جملات زیبای کتاب اعترافات | طاقچه
تصویر جلد کتاب اعترافاتsubscriptionAvailable

کتاب اعترافات

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۱۱۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
میناتو کانائه، بهاره صادقی
انتشارات: 
کتاب کوله پشتی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Shaghayegh
۱۱
ارزش ما توسط محیطی که در آن بزرگ شده‌ایم مشخص می‌شود و ما یاد می‌گیریم که براساس معیارهای قرار داده شده توسط اولین فردی که با او مواجه می‌شویم، درمورد دیگران قضاوت کنیم-که در بیشتر مواقع این فرد مادرمان است.
afsaneh_&_fatemeh
۶
پرسیده بود که آیا خوشحال است؟ زمانی که مانامی گفت خوشحال است، آن مرد هم لبخندی زده و گفته بود: «منم به‌همین‌خاطر خوشحالم.»
دختر کتابخوان
۵
می‌گویند انسان فقط تا زمانی می‌تواند گریه کند که اشک‌هایش خشک شوند؛ اما انگار برای ما این‌طوری نبود. بیهوده امیدوار بودیم که اشک‌هایمان بالاخره پایانی داشته باشد و با ناراحتی بسیار از این پشیمان بودیم که هیچ‌وقت هر سه نفرمان نتوانستیم اوقاتی را باهم سپری کنیم.
فریبا
۴
فکر می‌کردم اگر در تاریکی جستجو کنم، شاید حقیقت را بیابم و این حقیقت به من کمک کند روزنه‌ای به روشنایی و آغاز راهی برای رهایی پیدا کنم؛ اما حالا که خواندن خاطرات مادرم را به اتمام رساندم، چیزی شبیه به این ندیده‌ام-من حتی نمی‌توانم راهی را که پیش رویم قرار گرفته است، ببینم.
sepid sh
۴
من فکر می‌کنم که ما مردم معمولی، ممکن است یک حقیقت اساسی را فراموش کرده باشیم-اینکه واقعاً حق نداریم درمورد کسی دیگر قضاوت کنیم.
faezehswifti
۴
اگر همیشه نگران این باشی که دیگران درموردت چی می‌گن، هیچ‌وقت نمی‌تونی قوی‌تر بشی. پس به کارت ادامه بده.
retrouvaille
۴
کم‌کم فهمیدم هیچ‌کسی کامل نیست-من هم که از همه بدتر بودم.
فریبا
۳
افراد ضعیف، افرادی ضعیف‌تری را برای قربانی کردن پیدا می‌کنند و کسانی‌که قربانی می‌شوند اغلب احساس می‌کنند تنها دو انتخاب دارند؛ با درد کنار بیایند یا با مرگ به رنج خود پایان دهند؛ اما آنها اشتباه می‌کنند. دنیایی که در آن زندگی می‌کنی، بسیار بزرگ‌تر از این است. من می‌گویم اگر جایی‌که در آن زندگی می‌کنی بسیار دردناک باشد، باید آزاد باشی تا جای دیگری را جستجو کنی. مکانی کم‌تر دردناک برای پناه‌گرفتن. جستجوی مکانی امن‌تر، شرم‌آور نیست. می‌خواهم باور داشته باشی که در این دنیای پهناور مکانی برای تو وجود دارد، پناهگاهی امن.
دختر کتابخوان
۳
پشیمان شدم. بازهم به‌سراغم آمدند-پشیمانی‌های بیشتر.
انا
۳
محکوم‌کردن کسانی‌که کار اشتباهی را انجام می‌دهند، بسیار راحت‌تر از این است که خودت کار درستی را انجام بدهی؛
علیرضا
۳
فکر می‌کنم که ما مردم معمولی، ممکن است یک حقیقت اساسی را فراموش کرده باشیم-اینکه واقعاً حق نداریم درمورد کسی دیگر قضاوت کنیم.
از ساعت 4 صبح
۳
«هروقت درمورد چیزی نگران یا غمگین شدی، می‌خوام بدونی که می‌تونی با من صحبت کنی؛ اما اگه نتونستی یا نخواستی حرف بزنی، سعی کن توی این دفتر بنویسی. فقط تصور کن با کسی که بیشتر از همه توی این دنیا بهش اعتماد داری، صحبت می‌کنی. این شگفت‌انگیزه که ذهن آدم چه چیزهایی رو به‌یاد میاره و چقدر می‌تونی اطلاعات و وقایع زندگی رو توی ذهنت حفظ کنی، اما وقتی چیزی رو می‌نویسی، می‌تونی فراموشش کنی و دیگه اون رو نگه نداری. چیزهای خوب رو به‌یاد بیار؛ چیزهای بد رو اینجا بنویس و فراموششون کن.»
دختر کتابخوان
۲
این حقیقت که جامعه در سن بیست‌سالگی اجازهٔ مصرف الکل را می‌دهد، بدان معنی نیست که به افراد جامعه توصیه کنند الکل بنوشند-یا مست کنند. بااین‌حال بدون شک محدودیت سن قانونی برای نوشیدن الکل نقشی مهم را در رواج پاره‌ای از تصورات بازی می‌کند، مثلاً اینکه اگر به سن قانونی رسیده‌اید و یک‌بار الکل ننوشیده‌اید، چیزی را از دست داده‌اید-حتی اگر میلی به نوشیدن الکل نداشته باشید.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۲
درست است که احمق‌اند اما اگر احمق‌ها باهم در یک گروه باشند، می‌توانند خطرناک باشند.
AS4438
۲
من فکر می‌کنم که ما مردم معمولی، ممکن است یک حقیقت اساسی را فراموش کرده باشیم-اینکه واقعاً حق نداریم درمورد کسی دیگر قضاوت کنیم.
Helen of Hearts
۲
بسیاری از مردم زندگی‌شان را تلف می‌کنند و از این گلایه دارند که هرگز نتوانسته‌اند بفهمند ندای درونشان به آنها چه می‌گوید ولی واقعیت این است که بیشتر ما احتمالاً در وجود خود چنین چیزی نداریم. پس آن‌موقع چه اشکالی دارد درمورد مسئله‌ای که مقابلتان قرار گرفته، تصمیم بگیرید و آن را از صمیم قلبتان انجام دهید؟ این کاری است که من انجام دادم و اصلاً هم پشیمان نیستم
فریبا
۱
انجام‌دادن یک کار خوب یا مهم، آسان نیست. محکوم‌کردن کسانی‌که کار اشتباهی را انجام می‌دهند، بسیار راحت‌تر از این است که خودت کار درستی را انجام بدهی؛ اما حتی پس از آن، شهامت زیادی می‌خواهد اولین کسی باشی که خودت را نشان بدهی و آن شخص را سرزنش کنی. اگر دیگر کسی به تو ملحق نشد چه؟ اگر کسی نایستد و گناهکار را محکوم کند چه
fasin
۱
آن شب که حمام کردم، شامپو تمام شده بود. زندگی هم تقریباً شبیه همین است؛ اما وقتی کمی آب را در بطری خالی ریختم و آن را تکان دادم، بطری با حباب‌های کوچک پر شد. در همین زمان بود که چیزی را فهمیدم؛ این من بودم. آب، آخرین ذرات باقی‌ماندهٔ خوشبختی را در خود شست و به حباب‌هایی که از خلأ پر شده‌اند، تبدیل کرد. شاید این، چیزی بیش از یک توهم نباشد؛ اما بازهم از پوچی بهتر است.
yalda
۱
به‌نظر می‌رسد که در این لجن‌زار بسیار می‌گریم؛ اما نه به‌این‌خاطر که غمگینم. وقتی صبح از خواب بیدار می‌شوم و می‌فهمم که زنده‌ام، اولین کاری که می‌کنم این است که برای خوشی‌وشادی می‌گریه‌ام.
Shaghayegh
۱
حالا درک می‌کنم که باید یک جلسهٔ محاکمه‌ای وجود داشته باشد. مهم نیست که آن جرم چقدر وحشتناک باشد. نه به‌خاطر مجرم بلکه به‌خاطر مردم عادی. تا آنها متوجه شوند چه اتفاقی افتاده و از این امر که خودشان به‌جای پلیس و قانون وارد عمل شده و مجرم را مجازات کنند، جلوگیری بشود.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۱
به شما اطمینان می‌دهم من همیشه نهایت سعی و تلاشم را کرده‌ام تا بهترین کار را انجام دهم.
AS4438
۱
خوشبختی مانند حباب صابون شکننده است و خیلی زود از بین می‌رود.
NeginJr
۱
کم‌کم فهمیدم هیچ‌کسی کامل نیست-من هم که از همه بدتر بودم.
Helen of Hearts
۱
آیا می‌توانید در هوا حسش کنید؟ آیا در اتمسفر احساسش می‌کنید؟ کهنه است یا تازه؟ بی‌حرکت است یا سیال؟ من باور دارم هاله‌های تمام انسان‌ها در هرجایی که باشند، گرد هم می‌آیند و روحیات آنها را به‌وجود می‌آورند. حدس می‌زدم نسبت به این چیز، فوق‌العاده حساسم-احتمالاً به‌این‌خاطر است که هیچ‌وقت با هالهٔ خودم راحت نبوده‌ام. بعضی اوقات احساس می‌کنم دیگر نمی‌خواهم نفس بکشم و تنها می‌توانم به این فکر کنم که هوا را در اطرافم حس می‌کنم.
Helen of Hearts
۱
می‌دانم که دوست ندارید بچه‌ها از کاری که حتی در راه آن تلاش هم نکرده‌اند، صرف‌نظر کنند-می‌دانم که این اشتباه است-اما فکر می‌کنم باید خیلی شجاع باشی تا کاری را که واقعاً نمی‌توانی انجامش دهی، اعتراف کنی که نمی‌توانی از عهدهٔ آن بربیایی.
Helen of Hearts
۱
«مردم غیرعادی اجازه دارند که از اصول اخلاقی رایج تخطی کرده و چیزی جدید را به این دنیا عرضه دارند.»
Parinaz
۱
هرگز به مذهب علاقه‌ای نداشتم؛ اما هنگامی‌که دور دنیا سفر کردم و از این کشور به آن کشور می‌رفتم، کتاب انجیل هم با خودم می‌بردم. آیه‌ای در فصل هجده انجیل متی درمورد مردی است که صد گوسفند دارد. حالا اگر یک گوسفند گم شود، مرد نودونه‌تای دیگر را در کوهستان رها می‌کند و به‌دنبال آن یک گوسفند می‌رود؛ اگر پیدایش کند از یافتن آن گوسفند بیشتر از داشتن بقیهٔ گوسفندان که گمراه نشده‌اند شاد می‌شود. حالا برای من، این به‌مانند مثال یک معلم واقعی است...
از ساعت 4 صبح
۱
بسیاری از مردم زندگی‌شان را تلف می‌کنند و از این گلایه دارند که هرگز نتوانسته‌اند بفهمند ندای درونشان به آنها چه می‌گوید ولی واقعیت این است که بیشتر ما احتمالاً در وجود خود چنین چیزی نداریم. پس آن‌موقع چه اشکالی دارد درمورد مسئله‌ای که مقابلتان قرار گرفته، تصمیم بگیرید و آن را از صمیم قلبتان انجام دهید؟
از ساعت 4 صبح
۱
همیشه یک مسئله وجود دارد و آن این است که بزرگسالان همیشه تو را پند و اندرز می‌دهند؛ اما دنیا را فقط با شرایط خودشان درک می‌کنند-آنها نمی‌توانند به‌یاد بیاورند که کودک‌بودن، چگونه است.
از ساعت 4 صبح
۱
من انشایم را با جمله‌ای از کتاب جنایات‌ومکافات داستایوسکی آغاز کردم؛ «مردم غیرعادی اجازه دارند که از اصول اخلاقی رایج تخطی کرده و چیزی جدید را به این دنیا عرضه دارند.»