
کتاب سوکورو تازاکی بیرنگ و سالهای سفر معنویاش
انتشارات:
نشر قطره٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
nasrin
۱۵
ـ تنها بودم اما احساس تنهایی نمیکردم. راستش شرایطم رو پذیرفته بودم.
She
۷
تو هیچی کم نداری. اعتمادبهنفس داشته باش و جسور باش. اینها چیزهایی است که تو احتیاج داری. نذار ترس و غرور احمقانه باعث بشه کسی که برات ارزشمنده از دستت بره.
Yasaman77
۵
«ما نجات پیدا کردیم. من و تو و اونهایی که نجات پیدا کردن یک وظیفه دارن. وظیفهی ما اینه که تلاش کنیم و به زندگی ادامه بدیم. حتا اگه زندگی بینقصی نداشته باشیم.»
Renegade
۳
برای سوکورو، ماندن سر دوراهی مرگ و زندگی از کاری مثل بلعیدن تخممرغ خام به مراتب آسانتر بود. شاید چون روشی پیدا نکرد که شایستهی حس ناب و اشتیاقش برای مواجهه با مرگ باشد، خودکشی نمیکرد. اگر دری دم دستش بود که مستقیماً به مرگ باز میشد بیبروبرگرد آن را میگشود، بدون لحظهای درنگ، انگار عملی معمولی در زندگی روزمره باشد. باری، خوشبختانه یا متأسفانه چنین دری اطراف او نبود.
She
۳
قلب انسان مثل پرندگان شب است. در سکوت در انتظار چیزی میمانند و وقتش که رسید، به سمتش پرواز میکنند.
Nept
۳
«تو میتونی خاطرات رو فراموش کنی، اما تاریخ رو، روزهایی که پشت سر گذاشتی رو، نمیتونی پاک کنی. اینو یادت باشه، تاریخ رو، گذشته رو نمیتونی حذف کنی و یا تغییر بدی. مثل اینه که بخوای خودتو نابود کنی و از بین ببری.»
shahrzad
۲
سوکورو فکر کرد زندگی مثل یک دفتر نت پیچیده است. پوشیده از نوشتههای رمزآمیز است. نتهای شانزدهم و سی و دوم و علامتهای عجیب دیگر. تفسیرشان غیرممکن است، حتا در صورت تفسیر و اجرای درست باز هم تضمینی نیست، دیگران راضی باشند. چرا باید زندگی چنین پیچیده باشد؟
soroorfathi
۲
سالها قبل، اعتقاد قلبی داشتیم که اگر چیزی را از صمیم قلبمان بخواهیم و آرزویش را داشته باشیم، چنین امید و آرزویی هیچگاه بهسادگی از بین نمیرود.
She
۲
ـ خیلی پیچیده شد.
ـ برای من راحت نیست به انگلیسی توضیح بدم.
اُلگا خندید و گفت: «بعضی چیزها تو زندگی اونقدر پیچیده هستند که گفتنشون به هر زبونی سخته.»
دکتر بی مریض
۲
سوکورو تازاکی همینکه روی نیمکت ایستگاه شینجوکو نشست، به این فکر کرد که، زندگیام در بیست سالگی متوقف شده است. روزهایی که بعد از آن آمدهاند نه وزنی داشتهاند، نه مفهومی. سالها همچون نسیمی ملایم گذشتند. زخمی برجای نگذاشتند، نه غمی حتا. نه احساس عاطفی عمیقی، نه خوشحالیای و نه خاطرهای که ارزش تعریف کردن داشته باشد.
Hakime Zare
۱
از آنطرف، سوکورو در فهم اینکه چرا زندگیاش به اینجا رسیده هم درمانده بود. گفتی، بر لبهی پرتگاهی تلوتلو میخورد. درست است، خودش خوب میدانست یک اتفاق او را به اینجا رسانده، اما در این مدت، چرا مرگ سایهی شومش را بر سر او گسترده و نزدیک به نیمی از سال سوکورو را در کام خود فروبرده بود؟ در کام خود فروبرده بود ـ عیناً گویای موقعیت اوست. سوکورو در دام مرگ افتاده بود، مثل یونس در شکم ماهی. روز از پس روز در بیمعنایی میگذشت و سوکورو بلاتکلیف و سرگشته، روزگار یکنواخت و پوچی داشت. توگویی، خوابگردی باشد، یا مردهای که هنوز نفهمیده جان ندارد.
shahrzad
۱
فکر کرد توانایی درد کشیدن نشانهی خوبی است. وقتی هیچ دردی حس نکنی، وقتی است که توی دردسر افتادی.
gazaliolon
۱
آئو ادامه داد: «میدونین، منظور من اینه که اگه ورزشکار واقعی باشی مجبوری یاد بگیری که بازندهی خوبی باشی.»
gazaliolon
۱
آنها با دردهایشان بههم وصل میشدند. درد به درد اتصال مییابد، شکنندگی به شکنندگی. سکوت همواره با فریادی از سردرد، بخشش با خونریزی و پذیرش با از دست دادن همراه است
She
۱
حسادت ـ که حالا دیگر پس از آن خواب درکش میکرد ـ یأسآورترین زندانِ دنیا بود. زندانی نبود که بهزور فرد دیگری وارد آن شوی، بلکه باید به خواست خود وارد آن میشد، در را قفل میکرد و کلید را دور میانداخت.
دکتر بی مریض
۱
اونایی که آزادیشون گرفته شده همیشه دست آخر از آدما متنفر میشن. درسته؟ دلم نمیخواد همچین زندگیای داشته باشم
دکتر بی مریض
۱
محرومیت آدم از بعضی امکانات بزرگترین امکان در اینجاست.
دکتر بی مریض
۱
آکا چشمک زد و خندان گفت: «ما حق انتخاب داریم. این نکتهی داستان بود.»
Nept
۱
همه چیز در مورد او معمولی بود، محو بود و بدون رنگ.
الهه اندیشمند
۰
اعتمادبهنفس داشته باش و جسور باش. اینها چیزهایی است که تو احتیاج داری. نذار ترس و غرور احمقانه باعث بشه کسی که برات ارزشمنده از دستت بره.
forooghsoodani
۰
لحظهی آخر، میفهمی زندگی چهقدر کمعمق و سطحی بوده. مشمئزکننده است که ببینی چه زندگیای رو داشتی تحمل میکردی.
forooghsoodani
۰
«همهجا همینه. تا وقتی واسه کس دیگهای کار میکنی، مجبوری به سازشون برقصی.»
forooghsoodani
۰
هر چهقدر هم که من بتونم مخ بزنم بازم نمیتونم چیزی رو که بهش اعتقاد ندارم بفروشم.»
gazaliolon
۰
اندوه تعریفنشدهای که قلبش را فراگرفته
gazaliolon
۰
اندوه در سکوت، سراسر وجودش را تسخیر کرد. اندوه بیشکل و ناپیدا. اندوهی که میتوانست لمسش کند، درعینحال دور بود و غیرقابل دسترس. قفسهی سینهاش پر از درد شد و نفسش بهسختی بالا میآمد.
gazaliolon
۰
نفسهای عمیقی میکشید. وقتی نفسش را تو داد، متوجه شیئی سرد و سخت نزدیک به مرکز بدنش شد ـ هستهی سخت زمین که سالیان درازی منجمد میماند. این همان منبع درد در سینه بود و علت سخت نفس کشیدن. تاکنون وجود چنین چیزی را در بدنش نفهمیده بود.
به این درد و نفستنگی نیاز داشت. همان چیزی بود که او بایستی وجودش را میپذیرفت و با آن مواجه میشد. از آن به بعد بایستی هستهی منجمد را ذره ذره ذوب کند. شاید به درازا میانجامید، اما مجبور به این کار بود. حرارت بدنش تکافوی ذوب کردن این خاک منجمد را نداشت. او به گرمای شخصی دیگر نیاز داشت.
gazaliolon
۰
سوکورو فکر کرد زندگی مثل یک دفتر نت پیچیده است. پوشیده از نوشتههای رمزآمیز است. نتهای شانزدهم و سی و دوم و علامتهای عجیب دیگر. تفسیرشان غیرممکن است، حتا در صورت تفسیر و اجرای درست باز هم تضمینی نیست، دیگران راضی باشند. چرا باید زندگی چنین پیچیده باشد؟
gilda
۰
شاید چون روشی پیدا نکرد که شایستهی حس ناب و اشتیاقش برای مواجهه با مرگ باشد، خودکشی نمیکرد. اگر دری دم دستش بود که مستقیماً به مرگ باز میشد بیبروبرگرد آن را میگشود، بدون لحظهای درنگ، انگار عملی معمولی در زندگی روزمره باشد. باری، خوشبختانه یا متأسفانه چنین دری اطراف او نبود.
hilda
۰
مجردی بهتره، وقت آدم هم تلف نمیشه.
hilda
۰
سارا گفته بود که به من احساس داره. سوکورو در این شک نداشت. اما در دنیا چیزهای بیشماری هستند و علاقه کافی نیست. زندگی طولانی است و گاهی اوقات بیرحم. گاهی اوقات قربانیای باید باشد. کسی باید نقش آنها را بازی کند. بدن انسانها هم، شکننده هستند و آسیبپذیر. وقتی جایی از بدن زخمی شود، خون میآید.