جملات زیبای کتاب آسو | طاقچه
تصویر جلد کتاب آسو
off

کتاب آسو

نوع کتاب
۴.۴(از ۴۶۴ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
محمد‌امین پورحسینقلی
انتشارات: 
انتشارات آرنا
my book
۸۶
«هر جنگی آزادی نمی‌آورد... اولین چیزی که می‌آورد خون است...»
هنرمند هنردوست
۵۲
آسو با لحنی که ناگهان پرحرارت شده بود، پاسخ داد: «ما خدای خورشید را‌ نمی‌پرستیم.» شیموت با تعجب گفت: «خدای خورشید که مقتدر و روشنایی‌بخش است!» -آئین ما پرستش آفریدگار یگانه، مزداست. ما فقط یک خدا را نیایش می‌کنیم. شیموت با تعجب گفت: «یک خدا؟» -آری. مزدا قدرتی یکتا و آسمانی است. شیموت چینی به پیشانی انداخت: «یعنی این یک خدا به تنهایی همه جهان را اداره می‌کند؟» آسو با اشتیاق گفت: «او بی نیاز است. صفتی که او را خدا کرده، همین بی‌نیازی است.»
:)
۵۰
انسان اگر نیک باشد، سرانجامش هم به نیکی خواهد بود.
fateme
۴۰
«روزگار غریبیست و مردمانش هر روز سنگدلتر می‌شوند. اما نمی‌دانند دست تقدیر به دنبال همه است.»
🌹Nilou🌹
۳۵
آنچه رفته را نمی‌توان باز آورد. ولی آنچه که هست را می‌توان دو‌دستی چسبید.
شادمهر
۳۱
«انسان چه بی‌نواست... چون غذا نباشد گرسنه است و چون آب نباشد تشنه... دیو بیماری بر او هجوم می‌آورد و سختی روزگار بر زانوها خمش می‌کند... برهنه از مادر زاده شده و برهنه در خاک خواهد خفت. بدی بر او چیره است و غم بر نهادش ابدی است. چه بی‌نواست انسان...»
my book
۲۰
زیر لب زمزمه کرد: «از بزرگی این بیابان می‌ترسم...» یافا نگاهش را روی چهره پسر جوان سُراند و با خنده گفت: «اگر تو باشی من از چیزی نمی‌ترسم.»
هنرمند هنردوست
۱۹
«روزگار غریبیست و مردمانش هر روز سنگدلتر می‌شوند. اما نمی‌دانند دست تقدیر به دنبال همه است.»
کامکار
۱۹
جوان، پیر می‌شود و صورت صاف و شادابش پژمرده می‌شود. چشمهایش را می‌چرخاند و می‌بیند که ناگهان خمیده شده است و نفهمیده برای چه آمده و چه کرده و چه دستی او را به چه سویی کشانده است!
my book
۱۵
آدمها به این دنیا می‌آیند و روزی هم می‌روند. اما نه آمدنشان به اختیار خودشان است و نه رفتنشان. در میان این آمدن و رفتن، و در زمانی کوتاه که سرنوشت، بودن را بجای نیستی به آنها هدیه داده، چه می‌کنند؟ مرد برای زندگی خودش و خانواده‌اش، فرسوده می‌شود. زن بعد از آنکه چند شکم زائید، تکیده می‌شود. جوان، پیر می‌شود و صورت صاف و شادابش پژمرده می‌شود.
my book
۱۱
روزی هم خواهد رسید که کسی بیاید و شکوفه نورسیده‌اش را بچیند و این سرنوشتی بود که خدایان برای همه دخترکان بالغ رقم می‌زدند. آندیا هم باید خانواده‌ای از آن خود می‌داشت. همسر می‌شد و مادر. بعد از آن چه می‌شد؟ سابیوم از آن اندیشه وحشت کرد. روزی فرا می‌رسید که دخترش ترکش کند. ‌ می‌دانست که دخترک دلبسته شده، آن هم دلبسته پسری از سرزمینی بیگانه.
Fatemeh Abdi ☁️
۱۱
با شکم گرسنه، نمی‌توان هیچ ایزدی را پرستید.
hodsan
۱۰
«شولگی گمان می‌کرد همه دوستش دارند. او احمق بود و چون احمقها، از مدیحه خوشش می‌آمد. بیشتر شاهان، مانند شولگی هستند؛ تشنه تملق چاپلوسها.
POORYA98
۸
ایمه‌سو شانه‌ای بالا انداخت. آسو به درختی تنومند نزدیک دروازه اشاره کرد که در خزانِ فصل آب، جامه‌ای زرد و نارنجی به تن کرده بود. «می‌بینی این درخت را؟» -خب... یک درخت است مثل همه درختها! آسو با تأکید گفت: «این را درخت زندگی بدان! همه آدمها بر درخت زندگی سوار‌اند. باید شاخه خود را پیدا کنند، از آن بالا بکشند و جلو بروند. اما به کدام طرف؟ هر شاخه‌ای خود به دهها شاخه دیگر تبدیل می‌شود که هرکدام سوی خود را می‌روند. اگر شاخه‌ای را رها کنی و بر شاخه دیگر بروی، راهت عوض می‌شود. دهها راه، صدها راه، که هریک به سرنوشتی می‌انجامد.
بیسیمچی
۸
می‌دانست دخترک هنوز منتظرش است، یعنی ترجیح می‌داد اینطوری فکر کند.
alireza72
۸
«تو غریبه‌ای و از ماجراهای این سرزمین بی‌اطلاع. عیلام، سرزمینی پهناور وکهن است. مردمان ما از صدها سال پیش، با دلاوری، پاسدار استقلال خود بوده‌اند. اما افسوس که آن دوران دیگر گذشته و برکت خدایان رفته است. در کمتر از ده سال، پنج پادشاه به خود دیده‌ایم. سرداران انبان زر پر می‌کنند و کاهنان بجای پرستش، نذورات را به یغما می‌برند. نمی‌دانم چرا درایت بزرگان این سرزمین خشکیده است... نمی‌دانم... نمی‌دانم...»
هنرمند هنردوست
۷
شیموت که بر چین پیشانی‌اش افزوده شده بود گفت: «خدای عجیبی دارید. بدون کمک، همه کارها را می‌کند و تازه نذورات هم نمی‌خواهد! خیلی دلم می‌خواهد تندیسش را ببینم.» آسو خنده‌کنان گفت: «او تندیسی ندارد.» شیموت با تعجب گفت: «ندارد؟! پس چطور او را می‌پرستید؟» - جایگاه او در قلب بندگانش است نه در سنگ و خشت.
mehrdad
۷
هر جنگی آزادی نمی‌آورد... اولین چیزی که می‌آورد خون است
:)
۶
خبر مرگ همیشه اسفناک است. به ویژه اگر خبر مرگ عزیزی باشد که او را می‌شناختی و به او مأنوس بودی
:)
۶
می‌دانم که تو فقط خدائی را می‌پرستی که نادیدنی است. نمی‌دانم شاید هم اینگونه باشد و ما بیهوده به خدایان بیشماری دل بسته‌ایم که در بزنگاههای خطر، ما را به حال خود واگذارده‌اند. امیدوارم مزدای تو هرگز رهایت نکند.
mahdi
۶
آسو خواست بگوید خدایش هرگز نمی‌خوابد، اما اندیشید این جوانک چه می‌فهمد که چه ایزد بزرگ و شکوهمندی در ورای آفرینش این جهان است؟!
YASHAR
۶
«انسان چه بی‌نواست... چون غذا نباشد گرسنه است و چون آب نباشد تشنه... دیو بیماری بر او هجوم می‌آورد و سختی روزگار بر زانوها خمش می‌کند... برهنه از مادر زاده شده و برهنه در خاک خواهد خفت. بدی بر او چیره است و غم بر نهادش ابدی است. چه بی‌نواست انسان...»
شمع
۶
. آزادی بهایش برتر از زندگی زیر سایه ستم است
شمع
۶
آسو با تأکید گفت: «این را درخت زندگی بدان! همه آدمها بر درخت زندگی سوار‌اند. باید شاخه خود را پیدا کنند، از آن بالا بکشند و جلو بروند. اما به کدام طرف؟ هر شاخه‌ای خود به دهها شاخه دیگر تبدیل می‌شود که هرکدام سوی خود را می‌روند. اگر شاخه‌ای را رها کنی و بر شاخه دیگر بروی، راهت عوض می‌شود. دهها راه، صدها راه، که هریک به سرنوشتی می‌انجامد. شاخه زندگی من این بود که از کامبادن به اینجا بیایم. استاد شوتروک را ببینم. در مدرسه شوش سواد بیاموزم. در مهمانخانه سابیوم بمانم. آندیا را ببینم و تو را!
my book
۵
یافا دوباره نالید: «نه... گوش کن... باید برگردی... باید... پیدایش کنی...» صدایش به هق‌هقی شبیه می‌شد که اشکی نداشت: «قول بده... قول بده برگردی...» آسو نگران گفت: «باشد... باشد... قول می‌دهم. با هم برمی‌گردیم. پیدایش می‌کنیم.» -او زیبا بود... از من بهتر...
:)
۵
هوا هنوز گرم است. با آنکه به فصل آب نزدیک می‌شویم، بارانی از آسمان نیامده است. نه ابری در آسمان است و نه نسیمی از باختر می‌وزد. سال خشکی است.
آروین
۵
«انسان چه بی‌نواست... چون غذا نباشد گرسنه است و چون آب نباشد تشنه... دیو بیماری بر او هجوم می‌آورد و سختی روزگار بر زانوها خمش می‌کند... برهنه از مادر زاده شده و برهنه در خاک خواهد خفت. بدی بر او چیره است و غم بر نهادش ابدی است.
آدم فضایی مهربون
۵
آنچه رفته را نمی‌توان باز آورد. ولی آنچه که هست را می‌توان دو‌دستی چسبید.
آدم فضایی مهربون
۵
پدر! آزادی یعنی چه؟» الیاس دوباره دستی به عرقچینش زد و با محبت به پسر کوچتر نگاه کرد: «یعنی دیگر اسیر و برده نباشی و هرجا خواستی بروی و دسترنجت را دیگران به زور نگیرند و راحت زندگی کنی!»
sania_tmry
۵
آسو پرسید: «هرگز چیزی را پرستیده‌ای؟» مرد ابرو درهم کشید: «نمی‌دانم... اما همیشه چیزی در گوشه قلبم بوده. نوری که در تاریکی‌های بیشه‌زار تنهایم نمی‌گذاشت. اکنون هم آن را در قلبم دارم.» آسو شادمانه گفت: «آن نور، نور خدا است که با همه است.»