
همچنان خواهم خواند...
۹
هرکسی از ما میتواند خاطراتش را برای عمیقترین احساسی که تجربه کرده جستجو کند، بزرگترین زخمی که سرنوشت بر روحش زده. این تصمیمی برای زندگی یا مرگ است
همچنان خواهم خواند...
۸
رؤیاهای ما زندگی دوممان هستند
ســحــر
۷
دوستم وقتی دید تلاشهایش فایدهای ندارد، رهایم کرد. بدون شک تصور میکرد من اسیر افکاری شدهام که با قدمزدن خوب خواهم شد. وقتی تنها شدم، خودم را جمعوجور کردم و دوباره در مسیر ستارهای به راه افتادم که هرگز چشم از آن برنداشته بودم
1359
۷
رؤیاهای ما زندگی دوممان هستند.
raha
۶
"عجب حماقتیست که همچنان عشق افلاطونیات به زنی را ادامه بدهی که دیگر عاشق تو نیست، این نتیجهی شوم کتاب خواندنهای توست، تو استعارهی شعرها را خیلی جدی گرفتهای و یک «لاورا» یا «بئاتریس» از یک زن معمولی ساختهای، از یک زن زنده... تو او را بهمحض یک عشق جدید فراموش خواهی کرد."
raha
۶
من امید بیشتری به نیکی خدا دارم. شاید ما داریم به آن زمان پیشبینیشدهای نزدیک میشویم که علم، پس از تکمیل چرخهی تحلیل و ساختش از باور و نفی، قادر خواهد بود خودش را پالایش کند و شهر شگفتانگیز آینده را روی خرابهها بسازد...
narges
۵
حقیقت نمیتواند مانند ذهن از بین برود، اما میتواند بر اساس خیر و شر تغییر کند
همچنان خواهم خواند...
۴
خواب یکسوم زندگی ما را دربرمیگیرد. مرهمی بر غمهای روز است و رنجها را تسکین میدهد؛ اما من هیچگاه در خواب احساس آرامش نداشتهام. برای چند ثانیه بیحسم، سپس زندگی دیگری شروع میشود، رها از قیدوبندهای زمان و مکان و بیشک شبیه به آن حالی که بعد از مرگ منتظر ماست؛ که میداند که بین آن دو زندگی ارتباطی نباشد و اینکه آیا برای روح ممکن نیست که هماکنون آنها را یکی کند؟"
ســحــر
۴
با گریه گفتم: " نه من به بهشت تو تعلق ندارم. آنها آنجا در آن ستاره منتظر من هستند. آنها قبل از این بشارتی که تو به من دادهای، وجود داشتهاند. بگذار بروم پیش آنها، چون کسی که عاشقش هستم پیش آنهاست و تنها آنجاست که دوباره همدیگر را خواهیم دید."
raha
۳
وقتی روح، با تردید بین زندگی و رؤیا میلغزد، بین پریشانی ذهن و بازگشت به افکاری آرام، باید در اندیشههای مذهبی به دنبال آرامش بگردیم؛ چنین چیزی را در هیچ فلسفهای پیدا نکردهام که فقط پندهای خودخواهانه به انسان بدهد یا درنهایت آن اصول دوگانه را، تجربهی خالی و ظن تلخ. اصولی که با از بین بردن قدرت احساس، در برابر غمهای اخلاقی میایستد. مثل عمل جراحی، فقط میتواند عضو دردناک را بیرون بیاورد؛ اما برای ما که در زمان انقلابها و طوفانها متولدشدهایم، زمانی که تمام باورها شکسته شده بود، -این اندیشهها در بهترین حالت توسط رسوم گنگی که افراد اندکی رعایتش میکردند مطرح شد.
Amir Reza Rashidfarokhi
۲
آیا ما میتوانیم همهی آن خوبی و بدیای که از دانش نسلهای گذشته به ما رسیده را از روحمان بیرون بکشیم؟ جهل را نمیتوان آموخت.
Amir Reza Rashidfarokhi
۲
چون خودش را مرده تصور میکرد از او پرسید که خدا کجاست. روحش پاسخ داد: "خدا همهجا هست، در خودتوست و در ما. او تو را قضاوت میکند، به تو گوش میدهد، به تو توصیه میکند. تو و من با هم فکر و رؤیاپردازی میکنیم، ما هیچوقت همدیگر را ترک نگفتهایم، ما جاودانه هستیم."
raha
۱
رؤیاهای ما زندگی دوممان هستند. من هیچگاه نتوانستهام راحت از آن دروازههای سخت و محکمِ مثل عاج که ما را از جهان نامرئی جدا میکنند، عبور کنم. اولین لحظههای خواب تصویری از مرگاند. افکارمان در کرختی مهآلودی غوطهور میشوند و تشخیص دقیق زمان کوتاهی که "من" به شیوه دیگری وظیفهی وجود را انجام میدهد، برایمان غیرممکن میشود. کمکم این دالان زیرزمینی تاریک، روشن میشود و اشباح محو بیحرکتی که در این برزخ زندگی میکنند خودشان را از تاریکی و سایهها جدا میکنند، سپس رؤیا تصویر میشود. یک روشنایی تازه بر این اشباح عجیب میتابد و به آنها حرکت میدهد؛ دنیای روح قبل از ما شروع میشود.
Amir Reza Rashidfarokhi
۱
" همهی اینها برای این بود که به تو رمز زندگی را بیاموزد که تو متوجه آن نشدهای. دینها و افسانهها، قدیسان و شاعران، همه میخواستند آن معمای نهایی را شرح دهند و تو آن را اشتباه تفسیر کردهای...اکنون دیگر خیلی دیر است."
همچنان خواهم خواند...
۱
از خواب بیدار شدم. روز داشت به پایان میرسید. من نشانههایی مادی ازآنچه در رؤیایم دیده بودم میخواستم، پس این کلمات را روی دیوار نوشتم: "در این شب، تو به پیشم آمدی."
همچنان خواهم خواند...
۱
کتابهایم، مجموعهای عجیب از دانش همهی دوران، تاریخ، سفر، مذهب، کابالا، نجوم، بهاندازهی کافی که روان پیکو میراندلا را خوشحال کند، میورسیوس دانا و نیکلاس کوسا- برج بابل در دویست جلد- همهی اینها را برای من گذاشته بودند! اینها کافی بودند تا یک انسان عاقل را دیوانه کنند؛ حالا باید امتحان کنم تا ببینم آیا میتوانند یک دیوانه را نیز عاقل کنند یا خیر.
Zohreh
۱
چندین بار متوجه این شدهام که در لحظات خاص و مشخصی از زندگی، ارواحی از دنیای ماورا، ناگهان در شکل انسانهای عادی مجسم میشوند و بر ما بدون اینکه متوجهاش باشیم یا چیزی را راجع به آنها به خاطر بیاوریم، تأثیر میگذارند یا تلاش میکنند تأثیر بگذارند.
Zohreh
۱
ناامیدی و خودکشی، با همهی غمها و لذتهایش، نتایج شرایطی شوم برای کسی هستند که اعتقادی به جاودانگی ندارد.
Javad Azar
۱
فکر وحشتناکی به ذهنم خطور کرد. به خودم گفتم هر کس همزادی دارد. کشیشی نوشته: "دو نفر را در خودم احساس میکنم." همزیستی دو روح، هستهی این دوگانگی را در بدن انسان نشانده که نشاندهندهی نیمههای مشابه در هر عضو بدن است. در هر کس یک مشاهدهکننده و یک عملکننده وجود دارد، یکی که صحبت میکند و یکی که پاسخ میدهد. شرقیها به آنها دو دشمن میگویند، ژنیوس های خوب و بد انسان.
از خودم میپرسیدم، من آن خوب هستم یا بد؟ درهرحال آن دیگری من دشمن من است... چه کسی میداند تحت چه شرایط خاصی یا در سن خاصی در زندگی این دو روح درون انسان از هم جدا میشوند؟ آنها هر دو به ذرات یک بدن متصلاند، شاید یکی در انتظار خوشبختی و شادی و دیگری محکوم به نابودی و رنج ابدیست.
Jila
۱
چرا آنگونه تلاش کردهام تا دوباره به زمینی برگردم که داشتم ترکش میکردم..
Jila
۱
"شب ابدی در حال شروع شدن است، این فاجعهبار است. چه خواهد شد وقتیکه مردم بفهمند که دیگر خورشیدی وجود نخواهد داشت؟"
Zohreh
۰
رؤیاهای ما زندگی دوممان هستند. من هیچگاه نتوانستهام راحت از آن دروازههای سخت و محکمِ مثل عاج که ما را از جهان نامرئی جدا میکنند، عبور کنم. اولین لحظههای خواب تصویری از مرگاند. افکارمان در کرختی مهآلودی غوطهور میشوند و تشخیص دقیق زمان کوتاهی که "من" به شیوه دیگری وظیفهی وجود را انجام میدهد، برایمان غیرممکن میشود. کمکم این دالان زیرزمینی تاریک، روشن میشود و اشباح محو بیحرکتی که در این برزخ زندگی میکنند خودشان را از تاریکی و سایهها جدا میکنند، سپس رؤیا تصویر میشود. یک روشنایی تازه بر این اشباح عجیب میتابد و به آنها حرکت میدهد؛ دنیای روح قبل از ما شروع میشود.
Zohreh
۰
هرکسی از ما میتواند خاطراتش را برای عمیقترین احساسی که تجربه کرده جستجو کند، بزرگترین زخمی که سرنوشت بر روحش زده. این تصمیمی برای زندگی یا مرگ است.
Zohreh
۰
با گریه گفتم: " نه من به بهشت تو تعلق ندارم. آنها آنجا در آن ستاره منتظر من هستند. آنها قبل از این بشارتی که تو به من دادهای، وجود داشتهاند. بگذار بروم پیش آنها، چون کسی که عاشقش هستم پیش آنهاست و تنها آنجاست که دوباره همدیگر را خواهیم دید."
Zohreh
۰
لرزهای در درونم حس کردم، حسرت زمین و آنهایی که دوستشان داشتم به قلبم چنگ زد.
Zohreh
۰
تا آنجا که به یاد میآورم، تنها تفاوتی که بین خواب و بیداری حس میکردم این بود که در بیداری همهچیز به چشمانم تغییریافته و زیباتر میآمد.
Zohreh
۰
برایم روشن شد که اجداد ما به شکل حیوانات خاصی درمیآیند تا در زمین ما را ببینند و اینکه آنها نظارهگران خاموش دورههای مختلف وجود ما هستند.
Zohreh
۰
با گریه گفتم: "چی؟ یعنی میگویی زمین میمیرد و ما همه به نیستی محکومیم؟"
پاسخ داد: "نیستی، آنگونه که همه فکر میکنند وجود ندارد، اما خود زمین بدنیست که روحش جمع همه روحهاییست که در آناند. حقیقت نمیتواند مانند ذهن از بین برود، اما میتواند بر اساس خیر و شر تغییر کند. گذشته و آینده ما به هم متصلاند. ما در نژادمان و نژادمان در ما زندگی میکند."
Zohreh
۰
هیچ عبارت متافیزیکی وجود ندارد تا درک من از مشاهدهی رابطهی بین این مجموعهی انسانها و نظم کائنات را بیان کند.
Zohreh
۰
احساس تلخی داشتم از اینکه در این سرزمین عجیبی که دوستش داشتم تنها یک مسافرم، از اینکه باید باز به زندگی برگردم به خودم میلرزیدم.
