مادرم از پدرم میترسید.
فکر میکنم اگر عشقش را به باغبانی و بزهای مینیاتوریاش حذف کنم، همین تمام چیزی باشد که میتوانم دربارهاش بگویم؛ زنی لاغر با موهای بلندِ آویزان. نمیدانم قبل از دیدارش با پدرم وجود خارجی داشته یا نه. فکر میکنم داشته. شبیه به موجودات نخستین شاید، تکسلولی ناواضح و نیمهشفاف یا یک آمیب، اکتوپلاسم، آندوپلاسم، هستهٔ سلول و واکوئل غذایی. و این چیزِ ناچیز به مرور و طی سالها کنار پدرم بودن، از وحشت پر شده بود.
همیشه کنجکاو بودم عکسهای عروسیشان را ببینم. از زمانی که یادم میآید، توی آلبوم دنبال یک چیزی میگشتم. چیزی که بتواند این وصلتِ عجیب را توجیه کند. عشقی، چیزی که مایهٔ شگفتی باشد، حرمت، خوشحالی، یک لبخند... یک چیزی... اما هیچ وقت پیدا نکردم. عکسها کلیشهای بودند