تکهها توی شکمم وول میخورند و شُرّه میکنند توی پاهام. مثل بچهقورباغه توی رگهام شنا میکنند. پایین میروند و باز خودشان را بالا میکشند و توی لگنم رها میکنند. انگار هزارتاشان از توی راهآب بریزند توی یک مرداب کوچولو. حالا دارند توی شکمم شنا میکنند. مک میزنم. اینجوری بهتر است. تا کرهٔ مریخ نمیروم، فقط میروم توی هوا. بعد که بیدار شدم، اگر هنوز دخلم نیامده بود، دوتای دیگر میاندازم بالا و... صدای نالهای از یک جای دور میآید. صدای خسته و دورگهای انگار کوچهباغی میخواند. نه، نمیخواند. کوچهباغی را ناله میکند. مک میزنم و تلخی را فرو میدهم.