جملات زیبا از متن کتاب در روزهای آخر اسفند | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب در روزهای آخر اسفندsubscriptionAvailable

کتاب در روزهای آخر اسفند

داستان‌هایی برای نوروز

۴.۳(از ۳ رأی)
نوع کتاب

قیمت:

۱۰۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

بر چهرهٔ گُل نسیمِ نوروز خوش است بر طرفِ چمن روی دل‌افروز خوش است از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست خوش باش و مگو زِ دی، که امروز خوش است
مادربزرگ💝
۱۱
"خدا کند کسی باشد که به آدم بگوید: کجا می روی؟"
Behzad Ezzati
۶
وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها بی‌خویشتنَم کردی، بوی گل و ریحان‌ها گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل با یاد تو افتادم، از یاد برفت آنها
مادربزرگ💝
۵
این مصرعِ اخوان آمد به ذهنم:"عید آمد و ما خانهٔ خود را نتکاندیم..." هرکاری کردم نتوانستم بقیه‌اش را به یاد بیاورم. تصورش را بکن بقیه را خودم گفتم! گوش کن: عید آمد و ما خانهٔ خود را نتکاندیم اهریمنِ غم از در این خانه نراندیم یاران همه ساغر به کف و نغمه به لب‌ها ما بوسه‌ای از دور به ساغر ننشاندیم بخت خود و این شهر بسنجیده و آخر رخت خود از این ورطه به جایی نکشاندیم بر سفرهٔ سیب و سمنو، سکه و سنجد جز سین سکوت شب و سرما ننشاندیم مرغان همه در چهچهه و نغمه و پرواز مرغ دل ما ماند و به جایی نپراندیم
Mitir
۳
مهیار قوچانی حکم کرده بود: "همه‌جا باید تمیز شود." همه‌جا. که همین هم شد. همه‌جای خانه تمیز و پاکیزه شد. طبیعتا جیب پدر خانواده هم جُزئی از خانه بود...
صبا
۳
هفت‌سین زیر زبان سرباز: سارا سارا سارا سارا سارا سارا سارا
Mitir
۲
همه‌چیز از یک روز زیبای بهاری آغاز شد. مرد از خانه بیرون زد. ماشین زیرش گرفت. همه‌چیز تمام شد.
Mitir
۲
ـ من هیچ‌وقت سر از کارِ تو در نیاوردم. ـ چطور؟ ـ مثلا این کتاب‌ها چه تناسبی با هم داره که کنارِ هم چیدی؟ ـ معلوم نیست؟ ـ نه! مثلا "سیبی و دو آینهٔ قاسم هاشمی‌نژاد چه تناسبی داره با "سبزپری"ِ پرویز دوایی؟ یا "سعدی"ِ ضیاء موحد چه ربطی داره به "سنگر و قمقمه‌های خالی"ِ بهرام صادقی و "سرگردان در فلسفهٔ ادبیات"ِ کورش صفوی؟ نه جون من "سوگ سیاوش"ِ شاهرخ مسکوب کجا "سیری در سپهر جان"ِ مصطفی ملکیان کجا؟ حالا اینا یه‌طرف، "قرآن"ِ ترجمهٔ محمدمهدی فولادوند و "دیوان حافظ" تصحیح کاظم برگ‌نیسی رو هم گذاشتی بین این کتاب‌ها؟ ـ خب یه کاری کنیم: این کتاب رو هم بهشون اضافه کن ببین ربطش مشخص می‌شه یا نه؟ ـ کدوم کتاب؟ ـ "ماهی سیاه کوچولو"ی صمد بهرنگی.
Mitir
۱
روزهای آخر اسفند است. نَم بارانی می‌بارد. از پیاده‌روی خیابان ولیعصر سرازیر می‌شوم به‌سمت جنوب. از زیر چنارهای صدسالهٔ حاشیهٔ خیابان ولیعصر و از کنار حجم عظیم ماشین‌هایی که نودونُه درصدشان تک‌سرنشین هستند می‌گذرم و نمی‌دانم اثر لطافت باران است یا عِطر توصیف‌ناشدنی هوا -که ترکیبی‌ست از بوی خاک باران‌خورده و درختان تازه‌جوانه‌زدهٔ خیس و شوق نهان‌شده در روزهای آخر اسفند- یا چه چیز نافهمیدنی دیگر، که دوست دارم جست‌وخیز کنم، و می‌کنم. انگار هنوز ده‌دوازده‌ساله‌ام.
Mitir
۰
فکر نمی‌کنم مسیوعبدالله را بشناسی. پیرمرد فرش‌فروش سر کوچه‌ی‌مان که هشت‌سال در پاریس پیش دخترش زندگی کرده بود و آخرسر طاقت نیاورده بود و برای مُردن آمده بود ایران؛ اما کمی زود آمده بود، چون شش‌سالی طول کشید که بالاخره صبح زود از جلوی مغازه‌اش رد شویم و عکسِ با کراواتش را در آگهی ترحیمش ببینیم.
Behzad Ezzati
۰
این در لعنتی مغازه را کیپ کردم که سرمای موذی تو نیاید. این مصرعِ اخوان آمد به ذهنم:"عید آمد و ما خانهٔ خود را نتکاندیم..." هرکاری کردم نتوانستم بقیه‌اش را به یاد بیاورم. تصورش را بکن بقیه را خودم گفتم! گوش کن: عید آمد و ما خانهٔ خود را نتکاندیم اهریمنِ غم از در این خانه نراندیم یاران همه ساغر به کف و نغمه به لب‌ها ما بوسه‌ای از دور به ساغر ننشاندیم بخت خود و این شهر بسنجیده و آخر رخت خود از این ورطه به جایی نکشاندیم بر سفرهٔ سیب و سمنو، سکه و سنجد جز سین سکوت شب و سرما ننشاندیم مرغان همه در چهچهه و نغمه و پرواز مرغ دل ما ماند و به جایی نپراندیم می‌بینی عزیز، غُربت آدم را شاعر هم می‌کند. کمی دیر شد؛ اما: عیدت مبارک. حبیب
Behzad Ezzati
۰