جملات زیبای کتاب کمی ایمان داشته باش | طاقچه
تصویر جلد کتاب کمی ایمان داشته باشsubscriptionAvailable

کتاب کمی ایمان داشته باش

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
میچ البوم، مهدی احشمه
انتشارات: 
نشر روزگار

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
salma84
۱۱
اگر تنها مشکلتان این است که موسی و یا عیسی متعلق به دین شما نیستند و اگر با کعبه، مساجد و یا روزه گرفتن مسلمان‌ها مشکل دارید، یا اگر با بودایی‌ها مشکل دارید و یا اعتراف کردن کاتولیک‌ها را نمی‌پسندید، بهتر است مشکل را در درون خودتان پیدا کنید، شاید مشکل از شما باشد.
salma84
۹
به من آموخته شد که در هر مکالمه سه طرف وجود دارد: شما، یک شخص دیگر و خداوند.
salma84
۴
پس از اینکه قوم یهود از دریای سرخ به سلامت گذشتند، مصریانی که آن‌ها را تعقیب می‌کردند، در دریا غرق شدند و فرشتگان خدا می‌خواستند تا هلاکت دشمن را جشن بگیرند. طبق این تفسیر، خداوند وقتی از قصد آن‌ها برای جشن گرفتن مطلع شد، برافروخته شد و گفت: «دست از جشن گرفتن بردارید، آن‌ها نیز فرزندان من بودند.» آن‌ها نیز فرزندان من بودند.
خوشقدم♡
۰
«وقتی شما مُردین من دربارهٔ شما چی باید بگم؟» او لبخندی زد و به بالا نگاه کرد. ادامه دادم: «آیا تا حالا خدا جوابت رو داده؟» سپس با همان لبخند گفت: «من که هنوز منتظر جوابم.»
خوشقدم♡
۰
اون با صورتی خشمگین به من گفت که من به تو حسودیم می‌شه. من هم بهش گفتم چرا حسودیت می‌شه؟ اون هم در جواب گفت شما وقتی کسی رو از دست بدین، می‌تونین خدا رو نفرین کنین، سرزنشش کنین و اون رو مقصر بدونین، اما من نمی‌تونم، چون هیچ اعتقادی به وجود خدا ندارم. من فقط یه پزشک هستم و برای برادرم دیگه کاری از دستم ساخته نبود. نزدیک بود که اشکش سرازیر بشه. به من گفت که چه کسی رو می‌تونم سرزنش کنم؟ او مدام به من می‌گفت تقصیر کیه؟ حالا که خدایی وجود نداره، من فقط می‌تونم خودم رو مقصر بدونم.» صورت پدر از درد جمع شد، سپس گفت: «این که به درگاه خدا دعا کنی و جواب نه بشنوی، خیلی راحت‌تر از اونه که مطمئن باشی کسی صدات رو نمی‌شنوه.»
خوشقدم♡
۰
پدر وقتی آن را شنید، گفت: «صدای این بچه منو به یاد یکی از تعلیماتمون انداخت. وقتی کودکی در این دنیا متولد می‌شه، با دستاش این‌طوری چیزی رو می‌گیره. درسته؟ این‌طوری.» بعد انگشتم را در مشتش گرفت و سپس ادامه داد: «چرا؟ برای اینکه یه کودک هیچ کاری رو بهتر از این نمی‌دونه که همه چیز رو محکم بگیره و بگه دنیا مال منه. اما در عوض، وقتی یه پیرمرد می‌خواد بمیره، دستاش رو باز نگه می‌داره، برای اینکه یه درسی رو تو زندگیش یاد گرفته.» پرسیدم: «چه درسی؟» او انگشتانش را از هم باز کرد و گفت: «ما نمی‌تونیم چیزی رو با خودمون ببریم.» برای لحظه‌ای هردویمان به انگشتانش خیره شدیم.
خوشقدم♡
۰
گفتم: «شما مثل آن جملهٔ معروف انجیل هستین که می‌گه چه فایده داره که مردی تمام دنیا رو داشته باشه در حالی‌که روحش رو از دست داده؟» ادامه دادم: «ببخشید این جملهٔ عیسی است.» او با لبخند گفت: «معذرت خواهی نکن. هنوزم جملهٔ خوبیه.»
خوشقدم♡
۰
یک مایل را با شادی طی کردم او تمام راه با من حرف می‌زد کلماتی که به زبان می‌آورد عقل و هوشم را برده بود، ... یک مایل را با اندوه طی کردم این بار، کلمه‌ای سخن نگفت اما... آه، چیزهایی از او آموختم وقتی که غم با من قدم می‌زد.