جملات زیبای کتاب بیست و هشت روز تمام | طاقچه
تصویر جلد کتاب بیست و هشت روز تمامsubscriptionAvailable

کتاب بیست و هشت روز تمام

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۱۴۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
داوید زافیر، حسین تهرانی
انتشارات: 
کتاب کوله پشتی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Yasaman
۲۴
دیوانه‌کننده است که آدم چه زود می‌تواند دوباره امیدوار شود.
n re
۱۸
در مرگ، همهٔ ما انسان‌ها مشابه بودیم - حتی اگر ادیان چیز دیگری ادعا کنند
Yasaman
۱۶
در زندگی، مهم‌ترین چیز رسیدن به نتیجه نیست، بلکه این است که آدم تصمیم به انجام کاری بگیرد.
i_ihash
۱۴
«دومین سلاح بُرنده یک ظالم، دروغ‌هایش است.» هانا پرسید: «و بُرنده‌ترین؟» «ترس.»
میرالماسی
۱۳
«هرکسی آزاد است تصمیم بگیرد می‌خواهد چطور انسانی باشد.»
Raynamaria
۱۱
کسی برنده است که کمتر بترسد. حالا متوجه این موضوع شدم. آلمانی‌ها به همین دلیل بر یهودیان چیره شده بودند. تا این لحظه. ولی ما دیگر ترس نداشتیم. چون مرده بودیم.
Yasaman
۱۱
درحالی‌که خانم‌ها به امورات خانه رسیدگی می‌کردند، آقایان تمام روز مشغول عبادت بودند. تصور من از یک خانوادهٔ خوشبخت چیزی جز این بود.
Fatemeh Karimian
۱۰
کسی برنده است که کمتر بترسد.
i_ihash
۱۰
کودکان فقط جلوی بیمارستان نشسته بودند و سرباز اس‌اس بدون هیچ دلیلی آن‌ها را کشته بود.
Raynamaria
۹
آدم می‌خواهد چطور انسانی باشد؟
Yasaman
۶
شاید روبین‌شتاین واقعاً دیوانه نبود. شاید عاقل بود، چون از آلمانی‌ها نمی‌ترسید. احتمالاً همهٔ ما را به‌خاطر ترسمان از آلمانی‌ها به سخره می‌گرفت، همان‌طور که ما به دیوانه‌بازی‌هایش می‌خندیدیم.
n re
۵
اغلب وقتی ترس وجودم را فرا می‌گیرد، سطح چیزی را لمس می‌کنم تا آرام شوم: سطح فلزات، سنگ، پارچه - فرقی نمی‌کند، مهم این است که متوجه شوم غیر از ترسم، چیز دیگری هم در دنیا وجود دارد.
masomeh
۵
به خدا باور نداشت، به خودش باور نداشت، ولی به ترحم شیاطین باور داشت! جروبحث کردن با او چه فایده‌ای داشت؟
i_ihash
۵
قهرمان بودن یک چیز نسبی بود. بستگی به این داشت که آدم کدام طرف قرار می‌گرفت.
کاربر ۳۷۸۲۶۳۸
۵
«هرکسی آزاد است تصمیم بگیرد می‌خواهد چطور انسانی باشد.» بعد نگاه عمیقی در چشمانم کرد: «پرسش این است میرا کوچولو، که تو مایلی چطور انسانی باشی؟» آهسته و با حالتی تدافعی گفتم: «کسی که زنده بماند.» دلقک گفت: «به نظر من مفهوم زندگی باید ورای این حرف‌ها باشد.»
masoooumeh
۴
«وقتی خدا به داد مردم نرسد، به جادو اعتقاد پیدا می‌کنند.»
zeinab_mdi70
۳
آیا مگر با کسی ازدواج کردن، به‌قصد نجات جانش، عالی‌ترین شکل عشق نیست؟
ت ت
۳
برای اینکه خودم را آرام کنم، به خزه‌های روی سنگ‌ها دست کشیدم. نرم و مرطوب بودند. دوباره احساس کردم که در دنیا جز ترس من، چیز دیگری هم وجود دارد.
دختر کتابخوان
۲
در کرهٔ خاکی هیچ انسان دیگری وجود نداشت که او را به اندازهٔ این موجود کوچک و ظریف دوست داشته باشم.
دختر کتابخوان
۲
داشتن موهای بلوند، صورت کک‌مکی و چشمان آبی حتی می‌توانست خودش را آلمانی جا بزند.
Raynamaria
۲
یک آلمانی مسیرش را به‌خاطر یک یهودی تغییر نمی‌دهد. در این لحظه برایم مشخص شد که از نظر او، من فقط کسی بودم که راهش را سد کرده بود. ما یهودی‌ها جلوی دست‌وپای آلمانی‌ها را گرفته بودیم. پشت قضیه چه نهفته بود؟ نمی‌دانستم. تسلط بر دنیا؟ ایجاد یک جامعهٔ آریایی؟ نیک‌بختی؟ یا داشتن یک زندگی بدون باکتری؟ ما باسیل‌هایی بودیم که باید نابود می‌شدند. بیش از این ارزش نداشتیم. نه کسی ملاحظه‌مان را می‌کرد، نه به ما احساسات نشان می‌داد. مخصوصاً احساسات که اصلاً. ما فقط دردسر بودیم. دردسر و مزاحم.
Raynamaria
۲
اگر زمانی از خودم می‌پرسیدم که معدود آلمانی‌هایی که به نظر ما یهودیان چیزی شبیه انسان بودند، چگونه می‌توانستند این‌همه قتل و جنایت را تحمل کنند، جواب سؤال در همین صحنه نهفته بود: در عالم مستی.
z.gh
۲
اغلب وقتی ترس وجودم را فرا می‌گیرد، سطح چیزی را لمس می‌کنم تا آرام شوم: سطح فلزات، سنگ، پارچه - فرقی نمی‌کند، مهم این است که متوجه شوم غیر از ترسم، چیز دیگری هم در دنیا وجود دارد.
n re
۲
«نفس من خدا را گرامی می‌دارد و روحم از وجود خدا شادمان است...
n re
۲
مثل همیشه مجبور بودم به دوروبر توجه نکنم تا بتوانم زندگی را تحمل کنم.
n re
۲
تصمیم گرفتم شایعات را شایعات باقی بگذارم و روی زندگی تمرکز کنم، نه روی مرگ:
n re
۲
به این غبطه می‌خوردم که او می‌توانست به وجود خدا اعتقاد داشته باشد. چه خوب که آدم می‌توانست با اعتقاد به وجود خدا آرامش بگیرد.
فافا
۲
در مرگ، همهٔ ما انسان‌ها مشابه بودیم - حتی اگر ادیان چیز دیگری ادعا کنند -
Fatemeh Karimian
۲
قهرمان بودن یک چیز نسبی بود. بستگی به این داشت که آدم کدام طرف قرار می‌گرفت.
Fatemeh Karimian
۲
کمتر از نیم‌ساعت بعد یکی از دریچه‌ها را بلند کرد و ما یکی پس از دیگری وارد مجرای فاضلاب شدیم. آبراهام چراغ‌قوه‌به‌دست، من و یوزف هرکدام با یک شمع. بلافاصله تا زانو وارد آب شدیم. بوی گند به شدت آزاردهنده بود.