فهمیدم چرا به جای آنکه شبیه ۲۵ سالهها باشد، بیشتر شبیه ۳۵ سالهها بود. ولی نفهمیدم چرا؟ چه چیزی میتواند یک زن را مجبور کند که سالها مسیر قم-تهران را بپیماید برای کار در یک ادارهٔ دولتی؟ دو سال از سی سال خدمت را رفته بود و فقط ۲۸ سال دیگر مانده بود تا بازنشستگیاش؛ اما واقعاً چرا؟ چرا من تصمیم گرفتم تهران به دانشگاه بروم و این مسیر را بارها و بارها طی کنم و تمام رُس بدنم کشیده شود؟ چرا او تصمیم گرفته بود در یک راه بیپایان کارمند تهران شود و قم ساکن باشد؟ چرا یک زن تصمیم میگیرد قدکشیدن کودکش را نبیند؟ کلماتی که کجوکوله ادا میکند را نبیند؟ سؤالهایش از زندگی را پاسخ ندهد؟ خودش را از تمام لحظاتی که کودکش دواندوان به آغوشش میپرد محروم کند؟ یعنی واقعاً در تمام قم کاری وجود نداشت که او بخواهد انجام دهد؟ یعنی هیچ مرکز و سازمان و موسسهای در قم وجود نداشت تا این زن مورد خشونتِ بُعد مسافت قرار نگیرد و بیشتر در کنار خانوادهاش باشد؟