یک جای گلوله روی سینهاش است.
کتابها مرا صدا میزنند...
میخندی؟ باز هم خوب است که میتوانی بخندی.
کتابها مرا صدا میزنند...
خیلی ترسناک بود. تا تجربه نکنی نمیفهمی. ترس فلجت میکند.
کتابها مرا صدا میزنند...
میخواهم توی یک فانوس دریایی باشم. نور فانوس از روی صورتم بگذرد. برود یک چرخ بزند و باز از رویم رد شود. یک اتاق کوچک. یک تخت وسط اقیانوس. کجایی تو؟
مهران حبیبی