جملات زیبای کتاب فارسی بخند | طاقچه
تصویر جلد کتاب فارسی بخند

کتاب فارسی بخند

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۱۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
سپیده سیاوشی
انتشارات: 
نشر نیماژ
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
miladtj90
۱۳
نمی‌دانم وقتی چیزی را می‌فهمی شروع ماجراست یا همه‌چیز تمام شده
مهدیه
۴
نمی‌دانم وقتی چیزی را می‌فهمی شروع ماجراست یا همه‌چیز تمام شده.
soroush
۴
این روزها به خودم که می‌آیم ایستاده‌ام کنار پنجره. نمی‌دانم هم کی آمده‌ام. مثل عینکم که همیشه می‌دانم روی میزم است و هیچ‌وقت یادم نمی‌آید کی گذاشته‌امش آن‌جا.
soroush
۱
این روزها به خودم که می‌آیم ایستاده‌ام کنار پنجره. نمی‌دانم هم کی آمده‌ام
Kosar
۱
«وابستگی به محبت از اعتماد می‌آد. اصلاً هم چیز بدی نیست. آدم‌ها مثل گربه‌ن. برای نگه داشتن‌شون باید بهشون محبت کنی.»
miladtj90
۱
مرزها رو مغز آدم می‌سازه... همه‌چی به‌هم وصله.
Elnaz
۱
دوست دارم بگویم که حتا نگاه هم زبان دارد.
Elnaz
۱
نمی‌دانم وقتی چیزی را می‌فهمی شروع ماجراست یا همه‌چیز تمام شده.
khorasani
۰
نباید بخوای تغییرش بدی.
khorasani
۰
«همیشه کنارش باش. نه فقط وقت‌هایی که خودت می‌خوای. می‌فهمی چی می‌گم؟»
khorasani
۰
زن گفت: «توی این هوا؟ مگر کسی هم بیرون می‌آید؟» مرد روی مبل لم داد و دستهٔ کاغذ روی میز را برداشت. «پس چه فکر کردی! این هوا قشنگی‌اش به بیرون رفتن است. باید بیایی تا ببینی راه رفتن روی برف‌های تازه چه مزه‌ای دارد. یک بار که بیایی دیگر خوشت می‌آید.»
khorasani
۰
مثل باران نیست. توی خانه هم باشی صدای باران را می‌شنوی. حتا نصفه‌شب بیدارت می‌کند. نه مثل برف که بی‌صدا همه‌جا می‌نشیند و صبح که می‌بینی، زبانت بند می‌آید.
khorasani
۰
«صدای باران، هیچ‌کس هم که توی خیابان نباشد خودش دلگرمی است. اما حالا انگار همه‌چیز مرده، چرا برف صدا ندارد؟»
Fatemeh
۰
حتا نگاه هم زبان دارد. یاد چشم‌های جسی می‌افتم. تاوقتی‌که فقط یکی از پرسنل کالج بود، تنها دو چشم بزرگ رنگی بود برایم. چشم‌های قشنگی دارد، اما چشم‌هایش بیشتر از آن‌که با آدم حرف بزنند نگاهت می‌کنند؛ نگاه خالی.
Fatemeh
۰
من هم اولش فکر می‌کردم مهم نیست اما همه‌چیز فارسی‌اش فرق می‌کند. خندیدن، خوابیدن، غر زدن.
🌿sepidar🌿
۰
«وابستگی به محبت از اعتماد می‌آد. اصلاً هم چیز بدی نیست. آدم‌ها مثل گربه‌ن. برای نگه داشتن‌شون باید بهشون محبت کنی.»
🌿sepidar🌿
۰
نمی‌دانم وقتی چیزی را می‌فهمی شروع ماجراست یا همه‌چیز تمام شده. یک چیزیم می‌شود.
🌿sepidar🌿
۰
نمی‌دانم وقتی چیزی را می‌فهمی شروع ماجراست یا همه‌چیز تمام شده.
khorasani
۰
«مرزها رو مغز آدم می‌سازه... همه‌چی به‌هم وصله.»
miladtj90
۰
ادامهٔ شعرم را با بغض می‌خوانم. اول به‌زبان خودش چیزهایی می‌گوید و بعد با دو دست صورتم را می‌گیرد و به انگلیسی می‌پرسد «داری گریه می‌کنی؟». نمی‌دانم چه جوابی بدهم. می‌مانم. یک لحظه فکر می‌کنم کاش می‌توانستم فارسی گریه کنم.‌
Elnaz
۰
دهانش را باز می‌کند و می‌گوید: «دو...» «س» را «ز» می‌گوید و روی «میمِ» دارم تشدید می‌گذارد. می‌خندم و بغلش می‌کنم. می‌گویم: «با همان مربع‌ها دوستم داشته باش!» می‌خندد. سرش را به شانه‌ام تکیه می‌دهد. گردنش کج می‌شود. حتماً فکر می‌کند جواب دوستت دارم را گفته‌ام. حواسم نیست. ادامهٔ شعرم را با بغض می‌خوانم. اول به‌زبان خودش چیزهایی می‌گوید و بعد با دو دست صورتم را می‌گیرد و به انگلیسی می‌پرسد «داری گریه می‌کنی؟». نمی‌دانم چه جوابی بدهم. می‌مانم. یک لحظه فکر می‌کنم کاش می‌توانستم فارسی گریه کنم.‌
Elnaz
۰
«هیچ‌وقت نگو همهٔ زن‌ها شبیه به هم‌اند.» قلبم می‌ریزد که نکند فکرم را می‌خواند. چیزهایی راجع به حس ششم مادرها شنیده بودم اما نمی‌دانستم راست است. دستم را روی رومیزی می‌کشم. دلم برایش می‌سوزد. فکر می‌کنم توی همان چند سال چند بار بابا خواسته به او هم ثابت کند که همهٔ زن‌ها شبیه به هم‌اند؟
Elnaz
۰
«هر آدمی سلیقه و شخصیت جدایی از بقیه داره. باید طرفت رو بشناسی و همون‌طوری قبولش کنی. شاید زمین تا آسمون با دخترهایی که تا الان دیدی فرق داشته باشه. نباید بخوای تغییرش بدی.»
Elnaz
۰
«همیشه کنارش باش. نه فقط وقت‌هایی که خودت می‌خوای. می‌فهمی چی می‌گم؟»
Elnaz
۰
«ترسناک است. این‌همه سفیدی ترسناک است. نگاه کن! حتا روی میله‌های باریک هم نشسته. مثل باران نیست. توی خانه هم باشی صدای باران را می‌شنوی. حتا نصفه‌شب بیدارت می‌کند. نه مثل برف که بی‌صدا همه‌جا می‌نشیند و صبح که می‌بینی، زبانت بند می‌آید.»
Elnaz
۰
تمام مدت برای عذاب دادن من از راه‌هایی می‌رفته که خودش عذاب می‌کشید.
Elnaz
۰
با انگشت به شیشهٔ ماشین می‌زند و می‌گوید: «مرزها رو مغز آدم می‌سازه... همه‌چی به‌هم وصله.»
Elnaz
۰
از بلندپروازی، استقلال، کشف و چیزهای دیگر می‌گفت، آخرش هم می‌گفت تو همه‌شان را داری اما کم‌رنگ... بعد دو انگشتش را به‌هم نزدیک می‌کرد و می‌گفت انگار که یک لایه خاک گرفته باشند و من بی‌فکر نمی‌فهمیدم می‌خواهد چیزی حالی‌ام کند.