این مصرعِ اخوان آمد به ذهنم:"عید آمد و ما خانهٔ خود را نتکاندیم..." هرکاری کردم نتوانستم بقیهاش را به یاد بیاورم. تصورش را بکن بقیه را خودم گفتم! گوش کن:
عید آمد و ما خانهٔ خود را نتکاندیم
اهریمنِ غم از در این خانه نراندیم
یاران همه ساغر به کف و نغمه به لبها
ما بوسهای از دور به ساغر ننشاندیم
بخت خود و این شهر بسنجیده و آخر
رخت خود از این ورطه به جایی نکشاندیم
بر سفرهٔ سیب و سمنو، سکه و سنجد
جز سین سکوت شب و سرما ننشاندیم
مرغان همه در چهچهه و نغمه و پرواز
مرغ دل ما ماند و به جایی نپراندیم