آخرسر گفت: «پس از قرار معلوم از اینجا خوشت نمیآد؟»
برونو با خندهای کوتاه پاسخ داد: «خوشم نمیآد؟» و اینبار آن را بلندتر تکرار کرد: «البته که خوشم نمیآد! وحشتناکه، هیچ کاری نمیشه کرد، هیشکی نیست که باهاش حرف بزنم، هیشکی نیست که باهاش بازی کنم. نمیتونی به من بگی از اینکه اینجا اومدیم خوشحال هستی، درسته؟»