
کتاب غریزه وصلی؛ نسخهی کامل
پدیدآورندگان:
مهرداد صدقیانتشارات:
مهرداد صدقی٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
pegah
۱۱۶
خانما چیزای سنگین نباید بردارن
این قانون حتما مال دخترهای پولدار بود چون در خانه ما، مامان چیزهای سنگین را برمیداشت و این آقاجان بود که دست به سیاه و سفید نمیزد. نکند آقاجان تصور میکرد دختر پولدار است؟
N.gh
۹۲
یکی از فرشها را بالا دادم تا شاید مامان پولی قایم کرده باشد و بروم ساندویچ بخورم. بیبی با اخم گفت:
- محسن؟ باز مخوای بری سانجیوید بخوری؟
- ها بیبی... برای تو هم مگیرم
لحن بیبی عوض شد و با مهربانی گفت: خا باشه. زیر اونیکی فرشه
Samantha
۸۰
مولکولهای فشرده شده به اکسیژنهای دم در دهانم میگویند «نیاین جا نیست» و یکی از مولکولهای گازهای نجیب، با احساس مسوولیت، دستهایش را تا چند اربیتال باز کرده و در آن شلوغ پلوغی، سر بقیه مولکولها داد میزند «خواهرا از این ور، برادرا از اون ور» و در همان حال نگران است مبادا اکسیژنها و هیدروژنها با هم ترکیب شوند و یکی داد میزند «لطفا راهِ باز کنین این مولکول بارداره» و یکی دیگر از مولکولها به مولکول کناریاش میگوید «چرا سِلّی مِزنی؟» و دیگری هم میگوید «شرمنده الکترونِم انقد چرخید سرش گیژ رفت، از جاش دَر شد خورد بهت» و مولکولی دیگر به مولکولی که به او چسبیده میگوید «چُمبولی مگیری؟» و دومی میگوید «چمبولی کجا بود، گفتم برای یک کار خیر مزاحمت بشیم ایشالا اگه صلاح بدانی با هم پیوند کولانسی تشکیل بدیم» و مولکول اولی میگوید: «اشتباه گرفتی من خودم دنبال پیوندم، باز تو به من مِگی؟ اصلا بیا بریم پشت کوچه مندلیف، اونجا یک پیوند کوولانسی بهت نشان بدم که چی» مولکول پیری که شبیه بیبی مولکولهاست، به من فحش میدهد «خا جانِمّرگ کمتر بخور جا نداریم ارتعاش کنیم» و بعد برای بقیه مولکولهای جوان خالیبندی میکند که «قدیمزمان ارتعاش مکردیم به قدِ منبع آب، مثل الان نبود که نتانیم تکان بخوریم که» و بعد با بقیه مولکولهای پیر از خاطرات ارتعاشات زمان قدیم با هم حرف میزنند...
Dayana
۷۵
- کیه؟
- منم
این سوال و جوابِ همیشگی پشت همه درهای بسته بود و باز، همیشه هم بدون اینکه کسی بداند پشت درِ واقعا کیست، در باز میشد.
مادلین
۷۰
زنگ تعطیلی که خورد همه داشتیم با خوشی از مهد علم و دانش فرار میکردیم
سارینا
۵۸
عصر میخواستم درس بخوانم. کتاب شیمی را که باز کردم، قیافه آقای اشرفی با دبّههایش آمد جلوی چشمم. کتاب تاریخ را که برداشتم کل قوم و خویشهای منیژه خانم از مینیبوس پیاده شدند. کتاب فیزیک را که باز کردم با دیدن فصل ماده و فشار، به یاد مادر قدرت پلنگ افتادم که میخواست با یک ضربه، حاصلضربِ نیرو و جابجایی را به من بیاموزد و هر صفحه از کتاب زیست شناسی را که ورق میزدم، قدرت پلنگ داشت دنبال یک جانور دیگر میدوید.
n re
۴۴
توی خانه ما گیر از بین نمیرود بلکه فقط از فردی به فرد دیگر انتقال پیدا میکند،
Marie Rostami
۳۰
نفر بعدی دایی بود که بعد از اینکه آرایشگر کلی روی او کار کرد و مواد مختلفی به صورت و موهایش زد، هیچ تغییری در قیافهاش ایجاد نشد و به طور عملی نشان داد حاصل صفر در هر عددی باز هم صفر است.
گل رز
۲۸
این دفعه از دبیرستان به خانه را از کوتاهترین مسیر ممکن آمدم. نصف راه هم سعید زیربغلم را گرفت. نه اینکه واقعا آنقدر حالم بد باشد. میخواست جلوی دخترها نشان دهد که چه آدم کمککنی است. من هم با کمی تمارض ادای کسانی را که به محبت نیاز دارند، درمیآوردم اما باز هم کسی به ما نگاه نکرد.
- حالا اگه حواسمان نبود و زیپ شلوارمان باز بود، همه نگاه مِکردن و مرفتن تو خانههاشان تعریف مِکردن که آبرومان بیشتر بره
- فکر بدی هم نیست
- سعید خاک تو سرت. نکنی این کارهها
- باور کردی؟
Samantha
۲۵
نکند بیبی «خفخف» سردسته توزیع فیلمهای ویدئویی است و ما خبر نداریم؟ نکند توی همان چادرشب و کفنی که از مکه آورده، یواشکی ویدئو قایم کرده و وقتهایی که ما نیستیم، فیلم پر میکند و به غلامعلی و سایر سالمندان محله کرایه میدهد؟
Dayana
۱۵
من اراده کنم خیلی از دخترا هستن که حاضرن برای زندگی با من بمیرن»
باز خواستم بگویم اگر با تو زندگی کنند زودتر میمیرند
جودیآبــوت
۱۵
بیبی گفت: «بعد مرحوم رجبعلی دستِ منِ گرفت گفت بیا با هم کردی برقصیم....»
سارینا
۱۳
از خدا خواسته بودم آن روز یکی گوشه چشمی به من داشته باشد و مرا انتخاب کند اما قطعا منظورم مراد کمیتهای نبود. در حالیکه با ترس و لرز داشتم میرفتم طرف ماشین، توی دلم داشتم قسم میخوردم که «خدایا من از فردا دیگه به هیش دختری نگاه نمکنم و همین امروز همه نماز قضاهامِ با هم مخوانم»
- سوار شو هم کارت دارم هم برسانمت
از لبخندی که مراد به روی لب داشت، خیالم راحت شد که کار خاصی با من ندارد و لازم نیست حالا همین امروز نماز قضاهایم را بخوانم و بعدا هم فرصت هست
Fatemeh Kiayi
۱۳
خداییش وقتایی که غذای خوشمزه مخورم حواسم به خودم نیست»
- پس حواست کجایه؟
- حواسم به اینه که بقیه از غذام نخورن
SARA
۱۱
مادرش از پشت در پرسید:
- کیه؟
- منم
این سوال و جوابِ همیشگی پشت همه درهای بسته بود و باز، همیشه هم بدون اینکه کسی بداند پشت درِ واقعا کیست، در باز میشد.
N.gh
۱۰
تنها کسی که تشویقم کرد احسان بود: «آفرین صدآفرین عموی خوب و نازنین سر در هوا سُم بر زمین!»
𝑯𝒂𝒅𝒊𝒔
۱۰
تمام اکسون-دندریتهای مغزم با سرعت هر چه تمامتر داشتند برای نجات خودم و دایی با سرعت صد دروغ در ثانیه سیناپس تشکیل میدادند.
SARA
۱۰
خوشبختانه دیگر کسی به من گیر نداد و به غذا خوردن مشغول شدیم و چون در خانه ما گیر از بین نمیرفت بلکه فقط از فردی به فرد دیگری منتقل میشد
جودیآبــوت
۱۰
به جای حرفهای قدرت به این داشتم فکر میکردم الان در کل فضای دهانم شاید فقط به اندازه چند مولکول فضا باقی مانده و مولکولهای فشرده شده به اکسیژنهای دم در دهانم میگویند «نیاین جا نیست»
N.gh
۹
همین چند روز پیش هم که میخواست مثل بروسلی نانچیکوبازی کند، خدا به مادرش رحم کرد و نانچیکو از کنار صورتش پرت شد اما خدا به پدرش رحم نکرد و به میان پاهای او خورد. البته باز هم خدا رحم کرد!
گل رز
۹
هرچقدر محض خودشیرینی همدیگر را جلوی دخترها ضایع میکردیم، هر چقدر جلوی دخترها هم را به سمت دیوار یا تیر چراغ برق هل میدادیم تا طرف عین مگس به دیوار بچسبد و کسی که از روبرو میاید ناخواسته نیشش باز شود، هر چقدر به هم پشت پا میانداختیم تا یکی از ما بخورد زمین و دختری که از روبرو میآید حس کند در آینده چه همسر شوخ و بانمکی خواهد داشت، باز هم فایدهای نداشت که نداشت.
N.gh
۸
یکبار قدرت پلنگ بعد از دیدن یک فیلم ژان کلود میخواسته پاهایش را صد و هشتاد درجه باز کند اما به قول دایی اکبر یکی دیگر از اعضایش سیصد و شصت درجه بازتر شده بود. یک بار دیگر هم به تقلید از فیلمها میخواست یک سنگ مرمر را با دست بشکند اما به جای شکستن اجسام سخت با دست، شکستن دست با اجسام سخت اتفاق افتاده بود.
n re
۸
چای داغ را که به سرعت خوردیم و برای روز قیامت تمرین کردیم تا برای قیر داغ آماده باشیم و تمام عضوهای مسیر دهان تا معده را به سزای اعمالشان رساندیم،
عاطفه
۸
پارچ آب را برداشتم و با دهان از گوشهاش که مخصوصِ خودم بود، میخواستم آب بخورم که بیبی گفت: «جانِمّرگ با پارچ آب مخوری؟»
قبل از اینکه جواب بدهم فورا تذکر ضدبهداشتیاش را گفت: «از اون طرفِ مالِ من نخوریها»
- مگه تو با پارچ مخوری؟
- نه! مگه تو با پارچ مخوری؟
- منم نه!
مها
۷
آقای اشرفی باز هم با وسواس داشت با آبِ جو، لاستیکهایش را تمیز میکرد.
- هیچی مثل آبِ صدراباد اینا رِ تمیز نمکنه
- ها چون اون بالا بعضیا با همین آبِ جو، کهنه بچههاشانِ مشورن، آبش برای شستن ماشین ویتامین داره
Dayana
۷
ایشالا بعدا که درساتِ خواندی و کنکور مُنکورتم دادی و هیچ پُخی نشدی، بیا پیش خودم
ahmad
۷
فهمیدم پول تاثیرش از عشق بیشتر است.
محمد
۶
مراد کمیتهای که همچنان به قدرت نگاه میکرد، به رانندهاش گفت: «خدایی ببین! تا الان داشت با کفشای لخه مثل قیصر راه مرفت یکهو از روی جوب که پرید راه رفتنش مثل اوشین شد. مِگی کیمونو پوشیده داره با دمپایی چوبی راه مره. فکر کنم تنظیم جاسازیش بهم خورده»
گل رز
۶
مامان جلو آمد و گفت «لازم نکرده» و بعد از سلام، به مادر قدرت پلنگ گفت: «با پسرِ من چکار داری؟ ما توی فامیل به سرش قسم مخوریم»
باید برای مادر قدرت پلنگ روشنگری میکردم که احتمالا منظورش این است توی فامیل وقتی بخواهند دروغ بگویند به سرِ من قسم میخورند.
Dayana
۶
دست مرا به زور تاب داد تا دست آقای اشرفی را ببوسم. بر خلاف فیلمها آقای اشرفی هیچ ممانعتی در دستبوسی ایجاد نکرد فقط با خنده گفت: «الان دستشویی رفته بودم هنوز دستامِ نشسته بودم»
