دهانش را باز میکند و میگوید: «دو...» «س» را «ز» میگوید و روی «میمِ» دارم تشدید میگذارد. میخندم و بغلش میکنم. میگویم:
«با همان مربعها دوستم داشته باش!»
میخندد. سرش را به شانهام تکیه میدهد. گردنش کج میشود. حتماً فکر میکند جواب دوستت دارم را گفتهام. حواسم نیست. ادامهٔ شعرم را با بغض میخوانم. اول بهزبان خودش چیزهایی میگوید و بعد با دو دست صورتم را میگیرد و به انگلیسی میپرسد «داری گریه میکنی؟». نمیدانم چه جوابی بدهم. میمانم. یک لحظه فکر میکنم کاش میتوانستم فارسی گریه کنم.