در کمال تعجب، آژیدهاک آهی کشید و زمزمه کرد: سالها بود که هیچ کودکی را ندیده بودم!
خودم را جمع و جور کردم و گفتم: ولی در باغ این قصر، کودکان بسیاری از اشرافزادگان هستند که بازی میکنند.
پادشاه پاسخ داد: آنها بچّه نیستند! تو نخستین کودکی هستی که من پس از سالها میبینم. چرا که اولین شرط کودکی، راستگویی است. آنها که در باغ بازی میکنند، فقط سن و قامتشان کوچک است. امّا درست به اندازهٔ پدرانشان نیرنگباز و دروغگویند. درست مانند من!...
لحظهای در سکوت فرو رفت و بعد زمزمه کرد: «نمیدانم چرا به تو میگویم! شاید احساس میکنم، همانطور که حقیقت بیرون را برای من گفتی، حقیقت مرا نیز برای آنان که بیرون زندگی میکنند باز خواهی گفت. حقیقتی را که تلخ است و از ابتدا تا به ابد در تاریکی و نابودی، جاودانه خواهد ماند و من گرفتار همهٔ تیرگیاش شدهام...»