دردهایمان دست انداخته بودند گردن هم و یکدیگر را بو میکشیدند! درد تنهایی، بیپناهی، شکنجه و پنهانکاری، درد داشت قوی ماندن در اوج ذلت... در اوج خفت... در اوج شکسته شدن و... باز سرِ پا شدن و زندگی... زندگی را باید جسورانه بازی میکردیم، وگرنه بازنده بودیم، بازنده میماندیم و بازنده میمُردیم!