هرچیز برای دیر برگشتن به خانه سرزنشم میکرد اما هیچوقت مجبور نشدم برای انجام کارهایی که دوست داشتم توضیحی بدهم. البته مثل هر رابطهٔ پدر و پسرانهای اختلافاتی داشتیم و حرفمان میشد اما نه آنقدر که بشود گفت بینمان شکرآب است.
هیچ خاطرهای از خودم بدون توپ فوتبال به یاد ندارم. حتی زمانی که چهاردستوپا هم راه میرفتم همیشه یک توپ داشتم و با آن بازی میکردم. آنقدر که خودم هم شبیه توپ شده بودم. پدرم همیشه خاطرهای تعریف میکند که وقتی یک بار برایم عروسکهای جنگی خریدند، من در یک جبهه یازده سرخپوست و در جبههٔ دیگر یازده سرباز سفیدپوست میچیدم و با آنها بازی میکردم.