امروز متوجه چیزی شدم که روزهای قبل نمیدیدم. چیزی غریب و تکاندهنده. امروز حس کردم، خیلیها، شاید همه، دنبال چیزی میگشتند، چیزی که آنها هم نمییافتند. احساس غمانگیزی بود! آن همه سرگشتگی در خیابان چیزی نبود که به سادگی از ذهنم عبور کند. بین همهمان نوعی حس مشترک وجود داشت که اول متوجه آن نشده بودم. احساس کردم همهمان فریب خوردهایم. همهمان پرتاب شدهایم. همهمان به سوی جایی غریب پیش میرفتیم، با آن چشمها که به نظرم بیخیال آمده بودند و حالا در انتهاشان حلقههایی میدیدم به رنگ آب که با آن به خیالی موهوم آویزان شده بودند. حلقهای که گواه معصومیتشان بود. همه به شکل غمناکی سراسیمه و سرگردان بودیم.