره آویزون نمیکنه، اهل خالکوبی هم نیست. به همین دلیل برای رسانهها جذابیتی نداره، ولی برای همین هم محبوب طرفدارها شده، چرا که مثل خود اونهاست: ساده و بیادا.»
Mohamad Aminjafari
۱
آنهایی که بعدها خواهند آمد درک نخواهند کرد بارسا بدون پویول یعنی چه، بدون آن بازوبند کاپیتانی و بدون آن شمارهٔ پنج یعنی چه. بدون تو، بارسا آن بارسا نخواهد شد.
Mohamad Aminjafari
۱
همه میدویدند و او میدانست به مقصد خواهند رسید یا نه. به توپ ضربه میزدند و او میدانست توپ به کدام سو خواهد رفت و کجا بر زمین خواهد خورد. همه در «اکنون» زندگی میکردند و ژاوی در «آینده».
Gray
۱
اشتباهات و کارهای بیثمرت را فراموش کن، درگیر دیروز، ولو در صورت پیروزی نشو، چرا که فردا روز دیگری است!
Gray
۱
گر خودویرانگریِ جُرج بِست و دیگو مارادونا از دل ضعفهایشان بیرون زد، سقوط پلاتینی برتافته از هوش و کاسبکاریاش بود. با او دریافتیم «هر کسی قیمتی دارد.» او به چیزی خیانت کرد ــ فوتبال ـ
که با آن پرواز کرده بود. او برای کسانی بازی درآورد ــ طرفدارانش ــ که نمیخواستند بپذیرند سقوط کرده. میشل با بالهای مومیایی بالا رفته بود. بالا و بالاتر. به خورشید نزدیک شد و بالهایش آب شدند. «میشل خوب» یک سو ایستاد و «میشل بد» سوی دیگر. در یک سو، میشل در جامهٔ راهراه یوونتوس میدوید، همان میشل دوستداشتنی، و در سوی دیگر، میشل با کتوشلوار و کراوات کنار بلاتر ایستاده بود، همان میشل خودفروخته.
aghamilad
۱
ای کاش ناصر حجازی را دوباره در میدان میدیدی. آن سالها معمولاً یا پیراهن زرد میپوشید یا سبز. افسوس. افسوس.
کمی بعد. یکی از آن روزهای نکبتی. یکی از آن شبهای لعنتی. همهچیز تمام شده، تمام. بار سفر را بسته. دل کنده و چشم در چشم مرگ دوخته. برابر آن دروازهٔ بلند ایستاده. آغوش گشوده و از آن عبور کرده. رفته. صد قافله دل غمگین شدهاند. هزاران چشم خیس.
aghamilad
۱
فوتبال با رفتن مارادونا آخرین یاغی واقعیاش را از دست داد. آخرین نافرمانش را، آخرین شورشیاش را، آخرین لشکر یکنفرهاش را.
aghamilad
۱
«آن که میتواند کارش را انجام میدهد و آن که نمیتواند زار میزند.»
aghamilad
۱
دیگو مارادونا: آخرین شورشی
دیگو میخواست خودش باشد، فقط خودش.
امیرمحمد قرائی
۱
گفت هر چه بیشتر زمان سپری شده، دریافته زندگی چیزی بیش از یک سیرک نیست. گفت به گذشته اهمیتی نداده. گفت نمیداند مدالهایش را کجا گذاشته، پیراهنهایش را. گفت نمیخواسته زندانی گذشتهاش شود، اسیر خاطرهها. با این وصف هربار از او پرسیدهاند «بهترین بازیکن فوتبال تاریخ فرانسه کی بوده، پلاتینی یا زیدان؟»، بلافاصله جواب داده «من، اریک کانتونا.»
امیرمحمد قرائی
۱
«هیچوقت به گمان اینکه زمان زیادی در اختیار داری منتظر نمونید، چرا که در عمل خواهید دید وقتْ همیشه و همهجا کم میآد.»
امیرمحمد قرائی
۱
پرندهٔ کوچک تلخیِ شکست را نمیفهمید.
امیرمحمد قرائی
۱
گذر ایام دغدغهٔ اصلیشان را تغییر نداده، حتا یک ذره.
X
۱
آلفردو راهی اسپانیول شد، سانتیاگو برنابئو که گفته بود «سربازهای قدیمی هرگز نمیمیرند» رفتنش را خیانت خواند و آلفردو هم جواب داد «خائن شماها هستید.» بسیاری از طرفداران رئال گفتند «به این زمین نگاه کنید، نصفش مال اوست، مال آلفردو.» آلفردو رفت و تا وقتی برنابئو زنده بود به مادرید برنگشت. هرگز. هیچوقت.
X
۱
رئال پیش از آلفردو چه داشت؟ هیچ. طی بیست سال قهرمان لیگ نشده بود، برخلاف بارسلونا، بیلبائو، آتلتیکو مادرید، والنسیا و سِویا. از پایان جنگ داخلی فقط دوبار جام حذفی را بالا برده بود و بارسلونا نُهبار. ولی آلفردو وارد شد و در همهٔ پستهای وسط زمین برای رئال بازی کرد: لیبرو، مدافع میانی، مهاجم دوم، مهاجم اول. آلفردو همهٔ آن پستها را ترکیبی بازی کرد. رئال با آلفردو در اکثر پستهایش دو بازیکن داشت. آلفردو همهچیز را در مادرید زیرورو کرد. رئال بلافاصله قهرمان لیگ شد و تا وقتی رفت هفتبار آن عنوان را به چنگ آورد. رئال با آلفردو جامهای قهرمانی اروپا را درو کرد. سالبهسال. فصلبهفصل. یکبهیک. هویت رئال برتافته از آلفردو شد. تاریخ نوین رئال با آلفردو فاخر شد. رئال بدون آلفردو نه آقای اروپا میشد و نه کهکشانی. نه شکوه و احتشام مییافت و نه دشمنیاش با بارسلونا جان تازهای میگرفت.
X
۱
برای توصیف گذر آلمان از دوران پیش از جنگ به پس از جنگ نمونهای شایستهتر از قیصر وجود نداشت. او دقیقاً نُه روز پس از پایان جنگ جهانی دوم به دنیا آمده بود. در مونیخِ با خاک یکسانشده بزرگ شد، در مونیخِ دفنشده زیر ویرانههای رایش سوم؛ در مونیخی که طی پنج سال، هفتاد و یک حملهٔ هوایی بزرگ را تحمل کرده بود. مونیخ که نزد نازیها شهر عزیزدردانه بود، پایتخت معنویشان. حزب نازی آنجا زاده شده و برای اساسها نوعی معبد بود. اسارتگاه داخائو در شانزدهکیلومتری شمال غربی مونیخ بنا شده و دستکم سی و دو هزار نفر را آنجا قتلعام کرده بودند. ولی حالا همهٔ مونیخ را با بایرن مونیخ تعریف میکنند، با فرانتس بکنبائر، با آن پسر مونیخی که تصویر دیگری از زادبومش ترسیم کرد.
X
۱
افتخار فقط یک لحظه دوام میآورد.