از کنار ویترین یه مغازه رد شدم که عطر میفروخت. ویترین پر از تیکهشیشههای رنگی بود؛ بطریهای کوچیک شفافی با رنگهای ملایم، مثل خوردههای یه رنگینکمان خورد شده. بعد یهو خواهرم دستشو میذاره رو شونم. میچرخم و تو چشماش نگاه میکنم... اوه! لورا! لورا! سعی کردم فراموشت کنم؛ ولیباوفاتر از اونیم که میخواستم باشم! دنبال یه سیگار تو جیبم میگردم. از خیابون رد میشم، میرم تو یه سینما یا یه بار، یه نوشیدنی میخرم، با اولین غریبهای که میبینم حرف میزنم. هر کاری میکنم تا شمع ذهنم خاموش شه! (لورا بالای شمعها خم میشود) چرا که این روزا دنیا با صاعقه روشن میشه! شمعهاتو فوت کن لورا... و خدانگهدار... (لورا شمعها را فوت میکند).