جملات زیبای کتاب یواشکی | طاقچه
تصویر جلد کتاب یواشکی

کتاب یواشکی

نوع کتاب
۳.۳ امتیاز(از ۱۵۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
عاطفه منجزی
انتشارات: 
انتشارات سخن
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
یك رهگذر
۳۲
تا بفهمی چرا متنفرم از خداحافظی!
math
۱۲
از گناهه که بدم می‌آد، نه گناهکار!
Nesa
۹
قلبم... قلبم یاد نگرفته بهم دروغ بگه! روراست بهم گفت دوستت داره...
pardisnik
۹
دردهایمان دست انداخته بودند گردن هم و یکدیگر را بو می‌کشیدند! درد تنهایی، بی‌پناهی، شکنجه و پنهان‌کاری، درد داشت قوی ماندن در اوج ذلت... در اوج خفت... در اوج شکسته شدن و... باز سرِ پا شدن و زندگی... زندگی را باید جسورانه بازی می‌کردیم، وگرنه بازنده بودیم، بازنده می‌ماندیم و بازنده می‌مُردیم!
یك رهگذر
۸
ــ نرو... تنهام نذار!
یك رهگذر
۷
بعد از آن همه حسرت و اندوهی که در دلم تلنبار شده بود، گمانم خدا دلش به حالم سوخته بود
Butterfly
۶
کی گفته گربه‌ها بی‌صفتن؟! دور و بر من که آدمای بی‌صفت بیشترن!
najmeh
۵
روزگارت بر مراد روزهایت شاد شاد قلبت از هر غصه دور بزم عشقت پر سرور بخت و تقدیرت قشنگ عمر شیرینت بلند سرنوشتت تابناک جسم و روحت، پاکِ پاک
Butterfly
۵
ــ توی این دنیا یه وقتایی می‌بینی حتی نفسم می‌کشی و مردی، فقط کسی نمی‌فهمه... گرفتی؟
Butterfly
۵
ــ از گناهه که بدم می‌آد، نه گناهکار!
najmeh
۳
اگر به حق و حقوق مردم ناخنک می‌زدم، یعنی دزدی!... وقتی که می‌دانستم دلش جایی گیر است و دل زنی گیر او، اگر دست از سرش برنمی‌داشتم، یعنی دله بودن و هرزگی! حتی اگر دله بودم یا هرزه، اگر باز هم دست رد به سینه‌ام می‌زد، یعنی ریزریز شدن غرور! بدتر از آن له شدن دلم!
zahratahmasian
۲
ما دوتا کنار هم، می‌توانستیم به درز دیوار هم بخندیم، چه برسد به دم‌قیچی‌های زندگی و آدم‌های تابه‌تایش!
najmeh_ri
۲
من را خدایی آفریده بود که کسی نیافریده بودش، پس چرا به اوضاع و احوال مخلوقات سرکشی که خود آفریده بود، دیربه‌دیر سرکشی می‌کرد؟!
zahratahmasian
۱
روزگارت بر مراد روزهایت شاد شاد قلبت از هر غصه دور بزم عشقت پر سرور بخت و تقدیرت قشنگ عمر شیرینت بلند سرنوشتت تابناک جسم و روحت، پاکِ پاک
مری و راه های نرفته اش
۱
عاصی بودم از توهمات روحی و ادعاهای پوشالی مردنماهای این روزگار که برخلاف جنسیتشان، ذره‌ای مردانگی در وجودشان نبود. اگر پای لذت و عیش و نوششان می‌افتاد، به خودِ خدا هم رکب می‌زدند، چه برسد به خلق خدا!
najmeh_ri
۱
حالا با دستی خالی و دلی لرزان باز دست به دامن خود همین خدا شده بودم، هنوز هم تنها پناهم بود!
najmeh_ri
۰
هر که نمی‌دانست و بد قضاوتم می‌کرد، خود خدا که می‌دانست چه روزگار نحسی را پشت سر گذاشته‌ام!
کاربر ۵۰۷۳۴۴۲
۰
راغب جلو آمد. ظرف دو سه سالهٔ اخیر، هیچ‌وقت تا این
کاربر ۴۷۲۱۹۳۵
۰
ویزویز لعنتی خلاص می‌شد! هنوز چشمانش بسته