آوارگانِ در تبعیدِ خاندان
Pasdar_113
مقصر نگاه بود. آن روز در مهد. او میدانست این را. از همین نگاهش را میدزدید. تا هیچوقت نشکند و من نتوانستم.
Pasdar_113
عقایدشون با وجودشون گره خورده؛ نه از هم قابلتفکیکن، نه باهم به مشکلی برمیخورن.»
Pasdar_113
میل شدید به دانستن چیزی که هیچ میلی بهش ندارم.
Pasdar_113
میلی فقط متعلق به زودتر دانستن آن معلوم و نه هرگز خودش.
Pasdar_113
در موقعیتی که هستم برایم اهمیتی هم ندارد
Pasdar_113
آن حالت مال شخص مجبور است، نه من که بهاختیار این زندگی را انتخاب کردم، با علم به چیزهایی که در انتظارم هستند. اندوه و خیالْ مقدمهٔ کم آوردن است. من برای شکست و کم آوردن نیامدهام به این شهر.
mahya
یک ربعی از اذان گذشته و خواندن نماز اولوقت صبح، آن هم در صبح جمعه، حس خوبی بهم میدهد.
mahya