جملات زیبا از متن کتاب گاو صندوق بر پشت مورچه کارگر | طاقچه
تصویر جلد کتاب گاو صندوق بر پشت مورچه کارگرsubscriptionAvailable

کتاب گاو صندوق بر پشت مورچه کارگر

۳.۶(از ۹ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
جلیل صفربیگی
categoryدسته‌بندی: 
شعر معاصر

قیمت:

۵۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

طفلک پسرم، باز مجابش کردم بی شام، به زورِ قصه خوابش کردم ناگاه کبوتری به خوابش آمد ناچار گرفتم و کبابش کردم
کاربر ۲۹۵۰۸۹۸۰
۴۵
تا دید مرا، گفت که خوشحالم مُرد دردی نکشید و گوهرم را هم بُرد شرمنده روی ماهِ‌تَم سعدی جان! اعضای مرا همین بنی‌آدم خورد
مهران کاسب‌وطن
۱۹
مانند همیشه چشم‌هایم به در است بر سفره ما جگر نه، خون جگر است ته‌مانده سفره شما را آورد آری، پدرم مورچه کارگر است
پناه
۱۷
کوهی ست بزرگ، مادرم در خانه
پناه
۱۶
تندیس تراش‌خورده‌ای از یک مرد قلبش شده معدن بزرگی از درد رگ‌های پدر دوباره مسدود شدند یک کوه بزرگ در دلش ریزش کرد
Saniya. sarzamine ketab
۱۳
مرگ آمده و به بخت ما پا زده‌است خود را به دروغ، زندگی جا زده‌است
Elahe
۱۱
  ما نان کسی سنگ نکردیم ولی... با هیچ کسی جنگ نکردیم ولی... در یک کف دست زندگی جا کردیم جا را به کسی تنگ نکردیم ولی...
سپهر
۹
تندیس تراش‌خورده‌ای از یک مرد قلبش شده معدن بزرگی از درد
دهقان غذاخوار
۸
شرمنده روی ماهِ‌تَم سعدی جان! اعضای مرا همین بنی‌آدم خورد
f_altaha
۸
بغض آمده و بسته گلوی ما را در ما خفه کرده های و هوی ما را یک چیزِ به درد خور در این خانه نبود دزد آمد و برد آبروی ما
ادیب
۷
گیریم که باشد از خدایش خود را... این نیز طناب، از کجایش خود را... این شهر قطار هم ندارد حتی تا اینکه به روی ریل‌هایش خود را...
مهران کاسب‌وطن
۶
شب حاکم مطلق جهان است اینجا روز از سر اتفاق از اینجا رد شد
f_altaha
۵
بدجور به هم ریخته و ترسیده مادر که دوباره خواب شومی دیده از بهت و سکوت پدرم می‌ترسم ما گاو نداریم، ولی زاییده
پناه
۵
  یک عمر پس‌انداز پدر تردید است چیزی که نیندوخته‌ایم امید است صندوقچه جواهرات مادر جفتی صدف پر آب‌مروارید است
vahid
۵
ما نان کسی سنگ نکردیم ولی... با هیچ کسی جنگ نکردیم ولی... در یک کف دست زندگی جا کردیم جا را به کسی تنگ نکردیم ولی...
کاربر ۱۳۴۵۷۸۷
۲
جادوگرِ پیرِ قصه‌های ما مُرد با خویش تمام آرزوها را بُرد یک غول بزرگ بود در خانه ما یک شب همه چراغ‌هامان را خورد
Elahe
۲
با معجزه‌ای کاش دلم جا بخورد کمتر به خودش بپیچد و تا بخورد در دستم اگر عصای موسی باشد می‌گویمش این گرسنگی را بخورد
Elahe
۲
بغض آمده خیمه در صدایم زده است ‫تاول شده و به دست و پایم زده است ‫یک مصرع سبز نیست در دفتر من ‫انگار ملخ به شعرهایم زده است ‫ 
سِـرِشک سَبــز
۲
شرمنده روی ماهِ‌تَم سعدی جان! اعضای مرا همین بنی‌آدم خورد
behdani
۱
بدجور به هم ریخته و ترسیده مادر که دوباره خواب شومی دیده از بهت و سکوت پدرم می‌ترسم ما گاو نداریم، ولی زاییده
کاربر ۲۹۵۰۸۹۸۰
۱
لبخندش اگر چه هست زیبا و بلیغ قلب پدرم شبیه زخمی ست عمیق پیشانی‌اش از خطوط ناخوانا پر انگار کتیبه‌ای ست از عهد عتیق
کاربر ۲۹۵۰۸۹۸۰
۱
یک عمر مرا گریستی تنهایی! با خاطره‌هام زیستی تنهایی! شش‌دانگ تو را سند به نامم زده‌اند ارث پدرم که نیستی تنهایی!
aran
۱
طفلک پسرم، باز مجابش کردم بی شام، به زورِ قصه خوابش کردم ناگاه کبوتری به خوابش آمد ناچار گرفتم و کبابش کردم
سپهر
۱
ما نان کسی سنگ نکردیم ولی... با هیچ کسی جنگ نکردیم ولی... در یک کف دست زندگی جا کردیم جا را به کسی تنگ نکردیم ولی...
سپهر
۱