اولش به این خاطر میخواستم داستانمان را بنویسم که از دستش خلاص شوم. اما حافظهام برای این کار همراهی نمیکرد. بعد متوجه شدم که داستان ما از ذهنم میگریزد، و من میخواهم با نوشتن' نگهش دارم، اما آنهم نتوانست آن خاطرات را بند کند. چند سالی داستانمان را به حال خودش رها کردم. بعد دوباره با آن رفیق شدم. و داستانمان برگشت؛ جزءبهجزء و به شکلی کامل و پیوسته و مرتبط که دیگر غمگینم نمیکرد. مدتها فکر میکردم که چه داستان غمانگیزی است. نه اینکه حالا فکر کنم داستان شادی است. اما فکر میکنم که واقعی است، و به همین خاطر دیگر این سؤال که آیا غمانگیز است یا شاد، هیچ اهمیتی ندارد.