جملات زیبای کتاب یک روز بعد از حیرانی | طاقچه
تصویر جلد کتاب یک روز بعد از حیرانی

کتاب یک روز بعد از حیرانی

زندگی‌نامه‌ی داستانی شهید مدافع حرم؛ محمدرضا دهقان امیری

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۱۱۰ رأی)
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
-Dny.͜.
۵۶۹
شلخته‌تر از سربازها ندیدم. از جنگ که برمی‌گردند یکی دستش را، یکی پایش را، یکی دلش را و حواس‌پرت‌ترین آن‌ها خودش را جا می‌گذارد.
-Dny.͜.
۷۳
تاریخ مشخص نکن. وقتی تاریخ مشخص می‌کنی انتظار خیلی سخت می‌شه.
s.latifi
۶۳
یکی ژیلا یکی مژگان پسندد یکی کوکب یکی مرجان پسندد من ازبس سربه‌زیر و سربه‌راهم پسندم هرکه را مامان پسندد
-Dny.͜.
۴۹
«تو که دیگه نیستی، برای چی نگاهت کنم؟»
s.latifi
۴۰
«برای دنیایت جوری کار کن که انگار تا ابد زنده‌ای و برای آخرتت هم طوری زندگی کن که انگار فردا می‌میری.»
قاصدک
۳۶
مامان‌فاطمه پیش از همه خبر شهادتت را از زبان دایی‌محمدعلی می‌شنود. می‌شنود و تا صبح بی‌صدا می‌گرید و در دل ضجه می‌زند. می‌گرید و تا صبح نماز می‌خواند و قرآن. سخت‌ترین شب زندگی‌اش وقتی با طلوع خورشید پیوند می‌خورد، باید از تو دل بِبُرد، از تو، پاره‌ای از جگرش، قسمتی از قلبش. اما دل‌بریدن مگر به این راحتی می‌شود؟ یک کلمه گفت و تمام؟ کسی چه می‌داند آن شب به مامان‌فاطمه چه گذشته. گریه‌ها و ناله‌هایش را خودش بارها گفته، اما کسی چه می‌داند چقدر اشک ریخته و ضجه زده؟ چندبار در خیالش تو را در آغوش گرفته و بوسیده، چندبار زیر گلویت را بوییده و قربان‌صدقهٔ قامت مردانه‌ات رفته. چقدر با تو درددل کرده. چندبار خواسته که خوابش را باور نکند اما با اطمینانی که به برادر شهیدش داشت چه باید می‌کرد؟
قاصدک
۱۶
کسی چه می‌داند؟ شاید آن شب دلش را به دل عمهٔ سادات گره زده و به او توسل کرده و از او مدد خواسته. شاید هزاربار با خودش تنهایی عون و محمد را دوره کرده که مادرشان برای مشایعتشان پا از خیمه بیرون نگذاشت و هزار بار علی‌اکبر را دیده که مادری نداشت تا روی بخراشد و گریبان چاک دهد. و زینب به‌جای همهٔ مادران دنیا برایش مادری کرده. تو همان‌قدر برای مامان‌فاطمه عزیزی که عون و محمد و علی‌اکبر برای مادرانشان. اما مامان‌فاطمه تو را به عمهٔ سادات سپرده و حالا... حالا بعداز سپیده چیزی توی دلش لرزیده و قطره‌اشکی چشمانش را تار کرده بود. مامان‌فاطمه تو را فدای پاسداری از حرم مادری کرد که به‌اندازهٔ همهٔ مادران دنیا برای فرزندانِ برادرش مادری کرده.
قاصدک
۱۴
همکلاسی مادر باور نمی‌کرد که تو دو ماه است رفته‌ای و مامان‌فاطمه این‌همه مدت حرفی از رفتن تو نزده. از او هم جز دل‌داری کاری ساخته نبود. دل‌داری‌دادن یک مادر پریشان هم که کار ساده‌ای نیست. کار هرکسی نیست. یک محرم دل می‌خواهد و یک هم‌درد و هم‌راز. اما کجا بود کسی که مایهٔ آرامش دل پریشان مادر شود؟ آن روز برای مامان‌فاطمه دعا کردی؟ چه زمزمه‌ای کردی که پریشانی‌اش بدل به آرامش شد. با غم و دل‌نگرانی به خانه برگشته بود. خانه در سکوت کامل بود و فقط صدای تپش‌های قلب خودش به گوش می‌رسید. لحظهٔ فرارسیدن آرامش یک‌لحظهٔ معمولی بود، مثل همهٔ لحظه‌ها. برای دم‌کردن چای پای اجاق‌گاز ایستاده بو
s.latifi
۱۴
به‌نظرت چنددرصد از مردم درطول زندگی‌شان برای ظهور و یاری حضرت برنامه‌ریزی می‌کنند؟ همه دعا می‌کنند ها! اما برنامه‌ریزی جدی...
خوش
۱۴
ریز خندیده بودی و جواب داده بودی: «حزب‌اللهی باید شیک و مجلسی باشه.»
zsmirghasmy
۱۲
هرگاه دلتان گرفت یاد عاشورا کنید و مطمئن باشید غم شما از غم ام‌المصائب، خانم زینب کبری، کوچک‌تر است...
کاربر ۱۴۲۳۱۰۴
۱۰
شلخته‌تر از سربازها ندیدم. از جنگ که برمی‌گردند یکی دستش را، یکی پایش را، یکی دلش را و حواس‌پرت‌ترین آن‌ها خودش را جا می‌گذارد.
محمدحسین
۱۰
شلخته‌تر از سربازها ندیدم. از جنگ که برمی‌گردند یکی دستش را، یکی پایش را، یکی دلش را و حواس‌پرت‌ترین آن‌ها خودش را جا می‌گذارد.
فآطمه
۱۰
کسی چه می‌داند ام‌وهب آن لحظه‌ای که سر وهب را میان لشکر دشمن پرتاب کردند چه حالی داشته؟
فآطمه
۹
تو به‌خاطر دختری که داخل مغازه بود برگشته بودی. حتماً بازهم نمی‌خواستی چشمت آلوده شود! دلیلش را قبلاً به مادر گفته بودی. تهران، حلب یا دمشق برایت فرقی نداشت، چشمانت نذر کس دیگری بود. چقدر حضرت صاحب‌الزمان برایت نزدیک و در دسترس بود. ما گاهی به و عَجِّل فَرَجَهُم های صلوات‌هایمان هم بی‌باوریم!
فاطمه
۸
یک چیزی را نمی‌فهمم. تو چطور این‌همه شور زندگی داشتی و همان‌قدر هم شوروشوق رفتن و پَرکشیدن؟
خوش
۸
«جَوون حزب‌اللّهی باید شیک باشه. باید به خودش برسه.»
فآطمه
۷
عجیبه رفتار مردمی که فریاد حقوق حیوانات سر می‌دن، یا در برابر کوچک‌ترین اتفاقی توی اروپا، عزاداری راه می‌ندازن، اما وقتی بیخ گوششون مردم بی‌دفاع کشته می‌شن رو برمی‌گردونن.»
s.latifi
۶
«برای دنیایت جوری کار کن که انگار تا ابد زنده‌ای و برای آخرتت هم طوری زندگی کن که انگار فردا می‌میری.»
mim_noori
۶
«محمدرضا، نیتت رو خالص کن.» شک ندارم که راست می‌گفتی: «به خدا نیتم خالص شده. والله قسم دیگه یه‌ذره ناخالصی توی وجودم نیست.»
Samaneh Aria
۶
«تو خیالت از آشناها راحته. تا توی این دنیا بودی، گرفتارشون کردی و خیالت راحته ازت جدا نمی‌شن، شوخی که نیست دلشون گیرِ توئه! اما خب غریبه‌ها این‌طور نیستن. لازمه گاهی سری بهشون بزنی و ازشون دلبری کنی.»
کاربر ۱۵۳۴۶۷۰
۶
آن دیالوگ پرویز پرستویی را یادت هست؟ همان دیالوگ معروف آژانس شیشه‌ای: «می‌دونی یه گردان بره خط، گروهان برگرده یعنی چی؟ می‌دونی یه گروهان بره خط، دسته برگرده یعنی چی؟ می‌دونی یه دسته بره خط، نفر برگرده یعنی چی؟»
فاطمه
۶
از آن سر شهر تماس گرفته بود و به مامان‌فاطمه گفته بود: «تو لیاقت این بچه رو نداشتی. باید این بچه رو می‌فرستادی بره خارج از کشور کیف کنه، یا با دو تا دختر درست‌وحسابی آشناش می‌کردی، نه که بفرستی سوریه برای جنگ.» آخرسر هم تیر خلاص را زده بود: «خوب شد دیگه. بچه‌ت رفت، سهمیهٔ دکترای خودت و دخترت درست شد.» چقدر فکر بعضی آدم‌ها حقیر است. آنهایی که روح بزرگ مادرت را درک نمی‌کنند، مادری که سعی داشت به پسرش راه آسمان را بیاموزد نه اهل دنیا شدن را. مادری که رؤیایش روسفیدی نزد مادر سادات بود و هست.
گمنام
۶
«محمدرضا، بالاخره تو زن می‌خوای یا شهادت؟ تکلیف خودت رو معلوم کن. از یه‌طرف می‌گی دعا کن شهید شم. از اون‌طرف به من می‌گی برات زن بگیریم؟
love.is.books
۵
گریه نمی‌کرد. راحت و آسوده آستینش را بالا زد و مشغول وضوگرفتن شد. «چی‌کار می‌کنی؟ الان مردا می‌آن.» «می‌خوام نماز بخونم.» «نماز چی؟» «نماز شکر.» شکر؟ چه چیزی بهتر از نماز شکر باعث آرامش جان و روح می‌شود؟ انگار به‌جای گریه‌کردن به شکرکردن نیاز داشت. باید هم شکر می‌کرد، هدیهٔ ناقابل و کوچکش را خداوند پذیرفته بود. وقتی ثمرهٔ جوانی‌ات را این‌چنین با افتخار بخرند، باید هم شکرگزار باشی. باید شکر می‌کرد.
۵
دنیا برعکس بود انگار. به‌جای اینکه تو لباس گران‌قیمت انتخاب کنی و بقیه غر بزنند و مخالفت کنند تو مخالفت می‌کردی. حداقل یکی دو بار می‌پوشیدی بعد می‌بخشیدی.
فآطمه
۵
روایت از حضرت امیر (ع) خوانده بودی: «برای دنیایت جوری کار کن که انگار تا ابد زنده‌ای و برای آخرتت هم طوری زندگی کن که انگار فردا می‌میری.»
العبد
۴
مادر آن لحظه چقدر شبیه آن چیزی بود که از عمهٔ سادات شنیده‌ایم. این‌همه آدم آمده بودند خبر شهادت تو را بدهند یا آمده بودند برای تسلی و دل‌داری؟ یک نفر باید از میان جمع و به نمایندگی از همه حرف می‌زد. آن یک نفر هم نمایندهٔ سپاه بود. «من اومدم خبر شهادت محمدرضا رو به شما بدم. محمدرضا دیشب ساعت شیش‌ونیم توی یه عملیات به شهادت رسیده و ساعت سه نصفه‌شب پیکرش رسیده تهران.» آمده بود به مامان‌فاطمه خبر شهادت تو را بدهد. خبر نداشت که یک نفر زودتر خبر را رسانده. «آقا من که اسم شما را نمی‌دونم. ولی خبر شهادت رو دیشب اخوی بزرگم، شهید محمدعلی طوسی، برام آورد.» پدر تازه فهمید که مامان‌فاطمه چرا صبح همه را از خانه بیرون کرده. «برای همین ما رو بیرون کردی؟ که خودت بشینی و با محمدرضا خلوت کنی؟»
فآطمه
۴
باید قبول می‌کرد که بی‌تفاوت‌نبودن و ایستادن پای عقیده و ارزش‌ها، هزینه دارد.
فآطمه
۴
قلبم در فشار است