جملات زیبای کتاب سن عقل | طاقچه
تصویر جلد کتاب سن عقل

بریده‌هایی از کتاب سن عقل

نویسنده:ژان پل سارتر
انتشارات:نشر چشمه
امتیاز
۴.۰از ۲۱ رأی
۴٫۰
(۲۱)
وقتی کسی به لباس اهمیت نمی‌دهد، اشکال ندارد بدلباس باشد. زشت این است که بخواهی به چشم بیایی، اما تیرت به سنگ بخورد.
Dot
«حسرت آن وقت‌ها را می‌خوری؟» مارسل خیلی خشک جواب داد «آن وقت‌ها را نه. حسرت زندگیِ نداشته‌ام را می‌خورم.»
Samane Ashrafi
اشک‌های یک بزرگ‌سال یعنی فاجعهٔ روحی، چیزی مثل اشک‌هایی که خداوند به خاطر بدذاتی انسان می‌ریزد.
Dot
از خودم می‌پرسم آیا تنها راه نجات جوانی، فراموش کردنش نیست؟
Dot
با نابود کردن این زندگی، درست مثل ساختنش، باز هم مرتکب ندانم‌کاری خواهم شد.»
Samane Ashrafi
بوریس حس می‌کرد که دارد از یک تکهٔ بسیار کوچک زمان لذت می‌برد، تکه‌ای بی‌نهایت ارزشمند
Samane Ashrafi
این یکی حالش را به‌هم نمی‌زد. با وجود این، حاضر بود از خودش حالش به‌هم بخورد.
کاربر ۴۸۰۶۵۳۶
مارسل روشن‌بینی‌اش بود، همدمش، شاهدش، مشاورش، قاضی‌اش. گفت «اگر به خودم دروغ می‌گفتم، احساس می‌کردم به تو هم دارم دروغ می‌گویم. این برایم غیرقابل‌تحمل می‌شد.» مارسل گفت «بله.»
Samane Ashrafi
«این‌جایی، مهربانی، خیال می‌کنم با منی؛ ولی بعد، یکهو، هیچ‌کس نیست؛ از خودم می‌پرسم کجا رفت.»
Samane Ashrafi
به زندگی‌ام نمی‌بالم و پول هم ندارم. آزادی‌ام؟ رویم سنگینی می‌کند. سال‌های سال آزاد بودم برای هیچ‌وپوچ. حاضرم برای تاخت زدنش با یک باور، جانم را هم بدهم. چیزی بهتر از کار کردن با شما نمی‌خواهم. این‌طوری خودبه‌خود عوض می‌شوم. احتیاج دارم یک‌کم خودم را فراموش کنم. در ضمن، با تو همعقیده‌ام که می‌گویی تا وقتی چیزی پیدا نکرده‌ایم که بخواهیم به خاطرش بمیریم، انسان نیستیم.»
kimia khoshroo
آیا حقیقت دارد که من رذل نیستم؟ مبل سبز است، طنابِ بازی شبیه دسته است. در این بحثی نیست. اما وقتی پای آدم‌ها وسط می‌آید، همیشه می‌توان بحث کرد. هر کاری که می‌کنند می‌توان توجیه کرد. از بالا یا پایین. هر طور که بخواهیم. من نپذیرفتم، چون می‌خواهم آزاد باشم. این چیزی است که می‌توانم بگویم. و همچنین می‌توانم بگویم ترسیدم. من پرده‌های سبزم را دوست دارم. شب‌ها دوست دارم توی بالکنم هوا بخورم. دلم نمی‌خواهد این‌ها تغییر کنند. خوشم می‌آید علیه سرمایه‌داری خشمگین شوم ولی نمی‌خواهم کسی آن را حذف کند، چون دیگر دلیلی برای خشمگین شدن نخواهم داشت. خوشم می‌آید که خودم را تحقیرآمیز و گوشه‌گیر ببینم. خوشم می‌آید بگویم نه. همیشه نه. از این می‌ترسم که کسی واقعاً بکوشد تا یک دنیای قابل‌تحمل بسازد، زیرا در آن صورت من ناچارم فقط بله بگویم و مانند دیگران رفتار کنم. از بالا یا پایین، چه کسی تصمیم می‌گیرد؟
kimia khoshroo
کمی سرگرم شدن با احمق‌ها خوب است؛ به آن‌ها یک طناب می‌بندی و آن‌ها حجیم و سبک مثل فیل‌های بادکنکی به هوا می‌روند. بعد وقتی طناب را می‌کشی، همگی گیج و مبهوت و با جهش‌های شل‌وول پایین می‌آیند و موج می‌خورند و با هر تکانِ طناب می‌رقصند. ولی اغلب باید احمق‌ها را عوض کرد، وگرنه بازی کسل‌کننده می‌شود.
kimia khoshroo
چون نگاه‌های پُرشور خواهان حرکات دلنشین یا دست‌کم لبخندند و بوریس نمی‌توانست کوچک‌ترین حرکتی بکند
Samane Ashrafi
آدم‌هایی که او دوست‌شان داشت، مجبور نبودند همدیگر را دوست داشته باشند. بنابراین برایش کاملاً طبیعی بود که هر یک از آن‌ها بخواهد او را از دیگری متنفر کند.
MarjanSmir
بوریس با جدیت گفت «می‌فهمم، اما باید صبر کنی به زبانم بیاید. اگر خودبه‌خود به زبان نیاید، بی‌معنی است.»
Dot
وقتی آدم سروکارش با پول باشد، بدبینی را یاد می‌گیرد.
Dot
«بقیه چه‌طور؟ آن‌هایی که با جدیت تصمیم به پدر شدن می‌گیرند و وقتی به شکم همسرشان نگاه می‌کنند خودشان را بارورکننده می‌بینند، آیا از من بهتر می‌فهمند؟ آن‌ها فقط چند حرکت کورکورانه می‌کنند، بقیه‌اش کارِ اتاق تاریک و ژلاتین است، درست مثل عکاسی. کار بدون حضور آن‌ها انجام می‌شود.»
کوهی کار
سوای ترس و نفرت، نوعی امید هم در دلش می‌رویید. فکر کرد «این‌جاست.» درون این شکم، یک لخته‌خون با شتابی ساده‌لوحانه، بی‌تاب زندگی است؛ لخته‌خون کوچک و ابلهی که هنوز جان‌دار هم به حساب نمی‌آید و عده‌ای می‌خواهند آن را با سر چاقو بتراشند. «آدم‌های دیگری هم هستند که همین الان با نگاه کردن به شکم‌شان فکر می‌کنند این‌جاست. ولی آن‌ها به خودشان افتخار می‌کنند.» شانه بالا انداخت. بله، به‌هرحال، این بدن ساخته شده بود برای مادر شدن، بدنی که داشت بیهوده می‌شکفت. ولی مردها جور دیگری تصمیم گرفته بودند.
Online LifeStyle
آن‌ها می‌بایست نصفه‌ونیمه همدیگر را درک می‌کردند، وگرنه جذابیتش از بین می‌رفت.
Mohammad Saleh
با عصبانیت فکر کرد «تابلوها آدم را شیفتهٔ خودشان نمی‌کنند، فقط خودشان را عرضه می‌کنند. وجود داشتن یا نداشتن‌شان به خود من بستگی دارد. من مقابل آن‌ها آزادم.» بیش‌ازاندازه آزاد. همین برایش مسئولیت دیگری به وجود می‌آورد. حس می‌کرد مقصر است
ava
دردناک‌ترین قسمت رنج کشیدنش این بود که انگار با یک شبح سروکار داشت و باید تمام وقت دنبالش می‌دوید. همیشه خیال می‌کرد الان به آن می‌رسد و خودش را درونش می‌اندازد و با فشردن دندان‌ها، یک عذاب درست‌وحسابی می‌کشد، اما همین که پیدایش می‌کرد، او دوباره درمی‌رفت و دیگر چیزی باقی نمی‌ماند جز واژه‌هایی پراکنده
ava

حجم

۳۷۱٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۴

تعداد صفحه‌ها

۳۷۵ صفحه

حجم

۳۷۱٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۴

تعداد صفحه‌ها

۳۷۵ صفحه

قیمت:
۲۳۶,۰۰۰
تومان