
بریدههایی از کتاب سوکورو تازاکی بیرنگ و سالهای سفر معنویاش
۴٫۲
(۳۹)
ـ تنها بودم اما احساس تنهایی نمیکردم. راستش شرایطم رو پذیرفته بودم.
nasrin
تو هیچی کم نداری. اعتمادبهنفس داشته باش و جسور باش. اینها چیزهایی است که تو احتیاج داری. نذار ترس و غرور احمقانه باعث بشه کسی که برات ارزشمنده از دستت بره.
She
برای سوکورو، ماندن سر دوراهی مرگ و زندگی از کاری مثل بلعیدن تخممرغ خام به مراتب آسانتر بود. شاید چون روشی پیدا نکرد که شایستهی حس ناب و اشتیاقش برای مواجهه با مرگ باشد، خودکشی نمیکرد. اگر دری دم دستش بود که مستقیماً به مرگ باز میشد بیبروبرگرد آن را میگشود، بدون لحظهای درنگ، انگار عملی معمولی در زندگی روزمره باشد. باری، خوشبختانه یا متأسفانه چنین دری اطراف او نبود.
Renegade
قلب انسان مثل پرندگان شب است. در سکوت در انتظار چیزی میمانند و وقتش که رسید، به سمتش پرواز میکنند.
She
سوکورو فکر کرد زندگی مثل یک دفتر نت پیچیده است. پوشیده از نوشتههای رمزآمیز است. نتهای شانزدهم و سی و دوم و علامتهای عجیب دیگر. تفسیرشان غیرممکن است، حتا در صورت تفسیر و اجرای درست باز هم تضمینی نیست، دیگران راضی باشند. چرا باید زندگی چنین پیچیده باشد؟
shahrzad
سالها قبل، اعتقاد قلبی داشتیم که اگر چیزی را از صمیم قلبمان بخواهیم و آرزویش را داشته باشیم، چنین امید و آرزویی هیچگاه بهسادگی از بین نمیرود.
soroorfathi
ـ خیلی پیچیده شد.
ـ برای من راحت نیست به انگلیسی توضیح بدم.
اُلگا خندید و گفت: «بعضی چیزها تو زندگی اونقدر پیچیده هستند که گفتنشون به هر زبونی سخته.»
She
از آنطرف، سوکورو در فهم اینکه چرا زندگیاش به اینجا رسیده هم درمانده بود. گفتی، بر لبهی پرتگاهی تلوتلو میخورد. درست است، خودش خوب میدانست یک اتفاق او را به اینجا رسانده، اما در این مدت، چرا مرگ سایهی شومش را بر سر او گسترده و نزدیک به نیمی از سال سوکورو را در کام خود فروبرده بود؟ در کام خود فروبرده بود ـ عیناً گویای موقعیت اوست. سوکورو در دام مرگ افتاده بود، مثل یونس در شکم ماهی. روز از پس روز در بیمعنایی میگذشت و سوکورو بلاتکلیف و سرگشته، روزگار یکنواخت و پوچی داشت. توگویی، خوابگردی باشد، یا مردهای که هنوز نفهمیده جان ندارد.
Hakime Zare
فکر کرد توانایی درد کشیدن نشانهی خوبی است. وقتی هیچ دردی حس نکنی، وقتی است که توی دردسر افتادی.
shahrzad
آئو ادامه داد: «میدونین، منظور من اینه که اگه ورزشکار واقعی باشی مجبوری یاد بگیری که بازندهی خوبی باشی.»
کاربر ۲۶۸۲۵۸۸
آنها با دردهایشان بههم وصل میشدند. درد به درد اتصال مییابد، شکنندگی به شکنندگی. سکوت همواره با فریادی از سردرد، بخشش با خونریزی و پذیرش با از دست دادن همراه است
کاربر ۲۶۸۲۵۸۸
حسادت ـ که حالا دیگر پس از آن خواب درکش میکرد ـ یأسآورترین زندانِ دنیا بود. زندانی نبود که بهزور فرد دیگری وارد آن شوی، بلکه باید به خواست خود وارد آن میشد، در را قفل میکرد و کلید را دور میانداخت.
She
اعتمادبهنفس داشته باش و جسور باش. اینها چیزهایی است که تو احتیاج داری. نذار ترس و غرور احمقانه باعث بشه کسی که برات ارزشمنده از دستت بره.
الهه اندیشمند
لحظهی آخر، میفهمی زندگی چهقدر کمعمق و سطحی بوده. مشمئزکننده است که ببینی چه زندگیای رو داشتی تحمل میکردی.
forooghsoodani
«همهجا همینه. تا وقتی واسه کس دیگهای کار میکنی، مجبوری به سازشون برقصی.»
forooghsoodani
هر چهقدر هم که من بتونم مخ بزنم بازم نمیتونم چیزی رو که بهش اعتقاد ندارم بفروشم.»
forooghsoodani
اندوه تعریفنشدهای که قلبش را فراگرفته
کاربر ۲۶۸۲۵۸۸
اندوه در سکوت، سراسر وجودش را تسخیر کرد. اندوه بیشکل و ناپیدا. اندوهی که میتوانست لمسش کند، درعینحال دور بود و غیرقابل دسترس. قفسهی سینهاش پر از درد شد و نفسش بهسختی بالا میآمد.
کاربر ۲۶۸۲۵۸۸
نفسهای عمیقی میکشید. وقتی نفسش را تو داد، متوجه شیئی سرد و سخت نزدیک به مرکز بدنش شد ـ هستهی سخت زمین که سالیان درازی منجمد میماند. این همان منبع درد در سینه بود و علت سخت نفس کشیدن. تاکنون وجود چنین چیزی را در بدنش نفهمیده بود.
به این درد و نفستنگی نیاز داشت. همان چیزی بود که او بایستی وجودش را میپذیرفت و با آن مواجه میشد. از آن به بعد بایستی هستهی منجمد را ذره ذره ذوب کند. شاید به درازا میانجامید، اما مجبور به این کار بود. حرارت بدنش تکافوی ذوب کردن این خاک منجمد را نداشت. او به گرمای شخصی دیگر نیاز داشت.
کاربر ۲۶۸۲۵۸۸
سوکورو فکر کرد زندگی مثل یک دفتر نت پیچیده است. پوشیده از نوشتههای رمزآمیز است. نتهای شانزدهم و سی و دوم و علامتهای عجیب دیگر. تفسیرشان غیرممکن است، حتا در صورت تفسیر و اجرای درست باز هم تضمینی نیست، دیگران راضی باشند. چرا باید زندگی چنین پیچیده باشد؟
کاربر ۲۶۸۲۵۸۸
شاید چون روشی پیدا نکرد که شایستهی حس ناب و اشتیاقش برای مواجهه با مرگ باشد، خودکشی نمیکرد. اگر دری دم دستش بود که مستقیماً به مرگ باز میشد بیبروبرگرد آن را میگشود، بدون لحظهای درنگ، انگار عملی معمولی در زندگی روزمره باشد. باری، خوشبختانه یا متأسفانه چنین دری اطراف او نبود.
gilda
مجردی بهتره، وقت آدم هم تلف نمیشه.
hilda
سارا گفته بود که به من احساس داره. سوکورو در این شک نداشت. اما در دنیا چیزهای بیشماری هستند و علاقه کافی نیست. زندگی طولانی است و گاهی اوقات بیرحم. گاهی اوقات قربانیای باید باشد. کسی باید نقش آنها را بازی کند. بدن انسانها هم، شکننده هستند و آسیبپذیر. وقتی جایی از بدن زخمی شود، خون میآید.
hilda
آن لحظه سوکورو تازاکی توانست همه چیز را بپذیرد و عمیقاً درک کرد یک قلب فقط بهوسیلهی همآهنگی به قلبی دیگر متصل میشود. آنها با دردهایشان بههم وصل میشدند. درد به درد اتصال مییابد، شکنندگی به شکنندگی. سکوت همواره با فریادی از سردرد، بخشش با خونریزی و پذیرش با از دست دادن همراه است. این چیزی است که در اعماق یک همآهنگی حقیقی خوابیده است.
She
«ما نجات پیدا کردیم. من و تو و اونهایی که نجات پیدا کردن یک وظیفه دارن. وظیفهی ما اینه که تلاش کنیم و به زندگی ادامه بدیم. حتا اگه زندگی بینقصی نداشته باشیم.»
She
محرومیت آدم از بعضی امکانات بزرگترین امکان در اینجاست
فاطمه رضوانی
تو زندگی بعضی چیزها اونقدر پیچیده هستند که گفتنشون به هر زبونی سخته.
فاطمه رضوانی
حجم
۲۴۲٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۳۲۴ صفحه
حجم
۲۴۲٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۳۲۴ صفحه
قیمت:
۱۱۴,۰۰۰
تومان