
Amir
۱۷
بخش اول: او دوستدخترم است
پرنده _پرواز.
۱۵
میدونی قدرت حقیقی چیه؟ اینکه اونقدر قوی باشی تا مردم رو طبق افکار خودت اداره کنی و بهسمت راهی که میخوای هدایت کنی. برای این کار، لازمه که اول اونا رو درک کنی.
IDK
۱۱
خوب نیست آدم اونچیزی نباشه که وانمود میکنه! دراصل درست نیست که آدم سرشو مثل کبک بکنه زیر برف. مگه نه؟»
Bahar
۸
«وقتی که شک کردی، تصمیم بگیر.»
پرنده _پرواز.
۷
«هیچ ژنرالی ژنرال به دنیا نیومده.»
._.
۶
«وقتی که شک کردی، تصمیم بگیر.»
amir357
۳
مرگ تنها بانوییه که لیاقت عشق رو داره. چون همین حالا هم مالک ماست. عاشق همنوع خودت بودن یکجور بردگیه یه آدم فقط با عشق به مرگ میتونه طعم آزادی رو بچشه. با قبوله عهد مرگ! بشریت آزاده تا حلقههایی که زنجیر زندگی رو تشکیل میدن رو کاوش کنه.»
نیک-
۳
خواب! یکی از خوشیهایی که خیلی برایم لذتبخش بود.
.•°Isabela❀^ᴗ^
۲
اما بیل که یک ماهیگیر بود و زمانی که کارها طبق میل او پیش نمیرفت، کمطاقت میشد گفت: «بهت گفتم اینموقع سال وقت ماهیگیری نیست.»
جواب دادم. «اونقدر نق نزن! چیکار میخواستی بکنی؟ بشینی کتاب بخونی یا تو
Bahar
۲
همهٔ روزها مثل همدیگه هستن.»
Bahar
۱
چهچیزی برای گفتن وجود داشت؟
Bahar
۱
«فکر کنم از این بهتر نمیشه.»
«تف به این روزگار.
amir357
۱
«درسته! ولی دلم میسوزه که چنین راه بچگانهای رو انتخاب کردی و همین بچهبازیات باعث شد من ازت جدا بشم. جاهطلبی خوبه آل... اما توی سختیها، بین آدم قدبلند و آدمی که روی نوک پاهاش میایسته، فرق زیادی هست.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۱
وقتی پریود میشد، بیشتر ترجیح میداد یه مدت طولانی سکوت کنه و با خودش هم قهر بود.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۱
رفتار سردی که پرسیلا وانمود میکرد، آن هم با مهمان کردن من در این رستوران خاص که برای من بهمعنای بیلاخ نشان دادن بود.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۱
«هیشکی جرئت اینو نداره که وقتی چشماشو درآوردی و میخوای بری سروقت بیضههاش، بهت دروغ بگه.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۱
«بهتر از مال تو. مرگ تنها بانوییه که لیاقت عشق رو داره. چون همین حالا هم مالک ماست. عاشق همنوع خودت بودن یکجور بردگیه
Pedram Az
۰
«اگه به ضربالمثلهای قدیمی دل ببندم، میرفتم یه تخممرغ شانسی میخریدم.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
یا بهتر است بگوییم آنها مثل اسمهایشان حُسنمشترک زیادی داشتند. مثل هر دو به جنسِ نر علاقه داشتند!
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
«بهتر از مال تو. مرگ تنها بانوییه که لیاقت عشق رو داره. چون همین حالا هم مالک ماست. عاشق همنوع خودت بودن یکجور بردگیه
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
«تو یه پدرسگی که فقط با خواهر هرزه اون میخوابیدی و قرار نیست که هر مادربهخطای جذامی با یه آلت! ادعای مردونگی بکنه. پاتو بکش بیرون جری. این پرونده به تو ربطی نداره.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
«هیشکی جرئت اینو نداره که وقتی چشماشو درآوردی و میخوای بری سروقت بیضههاش، بهت دروغ بگه.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
پرسیلا بیست دقیقه دیر کرد. اما عذرخواهی نکرد. لباسی پوشیده بود که پارچه برای دوختش نرسیده بود. انگار چند رشته نخ برای پوشاندن بالاتنه و دامنی که آنقدر کوتاه بود که به کمربند شبیه بود!
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
رفتار سردی که پرسیلا وانمود میکرد، آن هم با مهمان کردن من در این رستوران خاص که برای من بهمعنای بیلاخ نشان دادن بود.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
«تو سرباز کوچولوی نیک بودی؟»
«جانم؟؟؟؟»
با خنده گفت: «به دل نگیر. نیک تورو اینطوری توصیف میکرد. اون گفت که شیفته یه سرباز شجاع باحال، سیهرو و خوشتیپ شده که تهریشهای سیخسیخی و خوشگلش مثل ستارههای اکشن سینما میمونه. راستش حسودیم شد.»
سربازکوچولو!
لقبی که دخترهای سفیدپوست به دوستپسر سیاهپوست خود میدادند. بهدلیل شایعه حرفهای بودن در اتاقخواب! گیج شده و نمیدانستم در این باره چه بگویم.