به تالار بزرگ و مجللی که اطاق حاکم بود راهنمایی شدیم و در آنجا با کمال تعجب پسربچهٔ چهارده سالهای را دیدیم که روی یک صندلی نشسته است و مرد موقر و معمری هم با احترام پشت سر او ایستاده است با چشمان خود دنبال حاکم میگشتیم که دیدیم آن پسربچه از جای خود بلند شد و به طرف ما آمد و دست خود را به طرف سفیر دراز کرد و تازه متوجه شدیم شاهزاده عبدالصمد میرزا حاکم قزوین همین پسر چهارده ساله است. او با دیدن اعضای سفارت دست و پای خود را گم کرده بود و به درستی نمیدانست چه باید بگوید یا چه باید بکند... ملاقات ما زیاد به طول نیانجامید زیرا حاکم چهارده ساله هر لحظه میخواست خود را از این تشریفات خلاص کند و از تالار خارج شود ولی وزیر آهسته در گوش او چیزی میگفت و او با ناراحتی در جای خود میماند. بعدها یکی از ایرانیها برای ما تعریف کرد که شاهزاده یک همبازی دارد که دختری دوازده ساله است و او را برای شاهزاده عقد کردهاند و حاکم چهارده ساله مرتباً میخواهد از تشریفات حکومت فرار کند و با آن دختر به بازی و شاید هم به معاشقه بپردازد» (۱۳۶۷، ج ۱: ۱۵۹-۱۵۸).