برای به دست آوردن تصویری از این مطلب، یکی از همکاران ما این داستان را به اشتراک گذاشته است:
«من رئیس شورای محلی برای دبیرستان محله بودم، و بهعنوان شورا هدف جدی بهبود نمرههای امتحان را تعیین کردیم. کار من این بود که معلمان را با هدف جدید همسو کنم، بنابراین قرار ملاقاتی با معلمان کلیدی گذاشتم تا کاری را که باید بکنیم توضیح دهم و کارها آغاز شوند. در ابتدا سردرگم شده بودم -به نظر نمیرسید در حال گوش دادن به من باشند. بهتدریج فهمیدم چرا: روی میز یکی از معلمان دستهای کاغذ بود که به نظر میرسید هزار برگه باشند. ا