جملات زیبای کتاب باغ‌وحش شیشه‌ای | طاقچه
تصویر جلد کتاب باغ‌وحش شیشه‌ایsubscriptionAvailable

کتاب باغ‌وحش شیشه‌ای

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۴۶ رأی)
انتشارات: 
داهی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Mitir
۱۱
آینده می‌شه حال، حال می‌شه گذشته، و گذشته می‌شه تأسف همیشگیت؛ اگه براش تدبیری نداشته باشی.
nataliansic
۸
آروم غذا بخور و ازش لذت ببر. غذایی که خوب پخته شده باشه، مزهٔ خوبی داره که آدم باید اونو مدتی توی دهنش نگه داره تا مزشو بفهمه. پس غذاتو خوب بجو و بذار غده‌های بزاقیت کارشونو بکنن.
zahra.Askari
۷
دارم از درون عوض می‌شم. می‌دونم به نظر همش خیال‌پردازیه؛ ولی از داخل، خب، دارم عوض می‌شم. هر وقت دارم کفشامو پام می‌کنم، یه‌کم می‌لرزم و به این فکر می‌کنم که زندگی چقدر کوتاهه و من دارم توش چی‌کار می‌کنم!
v.fahimi
۷
تام: من نرفتم ماه؛ رفتم خیلی دورتر؛ چرا که زمان، طولانی‌ترین مسافت بین مکان‌هاست.
Mitir
۵
این همه سال مجبور بودم تنها بجنگم. ولی تو عصای دستمی. نشکن! خم نشو!
amirreza9
۵
ای بادهای خواب‌آور بوزید مرا با خود به پرسه‌زنی ببرید! شوق وصال یار دارم در جان هزار فرسنگ راه دارم در پیش!
Pooria Mardani
۴
هر مردی به صورت غریزی یا عاشق‌پیشَه‌ست یا شکارچی یا جنگجو و تو انبار فرصت هیچ‌کدوم از اینا نیست.
zahra.Askari
۳
زندگی آسون نیست؛ صبر ایوب می‌خواد.
millieellie
۳
دارم از درون عوض می‌شم. می‌دونم به نظر همش خیال‌پردازیه؛ ولی از داخل، خب، دارم عوض می‌شم. هر وقت دارم کفشامو پام می‌کنم، یه‌کم می‌لرزم و به این فکر می‌کنم که زندگی چقدر کوتاهه و من دارم توش چی‌کار می‌کنم! معنیش هر چی که باشه، می‌دونم کفش پوشیدن نیست. مگه این‌که بخوام به یه سفر طولانی برم!
zahra.Askari
۲
می‌دونی که لورا چه جوریه. ساکته؛ ولی آب هرچی عمیق‌تر، آروم‌تر. دیگه خیلی چیزا رو می‌فهمه و به نظرم در موردشون فکرم می‌کنه (تام بالا را نگاه می‌کند) چند روز پیش اومدم و دیدم داره گریه می‌کنه.
leila tofighy
۲
مردم به جای این‌که یه حرکتی بکنن می‌رن سینما که تصویرای متحرک ببینن! شخصیتای فیلمای هالیوودی همهٔ هیجانو به جای کل مردم آمریکا تجربه می‌کنن و مردم می‌شینن تو یه اتاق تاریک و اونا رو نگاه می‌کنن! آره، تا وقتی جنگ بشه. اون وقت دیگه هیجان برای تودهٔ مردمم در دسترسه! اون موقع مال همه‌ست نه فقط گِیبِل!
leila tofighy
۲
مأیوس بودن با دلسردی فرق می‌کنه. من مأیوسم ولی دلسرد نیستم.
Mitir
۱
ببین! ترجیح می‌دم یکی یه دیلم برداره و مغز منو باهاش خورد کنه تا این‌که صبح برگردم سر کارم! ولی برمی‌گردم! هر سری که می‌آیی و اون «بیدار شو و مثل خورشید بدرخشِ» لعنتی رو می‌گی، به خودم می‌گم «آدمای مرده چقدر خوش‌بختن!» ولی بیدار می‌شم و برمی‌گردم سر کار!
leila tofighy
۱
امروزه همه باید بی‌اهمیتی تجسم‌پذیری در هنر را بدانند: این‌که حقیقت، زندگی، یا واقعیت، ساختاری است که تخیل شاعرانه می‌تواند آن را اساسآ، تنها از طریق تغییر شکل ظاهری نمایش دهد.
leila tofighy
۱
بهای فراموشکاری تو این دنیا بالاس!
nataliansic
۱
در بیرون آپارتمان، کوچه‌ای بود که در آن پلکان فرار از آتش وجود داشت؛ ساختاری که اسمش بیانگر حقیقت شاعرانهٔ تصادفی است؛ چرا که این ساختمان‌ها همیشه در حال سوختن با شعله‌های آرام و سنگدل نومیدی انسان هستند.
nataliansic
۱
آینده می‌شه حال، حال می‌شه گذشته، و گذشته می‌شه تأسف همیشگیت؛ اگه براش تدبیری نداشته باشی.
nataliansic
۱
دارم از درون عوض می‌شم. می‌دونم به نظر همش خیال‌پردازیه؛ ولی از داخل، خب، دارم عوض می‌شم. هر وقت دارم کفشامو پام می‌کنم، یه‌کم می‌لرزم و به این فکر می‌کنم که زندگی چقدر کوتاهه و من دارم توش چی‌کار می‌کنم! معنیش هر چی که باشه، می‌دونم کفش پوشیدن نیست. مگه این‌که بخوام به یه سفر طولانی برم!
nataliansic
۱
وقتی فصل عوض می‌شه، یه‌کم طول می‌کشه که خودمونو تطبیق بدیم!
nataliansic
۱
بعضی‌ها می‌گن علم اسرارو حل می‌کنه. به نظر من که فقط بیش‌ترشون می‌کنه!
nataliansic
۱
بهای فراموشکاری تو این دنیا بالاس!
nataliansic
۱
وقتی مردم‌رو بشناسید می‌بینید که اِن‌قدرام ترسناک نیستن. باید همینو یادتون باشه! و همه مشکل دارن، فقط شما نیستین. شما فکر می‌کنید فقط خودتون مشکل دارید؛ فقط خودتون مأیوسین. ولی یه نگاه که به دورتون بندازین می‌بینید خیلی‌ها مثل شما مأیوسن.
sab
۱
من نرفتم ماه؛ رفتم خیلی دورتر؛ چرا که زمان، طولانی‌ترین مسافت بین مکان‌هاست.
v.fahimi
۱
از کنار ویترین یه مغازه رد شدم که عطر می‌فروخت. ویترین پر از تیکه‌شیشه‌های رنگی بود؛ بطری‌های کوچیک شفافی با رنگ‌های ملایم، مثل خورده‌های یه رنگین‌کمان خورد شده. بعد یهو خواهرم دست‌شو می‌ذاره رو شونم. می‌چرخم و تو چشماش نگاه می‌کنم... اوه! لورا! لورا! سعی کردم فراموشت کنم؛ ولی‌باوفاتر از اونیم که می‌خواستم باشم! دنبال یه سیگار تو جیبم می‌گردم. از خیابون رد می‌شم، می‌رم تو یه سینما یا یه بار، یه نوشیدنی می‌خرم، با اولین غریبه‌ای که می‌بینم حرف می‌زنم. هر کاری می‌کنم تا شمع ذهنم خاموش شه! (لورا بالای شمع‌ها خم می‌شود) چرا که این روزا دنیا با صاعقه روشن می‌شه! شمع‌هاتو فوت کن لورا... و خدانگهدار... (لورا شمع‌ها را فوت می‌کند).
alefjim69
۱
تام: این نمایش یه خاطره‌ست؛ چون خاطره‌ست، نور توش کمه؛ احساسیه؛ واقعی نیست. تو خاطرات انگار همه چیز ریتم داره. به‌خاطر همینه که آهنگم داریم. من، راوی نمایش و یکی از شخصیت‌هاشم. بقیهٔ شخصیت‌ها: مامانم آماندا، خواهرم لورا و یه آقای محترمی که تو صحنهٔ آخر به دیدنمون می‌آد. اون تنها شخصیت واقعی این نمایش و نمایندهٔ دنیاییه که ما یه جورایی عضوش نبودیم. چون من شاعرم و به نماد علاقه دارم، از این شخصیت هم به‌عنوان نماد استفاده می‌کنم. اون نماد چیزیه که خیلی دیر خودشو نشون می‌ده و ما در انتظارش زندگی می‌کنیم.
Mitir
۰
آدمای متفاوت مثل بقیه نیستن؛ ولی این تفاوت نباید باعث شرمساری‌شون بشه. چون بقیه خیلیم خوب نیستن. اونا فَتّوفراوونن؛ شما یه نَفَرین! اونا همه جای زمین هستن؛ شما فقط این‌جایین. اونا مثل... علف هرز زیادن؛ ولی شما... خب، شما بلورزز هستید!
nataliansic
۰
چشماشون نمی‌دید، یا خودشون نمی‌خواستن ببینن.
nataliansic
۰
فکر کردی من دیوونهٔ کار تو انبارم؟ (با خشم به طرف جثهٔ نحیف آماندا خم می‌شود) فکر کردی من عاشق چشم و ابروی کفاشی کانتینِنتالم؟ فکر کردی می‌خوام پنجاه سال تو اون خراب‌شده کار کنم؟! زیر نور مهتابی؟! ببین! ترجیح می‌دم یکی یه دیلم برداره و مغز منو باهاش خورد کنه تا این‌که صبح برگردم سر کارم! ولی برمی‌گردم! هر سری که می‌آیی و اون «بیدار شو و مثل خورشید بدرخشِ» لعنتی رو می‌گی، به خودم می‌گم «آدمای مرده چقدر خوش‌بختن!» ولی بیدار می‌شم و برمی‌گردم سر کار! اونم فقط واسه ماهی ۶۵ دلار. بی‌خیال همهٔ آرزوها و رؤیاهام می‌شم! بعد می‌گی من فقط به فکر خودمم. ببین! اگه به فکر خودم بودم مامان، الان منم مثل بابا رفته بودم! (به عکس پدرش اشاره می‌کند) تا جایی که می‌شه از این‌جا دور می‌شدم
nataliansic
۰
تو این شرایط سخت، تنها چیزی که داریم، همدیگه‌ایم.
nataliansic
۰
مردم به جای این‌که یه حرکتی بکنن می‌رن سینما که تصویرای متحرک ببینن! شخصیتای فیلمای هالیوودی همهٔ هیجانو به جای کل مردم آمریکا تجربه می‌کنن و مردم می‌شینن تو یه اتاق تاریک و اونا رو نگاه می‌کنن!