جملات زیبای کتاب پایان نامه | طاقچه
تصویر جلد کتاب پایان نامه

کتاب پایان نامه

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۲۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
حسین رسول‌زاده
انتشارات: 
انتشارات هونار
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
rozhinism
۳
«مهم نیست قبلاً کجا بودم، مهم آن است الان اینجام. در بازی شطرنج از مهرهٔ شطرنج نمی‌پرسند قبلاً کجا بوده»
فاطمه ابراهیمی
۲
وقتی از «تنهایی» حرف می‌زنم، منظورم «تنها شدن» برای ساعتی یا لحظاتی و یا حتا روزهایی نیست. بلکه تنهایی به مثابه رهایی. کسی که تن به ازدواج می‌دهد ممکن است بتواند به لطف فرهیختگی همسرش، برای روزهایی تنها شود اما هیچ گاه نمی تواند احساس رهایی کند، رهایی از این که همسر است و با هزاران کابل که از کانال زمخت ازدواج می‌گذرد به او که دورتر ایستاده وصل است.
سورینام
۲
چقدر این زن مهربان است، چقدر زیباست. وقتی به من نگاه می‌کند گویی ظلمت درونم روشن می‌شود، پرتوی بر تاریکی وجودم می‌تابد، چیزی در من جوانه می‌زند، حسی دور ولی مفرح. وقتی برای خرید بیرون میرود، دلم برایش تنگ می‌شود ... صدای در می‌آید. خودش است. رفته بود خرید. به سویش می‌روم. چقدر دیر کرده است ...
کاربر ۵۵۰۰۶۱۱
۱
یادآوری می‌کردند معمولاً کسی که اهل مطالعه و امور ذهنی باشد مبتلا به فراموشی نمی‌شود.
کاربر ۵۵۰۰۶۱۱
۱
من سیاوش عاشق ولی بیمار را به سیاوش سالم و رهیده از بیماری ترجیح می‌دهم.
paria
۱
این حرف چون خنجری بر من فرود آمد. اما پناهگاهی جز خود نداشتم. به خودم پناه بردم و در درون گریستم.
فاطمه ابراهیمی
۱
او درحالی که از زندگی مشترک لذت می‌برد اما تقریباً هیچوقت از حرف زدن علیه ازدواج و زندگی مشترک دست برنمی‌داشت. یادم هست وقتی باهم آزادانه به بیرون می‌رفتیم، قدم می‌زدیم، خرید می‌کردیم یا در مسافرت‌ها، هتل می‌رفتیم، او از لذت سرشار می‌شد. دستم را می‌گرفت و چشم‌هایش می‌درخشید. ازدواج به ما آزادی داده بود، آزادی با هم بودن و لذت بردن ...
p.kameli
۱
او که به آرامی آمده بود و ناگهان عاشقم شده بود به آرامی درپس چشم های خاکستری سیاوش محو شده بود، گم شده بود.
p.kameli
۱
او درحالی که از زندگی مشترک لذت می‌برد اما تقریباً هیچوقت از حرف زدن علیه ازدواج و زندگی مشترک دست برنمی‌داشت
•Pinaar•
۰
«زحمت بیهوده مثل زحمت نکشیده است چون فایده ای ندارد»
•Pinaar•
۰
پارک، تجسم نابودی طبیعت به دست بشر است. مثل موزه‌ها که نشانهٔ فروپاشی تمدن‌های کهن. انسان‌ها جنگل‌ها را نابود کردند و حالا به داشتن چند درخت تربیت شدهٔ دست آموز دل خوش کرده و سعی می کنند زیر سایهٔ آنها بیارامند و احساس کنند در جنگل به سر می‌برند.
کاربر ۵۵۰۰۶۱۱
۰
من همواره برآن بودم ازدواج، خاتمهٔ یک رابطه است. در مورد ما هم به نظرم همین طور بود. ازدواج به رابطهٔ ما پایان داد.
کاربر ۵۵۰۰۶۱۱
۰
پارک، تجسم نابودی طبیعت به دست بشر است. مثل موزه‌ها که نشانهٔ فروپاشی تمدن‌های کهن. انسان‌ها جنگل‌ها را نابود کردند و حالا به داشتن چند درخت تربیت شدهٔ دست آموز دل خوش کرده و سعی می کنند زیر سایهٔ آنها بیارامند و احساس کنند در جنگل به سر می‌برند.
paria
۰
گفت «کاش زودتر می‌آمدی» گفت «کاش زودتر می‌دیدمت»
paria
۰
مثل آفتاب بهاری بر من می‌تابد...
paria
۰
وقتی به من نگاه می‌کند گویی ظلمت درونم روشن می‌شود، پرتوی بر تاریکی وجودم می‌تابد، چیزی در من جوانه می‌زند، حسی دور ولی مفرح.
فاطمه ابراهیمی
۰
سیاوش همیشه می‌گفت ازدواج، عشق را از آدم می‌گیرد و با خنده و شوخی مثال می‌آورد و می‌گفت تا حالا دیدید یک داستان عاشقانه، به ماجراهای پس از ازدواج بپردازد؟! همیشه داستان عشاق با ازدواج آنها به «پایان» می‌رسد.
علی آراسته
۰
وقتی چشمهایش را گشود، سیاوش مقابلش ایستاده بود، کمی به سوی او خم شده بود و صدایش می‌کرد. آذر با تعجب به او خیره شد. سیاوش گفت «منم سیاوش» آذر گفت «تو سیاوش نیستی» سیاوش حیرت‌زده با تمسخر گفت «نکنه تو هم آذر نیستی!؟» آذر گفت «من آذر نیستم» سیاوش سرش را عقب کشید و با اضطراب گفت «پس کی هستی؟» آذر به چشم‌های سیاوش خیره شد و گفت «من آذی هستم»
rozhinism
۰
وقتی کنارم نیست مرا شایدی کشنده می‌رباید، من میان شایدهای بسیارگم می‌شوم، میان احساساتی‌که نمی‌دانم از کجای زندگی‌ام سرباز کرده است.