حتماً بعضیهایتان میگویید: «دکتر وایلد به آخر خط رسیده. یک جای کارش میلنگد. انگار عقلش را از دست داده. اگر فکر میکند من خودم را عصبانی میکنم، واقعاً دیوانه است!»
خب... بگذارید ببینم چهطور میتوانم حرفم را ثابت کنم. برایتان داستانی تعریف میکنم.
فکر کنید در حال پایین رفتن از پلهها هستید که یکدفعه کسی بهتان تنه میزند و کتابهایی که در دستتان است، روی زمین پخش میشود. چه حالی پیدا میکنید؟ آواز میخوانید: «همهچی آرومه... من چهقدر خوشحالم...» بله؟ از شوخی بگذریم! احتمالاً عصبانی میشوید. درست است؟
فرض کنید برمیگردید و میبینید کسی که بهتان تنه زده دانشآموزی نابیناست و تصادفاً به شما خورده. حالا چه احساسی دارید؟ هنوز عصبانی هستید؟ احتمالاً نه.
نکتهٔ مهم این است: کتابهایتان روی زمین افتادهاند، اما دیگر باعث عصبانیتتان نمیشود. پس دلیل چیز دیگری است. این چیزِ دیگر همان فکرهایتان است. فکرها و باورها و عقاید عصبانیتان میکنند، نه پدر و مادر و معلمها و خانواده. به مثالِ افتادنِ کتابها بهتر نگاه میکنیم.
بعد از اینکه کتابهایتان به زمین افتاد، چه فکرهایی توی سرتان آمد؟ آنها را بنویسید.