
Mohammad
۴۴
وقتی که دانشجو بودم، رفقایم مرا مسخره میکردند، برای اینکه بلد نبودم تودار باشم. هرچه به فکرم میرسید، میگفتم و بالاخره هم مرا از دانشگاه اخراج کردند.
استپان: چرا؟
ووآنف: سر درس تاریخ استاد از من پرسید: چطوری پطر کبیر سنپطرزبورک را بنا کرد؟
استپان: چه سؤال خوبی!
ووآنف: من جواب دادم با خون و شلاق، و از دانشگاه اخراجم کردند.
Mohammad
۳۰
در اینجا خون زیادست. خشونت فراوان است. آنهایی که واقعآ عدالت را دوست دارند. حق ندارند عاشق بشوند. آنها مثل من درست شدهاند، سرشان بلند و چشمهاشان ثابت است. در این قلبهای مغرور عشق چکار دارد؟ عشق آهسته سرها را به زیر میاندازد، یانگ! ولی گردن ما افراشته است.
شادی عبودی
۱۵
ما میکشیم تا دنیایی بسازیم که در آن دیگر هیچکس کسی را نکشد
Maryam
۴
دورا: این حرفها را نزن. اگر مرگ تنها چاره باشد، بنابراین ما راه خوبی انتخاب نکردهایم. راه درست راهی است که ما را به طرف زندگی، به طرف خورشید هدایت کند
alcapon
۳
در صورتی که مثل آنها به فکر انقلاب عقیده دارم. مثل آنها میخواهم خودم را فدا کنم. من هم میتوانم کاربر و خاموش و تودار و قاطع باشم. فقط فرقم این است که زندگی به نظرم عالی جلوه میکند. زیبایی و خوشبختی را دوست دارم و برای همین است که از استبداد متنفرم. چطوری به آنها حالی کنم؟ انقلاب! بسیار خوب، ولی انقلاب برای زندگی. برای اینکه امتیازی به زندگی بدهد، میفهمی؟
Maryam
۲
تا وقتی که حتی یک آدم روی کره خاک استثمار بشود، آزادی هم خودش یک نوع زندان است.
☆Nostalgia☆
۱
استپان: بوریا، سویس هم یک تبعیدگاه دیگر است.
آننکوف: چی گفتی؟ آنها دستکم آزادند.
استپان: تا وقتی که حتی یک آدم روی کره خاک استثمار بشود، آزادی هم خودش یک نوع زندان است. من آزاد بودم، ولی یک دقیقه از فکر روسیه و بردگانش غافل نبودم.
alcapon
۰
آسان نیست. وقتی که دانشجو بودم، رفقایم مرا مسخره میکردند، برای اینکه بلد نبودم تودار باشم. هرچه به فکرم میرسید، میگفتم و بالاخره هم مرا از دانشگاه اخراج کردند.
استپان: چرا؟
ووآنف: سر درس تاریخ استاد از من پرسید: چطوری پطر کبیر سنپطرزبورک را بنا کرد؟
استپان: چه سؤال خوبی!
ووآنف: من جواب دادم با خون و شلاق، و از دانشگاه اخراجم کردند.
alcapon
۰
میخواهی بگویی اینها با هم فرق ندارد. اوه، نه! فرق دارد. تازه ما میکشیم تا دنیایی بسازیم که در آن دیگر هیچکس کسی را نکشد. ما قبول کردهایم آدمکش باشیم تا عاقبت زمین پر از آدمهای بیگناه بشود.
دورا: و اگر به نتیجه نرسیدیم؟
alcapon
۰
یک سال است که به هیچ چیز دیگر فکر نمیکنم. برای این لحظه است که تا حالا زنده ماندهام. حالا میدانم که آرزو دارم، در کنار دوک بزرگ از بین بروم، خونم را تا آخرین قطرهاش از دست بدهم، یا اینکه در یک لحظه در شراره انفجار بسوزم و بعد از خودم هیچ چیز باقی نگذارم. میفهمی برای چه تقاضا کردم اولین بمب را من پرتاب کنم؟ مرگ برای عقیده، این تنها راهی است که انسان میتواند شایسته عقیده باشد. اینهم توجیهش.
دورا: من هم آرزوی این جور مرگ را دارم.
alcapon
۰
باشد. سالها مبارزه، دلهره جاسوسها، تبعیدگاه و بالاخره اینها (علامتهای شلاق را نشان میدهد)، کجا میتوانم نیروی دوست داشتن را پیدا کنم؟ تنها چیزی که برایم میماند نفرت است. این بهتر از آن است که آدم هیچ چیز حس نکند.
دورا: آره، بهتر است.
alcapon
۰
فوکا: برای اینکه تو نمیتوانی با من مثل یک برادر حرف بزنی. این منم که محکومها را به دار میزنم.
کالیایف: مگر تو هم محکوم به اعمال شاقه نیستی؟
فوکا: همینطور است. به من پیشنهاد کردند که این کار را بکنم و برای هر اعدام، یک سال از زندانم کم بشود. معامله خوبی است.
alcapon
۰
نه.
دوشس بزرگ: مگر تو آدمها را میشناسی؟ دختر برادر دوک بزرگ خیلی بدقلب است. هیچوقت حاضر نمیشود صدقه را خودش برای فقرا ببرد. میترسد به آنها دست بزند. این غیرعادلانه نیست؟ خیلی بیانصاف است. دوک بزرگ دستکم دهقانها را دوست داشت و با آنها شراب میخورد. و تو او را کشتی. تو هم حتمآ بیانصافی. زمین مثل صحرای بیآب و علف است.
Mohadese hp
۰
تا وقتی که حتی یک آدم روی کره خاک استثمار بشود، آزادی هم خودش یک نوع زندان است.