جملات زیبای کتاب جغور بغور | طاقچه
تصویر جلد کتاب جغور بغورsubscriptionAvailable

کتاب جغور بغور

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
امید مهدی‌نژاد

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
زیـنـب🍃🌸
۱۱
«این دغل ‌دوستان که می‌بینی، مگسانند گرد شیرینی»
زیـنـب🍃🌸
۸
یک سؤال: وقت پخش فوتبال رادیو چرا اذان نمی‌دهد؟
سیّد جواد
۶
به افسون خیالش می‌کند در من نگاه آهو نه البته مدام و دم به دم، بل گاه‌گاه آهو شبِ این گوشۀ چشمش پر از ژرفای تاریکی‌ست و در آن گوشۀ چشمش می‌افروزد پگاه آهو من البته خودم زن دارم و فرزند، با این حال نمی‌دانم چه می‌خواهد ز من با آن نگاه آهو
سیّد جواد
۵
من رفته‌ام گلاب بیارم، نرو آقای خواستگار، کجا می‌روی؟
زیـنـب🍃🌸
۴
روزی که عرصه چون کشِ شلوار تنگ شد آقای ایکس راهی شهر فرنگ شد
f_altaha
۳
ستاره‌ای بترکّید و آسمان قُر شد صدای ترکشِ او موجب تحیر شد نگار من که به خدمت علاقه داشت، کمر به کار بست و سپس راهی میان‌بر شد ز فرط خدمت و اخلاص و عشق و کار و تلاش نگار من لقبش حضرت تراکتور شد نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت خزانه‌ای به کف آورد و رفت دکتر شد به رازهای نهانی وقوفِ آنی یافت کانکت خود نشده، ادمینیستریتور شد سرش به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید نگار من که سرش بند هفت آخور شد
سیّد جواد
۲
ای خودنویس! این همه ناز و ادا چرا؟ خودکار را ببین که خودش کار می‌کند
زیـنـب🍃🌸
۲
آمدی جانم به قربانت، ولی این‌جا چرا در محل کار ما را می‌کنی رسوا چرا خوب من، محبوب من، گفتم همان پایین بمان حرف من را کج شنیدی، آمدی بالا چرا آمدی، در مقدمت شور قیامت شد به‌پا می‌زنی در را، بزن، آخر ولی با پا چرا گفتی این‌جا جای من بوده‌ست، من گفتم به چشم با زبان خوش بگو پا می‌شوم، تیپا چرا
محمدحسین
۲
افکار تو را خوانده و از روی زرنگی در پشت خیالات تو پنهان شده بودم در نقشۀ تهران بزرگ از سر تفریح دلبستۀ اندام شمیران شده بودم
محمدحسین
۲
در فلافل شده‌ام غرق اگر، معذورم پول سلطانی و استیک ندارم، چه کنم؟
کاربر ۳۲۶۶۳۹۷
۱
ای سروِ قدت برتر از آزادی و میلاد! ای گویِ لُپت نازتر از تازه هلویی!
محمدحسین
۱
با تو ام، بابای لیلا! عاشقان را درک کن عاشق مجنون‌صفت را می‌کنی دعوا چرا
محمدحسین
۱
صد نامه نوشتیم که یک وام بگیریم محتاج یک امضای تو بود و تو نبودی
محمدحسین
۱
ای گل، به سر سفرۀ صبحانه، دریغا نان بود و مربّای تو بود و تو نبودی
محمدحسین
۱
زندگی بار گرانی‌ست که بر دوش من است زیر این بار گران جا بزنم یا نزنم؟
م.
۱
داستان عشق ما پایان معقولی نداشت گوییا پیرنگ آن را مصطفی مستور ریخت
محدثه
۱
این طایفۀ طنز چه بی پشت و پناهند این سلسله بند است به بندی، نه، به مویی...
محدثه
۱
ما چون تو نجستیم، ‌ شما نیز نجویی
محدثه
۱
بیابان بود و مجنون با خیال یار میچرخید دو ـ سه ‌تا جانور را دید و فوراً گفت: آه، آه، او یکی‌شان مو نمیزد چهره‌اش با چهرۀ لیلی همان دندان، همان بینی، همان چشم سیاه: آهو گریبان چاک زد، افتاد در پایش به صد خواری و عاقل در سفیهاش کرد یک‌طوری نگاه آهو
محدثه
۱
چک کشیدند تا تو را بخرند، گفتم: «این این‌قدر نمی‌ارزد» همه گفتند: «راست می‌گوید» ، در نتیجه اجاره‌ات کردند
محدثه
۱
آمدی جانم به قربانت، ولی این‌جا چرا در محل کار ما را می‌کنی رسوا چرا خوب من، محبوب من، گفتم همان پایین بمان حرف من را کج شنیدی، آمدی بالا چرا
f_altaha
۰
در طنز شمایید فقط صاحبِ فتوا ماها همه در مکتب‌تان مسأله‌گویی
f_altaha
۰
نگار من که به لابی نرفت و چک نکشید برای حفظ سمت راهی کریدور شد همین‌که پشت تریبون رسید، با قدرت ز خویش خالی و فی‌الفور از خدا پر شد به‌رغم عمر گرانمایه، لحظه‌ای کوتاه مقیم حلقۀ سوزندگانِ فسفر شد دروغ اگرچه شمارش نمی‌شود، اما کلام او سبب انفجار کنتور شد طرب‌سرای محبت کنون شود فیلتر که عکس ضایعِ او زیبِ هر مونیتور شد
f_altaha
۰
داستان عشق ما پایان معقولی نداشت گوییا پیرنگ آن را مصطفی مستور ریخت
R Ghorbani
۰
قرارمان سر سعدی، اگر نیایی زود یقین بدان که سر لاله‌زار می‌میرم