آیا همان رنجشِ نداری و محرومیت نیست، یا آنکه ریشه در اخلاقیات مطلقش دارد؟ اگر اینقدر یقین دارد آنچه میخواهد باشد همان است که باید باشد، چرا عذاب میکشد؟ چرا حسادت میکند؟ افراطی و نابهجاست اینهمه عذاب کشیدن برای این دنیای کوچک که او میتواند واردش شود و نمیشود، به خاطر این مرغزنان که ابله و پوچاند. شنونده داشتن است و دستبوسی بلد بودن، خود را به گفتوگوهای برانگیزندهٔ معنادار سپردن، بالا نشستن، یکی از آنها بودن، از برگزیدگان، آنها که ورای خیر و شرند چون جسارت کردهاند و گازی از میوهٔ پوچی و بطالت خوردهاند یا چون پیشاپیش گاززدهاش پنداشتهاند و مثل هوایی که نه حس میشود و نه لمس، تنفسش میکنند.