جملات زیبای کتاب دادخواست | طاقچه
تصویر جلد کتاب دادخواستsubscriptionAvailable

کتاب دادخواست

نوع کتاب
۳.۸(از ۹ امتیاز)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مادربزرگ💝
۱۹
لنگ‌‌لنگان طریقت را ببین‌‌ مردم دور از حقیقت را ببین‌‌ مست‌‌ مینای ولایت نیستند سرخوش از شهد هدایت نیستند خیل درویشان دکان آراستند کام خود را تحت نامت خواستند خلق را در اشتباه انداختند یوسف ما را به چاه انداختند کیستند اینان‌‌؟ رفیق نیمه‌‌راه‌‌ وقت جان‌‌بازی به کنج خانقاه‌‌ فصل جنگ آمد، تماشاگر شدند صلح آمد، لالۀ پرپر شدند دل به کشکول و تبرزین بسته‌‌اند بهر قتلت تیغ زرّین بسته‌‌اند موجها از بس تلاطم کرده‌‌اند، راه اقیانوس را گم کرده‌‌اند
سیّد جواد
۱۳
همان‌‌طوری که مادر حدس زد شد پدر آمد به شهر و نابلد شد به شهر آمد، بساط واکس وا کرد نشست آنجا که معبر بود، سد شد پدر را شهرداری آمد و برد بساطش ماند بی‌‌صاحب‌‌، لگد شد
مادربزرگ💝
۱۳
مادرت بعدِ رفتنت هر روز پشت قالی بهار می‌‌بارید پدرت توی خوابهای خودش بیشتر با تو مهربان می‌‌شد در میان غریبه‌‌ها حالا سرزمین‌‌ قشنگ آزادی‌‌ چند هکتار از بهشت تو بود؟ چند پرواز، آسمان می‌‌شد؟ آسمان برف برف می‌‌بارید روسری باد را تکان می‌‌داد شب سرد و گرفتۀ تهران با تو آغاز داستان می‌‌شد
مادربزرگ💝
۱۱
ساقی‌‌! امشب باده از بالا بریز باده از خمخانۀ مولا بریز باده‌‌ای بی‌‌رنگ و آتش‌‌گون بده‌‌ زان که دوشم داده‌‌ای افزون بده‌‌ ای انیس خلوت شبهای من‌‌! می‌‌چکد نام تو از لبهای من‌‌ محو کن در باده‌‌ات جام مرا کربلایی کن سرانجام مرا یا علی‌‌! درویش و صوفی نیستم‌‌ فاش می‌‌گویم که کوفی نیستم‌‌ لیک می‌‌دانم که جز دندان تو هیچ دندان لب نزد بر نان جو یا علی‌‌! لعل عقیقی جز تو نیست‌‌ هیچ درویشی حقیقی جز تو نیست‌‌ لنگ‌‌لنگان طریقت را ببین‌‌ مردم دور از حقیقت را ببین‌‌
سیّد جواد
۱۰
تَنگ غروب از سنگ‌‌، بابا نان در آورد آن را برای کودکان لاغر آورد مادر برای بار پنجم درد کرد وُ رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد گفتند «دختر نان‌‌خور است‌‌» و گفت مادر «ای کاش می‌‌شد یک شکم نان‌‌آور آورد» تنگ غروب آمد پدر، با سنگ‌‌، در زد یک عده هم مهمان برای مادر آورد مردی غریبه با زنانی چادری که‌‌ مهمان ما بودند را، پشت در آورد مرد غریبه چای خورد و مهربان شد هی رفت و آمد، هدیه‌‌ای آخر سر، آورد من بچه بودم‌‌، وقت بازی‌‌کردنم بود جای عروسک پس چرا انگشتر آورد؟
مادربزرگ💝
۱۰
دسته‌‌گل‌‌ها؛ علی‌‌رضا قزوه‌‌ دسته‌‌گل‌‌ها دسته دسته می‌‌روند از یادها گریه کن ای آسمان‌‌! در مرگ طوفان‌‌زادها سخت گمنامید، اما ای شقایق‌‌سیرتان‌‌! کیسه می‌‌دوزند با نام شما، شیادها با شما هستم که فردا کاسۀ سرهایتان‌‌ خشت می‌‌گردد برای عافیت‌‌آبادها غیر تکرار غریبی‌‌، هان‌‌! چه معنا می‌‌کنید غربت خورشید را در آخرین خردادها؟ با تمام خویش نالیدم چو ابری بی‌‌قرار گفتم «ای باران که می‌‌کوبی به طبل بادها! هان‌‌! بکوب‌‌، اما به آن عاشق‌‌ترین عاشق بگو: زنده‌‌ای‌‌، ای زنده‌‌تر از زندگی‌‌! در یادها» مثل دریا ناله سر کن در شب طوفان و موج‌‌ هیچ چیز از ما نمی‌‌ماند مگر فریادها
مادربزرگ💝
۱۰
دست بردار از تکبّر و از خطا شیعه یعنی جود و انفاق و عطا چیست درویشی به جز فانی شدن‌‌؟ در دل گرداب‌‌، طوفانی شدن‌‌ موج گردیدن به بحر کائنات‌‌ تشنه ماندن بر لب آب فرات‌‌ گر تو درویشی‌‌، دمی اندیشه کن‌‌ سیرۀ آل علی را پیشه کن‌‌ شیعه یعنی شرح منظوم طلب‌‌ از حجاز و کوفه تا شام و حلب‌‌ شیعه یعنی یک بیابان بی‌‌کسی‌‌ غربت صدساله بی دلواپسی‌‌ شیعه یعنی صد بیابان جست‌‌وجو شیعه یعنی هجرت از من تا به او شیعه یعنی دست بیعت با غدیر بارش ابر کرامت بر کویر
Mithrandir
۱۰
فصل جنگ آمد، تماشاگر شدند صلح آمد، لالۀ پرپر شدند
سیّد جواد
۹
دس نذار روی دلم‌‌، دلم کبابه‌‌، داداشی‌‌! این روزا دلا تو خطّ نون و آبه‌‌، دادشی‌‌! حال مون رو پرسیدی‌‌، قربون اون معرفتت‌‌ توی این هول و ولا خیلی خرابه‌‌، داداشی‌‌! دل کجاس‌‌؟ دیگه باهاس دنبال بی‌‌دلا بریم‌‌ این روزا این طرفا بیدلی بابه‌‌، داداشی‌‌! یه نسیمی اومد و دمید و ما عین حباب‌‌... نقش ما نقش بر آبه و سرابه‌‌، داداشی‌‌! چی شد اون جوری نشد؟ کجا؟ کیا؟ کدوم طرف‌‌؟... چه سوالایی دارم که بی‌‌جوابه‌‌، داداشی‌‌! اگر دوس داری تو هم یه روز به رؤیات برسی‌‌ چش ببند و خوب بخواب‌‌؛ زندگی خوابه‌‌، داداشی‌‌!
سیّد جواد
۸
وضع عالمو ببین‌‌، خیلی قمر تو عقربه‌‌ بعضیا می‌‌گن که روزِ روزه‌‌، کی می‌‌گه شبه‌‌؟ تو چشا، چشمۀ آب و قصّۀ تلخ سراب‌‌... تو دلا، حسرت شعر بی‌‌دروغ و بی‌‌نقاب‌‌... نقل‌‌مون زهر هلاهل‌‌، نقل‌‌مون نقل و نبات‌‌... بذا این حکایتو از اولش بگم برات‌‌ روزی بود و روزگاری‌‌، زیر گنبد کبود یکی بود، یکی نبود، غیر خدا هیشکی نبود شهری بود که آدماش خواب بهارو می‌‌دیدن‌‌ خواب گل‌‌، خواب نسیم و سبزه‌‌زارو می‌‌دیدن‌‌ دل‌‌شون می‌‌خواس که آسمون بازم آبی بشه‌‌ خورشید از را برسه‌‌، دوباره آفتابی بشه‌‌ کوچه‌‌ها بوی صمیمیت آسمون بدن‌‌ خونۀ فرشته رو به آدما نشون بدن‌
سیّد جواد
۷
اولش بنا نبود عاشقا دس‌‌به‌‌سر بشن‌‌ اولش بنا نبود این قده دربه‌‌در بشن‌‌ جای پر زدن به شادی تو هوای زندگی‌‌ گم و گور بشن تو این پیچ و خمای زندگی‌‌ اولش بنا نبود که عاشقا خط بخورن‌‌ دیگرون شربت شادی‌‌، اونا تهمت بخورن‌‌ زندگی خیلی قشنگه‌‌، این روزا خیلی قشنگ‌‌ پر شده خیابونا از آدمای رنگ وارنگ‌
سِـرِشک سَبــز
۷
غم نان‌‌، کاش بدانی غم نان یعنی چه‌‌ ‫یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد
هیچــ🌱ـــــ
۵
دوباره شنبه شد، شروع هفت روز ترس و دلهره‌‌، شروع هفت روز اضطراب‌‌ شروع درسهای منجمد که «v نماد سرعت است و a نمادی از شتاب‌‌»
f_altaha
۴
من که می‌‌دانم تو پایت خسته است‌‌، هی بگو راه شهادت بسته است‌‌
هیچــ🌱ـــــ
۴
باز امشب هوس گریۀ پنهان دارم‌‌ میل شبگردی در کوچۀ باران دارم‌‌
A.moghtada
۲
حقیقت این است که ما در عالم معنویات دقیقاً همین کار را می‌‌کنیم و بدین می‌‌بالیم که ستایشگرانی خوب برای بزرگان دین بوده‌‌ایم و در شعر خویش‌‌، خود را غلام و کنیز آنان دانسته‌‌ایم‌‌. ولی حقیقت این است که بزرگان دین‌‌، پیرو به کار دارند، نه غلام و کنیز.
((: noor
۲
ای انیس خلوت شبهای من‌‌! می‌‌چکد نام تو از لبهای من‌‌ محو کن در باده‌‌ات جام مرا کربلایی کن سرانجام مرا
Elahe
۲
آه‌‌، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟
Elahe
۲
هرچه می‌‌پنداشت درمان است‌‌، عین درد شد
Elahe
۲
این رَهی نیست که از خاطره‌‌اش یاد کنی‌‌ این سفر همره تاریخ به‌‌جا می‌‌ماند
Elahe
۲
بی صداتر ز سکوتیم‌‌، ولی گاه‌‌ خروش‌‌ نعرۀ ماست که در گوش‌‌ شما می‌‌ماند
Elahe
۲
ای دوست زنده‌‌ای و نخواهی‌‌مرد؛ اسطوره‌‌های عشق نمی‌‌میرند...
Elahe
۲
«یا علی‌‌» می‌‌تابد و عالم منوّر می‌‌شود ذهن دریا غرق گلهای معطّر می‌‌شود
Elahe
۲
غرور باغتان در شعله‌‌های سرخ خواهد سوخت‌‌ همین امشب اگر فریاد بردارم خدایم را
ریحانه
۲
آری‌‌؛ مجال گفتن حرف حساب نیست‌‌ با مردمی که تازه به دوران رسیده‌‌اند
f_altaha
۱
آخرین گفتۀ من در دم مردن این است‌‌ مرد باشیم که شایستۀ مردن باشیم‌‌
f_altaha
۱
ـ بنویس «گرگ آمد» و خط خورد خنده‌‌ها با نقشۀ مچالۀ ایران تمام شد ـ آقا! اجازه‌‌؟ خون شهیدان چه می‌‌شود؟ آموزگار: هیس‌‌، پسر جان‌‌! تمام شد
سُهاد
۱
گوشه گوشه بر روی سینه‌‌ها تکه تکه دل زار می‌‌زند آه یا سری هست و شانه نیست‌‌، یا که شانه‌‌ای هست و سر نماند
سُهاد
۱
نمی‌‌نالم‌‌، که ترسم ناله‌‌ام راه نفس گیرد و گر آهی برآرم‌‌، شعله دامان قفس گیرد
سُهاد
۱
کنار پنجره زل می‌‌زنم به ظلمت شهر، چقدر بوی کفن می‌‌دهد خیابانها پکی عمیق به سیگار و رخوتی دیگر، رسیده‌‌اند به اعصاب زخمی‌‌ام ریه‌‌ها